تبليغاتX
پروانگی::: من در این آبادی...







چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 |
همیشه باران را دوست داشتم مثل بیشتر مردم.  وقتی خدا جور دیگری تجلی می کند و وقت داری با قطره های مدامی که پیامبران آسمانند مصافحه کنی. دیشب باران را از منظر تازه ای می دیدم. برای اولین بار بعد از یازده سال زندگی آپارتمانی بارانی نصیبم می شد که حیاط خانه را داشت می شست و خاطرات نهفته مرا نیز ... گذاشتم قطره ها لای موهایم روی انگشتانم روی لباسهای شسته و پهن شده روی رخت بریزند ... زیر باران سردم شد و فکر کردم به سالها و باران هایی که در حسرت چنین بارانی بودم. 

در طول یک ماهی که درگیر عواقب سهمگین اسباب کشی بودم فکر می کردم که مدتهاست چیزی در وبلاگ ـ و در هیچ جای دیگر  ـ ننوشته ام . شده ام یک زن معمولی !!! ( روزگاری این عبارت را توهین درشتی می دانستم !!!) روزهای بعد از اسباب کشی که کتابخانه با همه زوایای پنهانش بیرون ریخته و اسرار برملا می کرد چه ها که پیدا نکردم و نخواندم و ... سر همین کتابها چه ها که نشنیدم از کارگر حمل بار گرفته ـ که تا دوست و آشنایی که گاهی برای کمک سر می زد تا مادر بیچاره که می دانست دخترش از همان قدیم پولی اگر دستش می رسید به جای جهیزیه کتاب می خرید و دفتر و کاغذ و ..... کتابهایی که گاه از کتابفروشی سپهر قسطی خریده شده اند !! یادش بخیر .... بله داشتم می گفتم این زن معمولی لای کتابهایش قدم می زد و بی بهره از اوقات خوش ماه مبارک رمضان و به توفیق جبری داشت کتابها و یادداشتهای سالهای پیش را جابجا می کرد .نه ! داشت خودش را - قسمت بزرگی از روحش را جابجا می کرد . روزها و شبهایی را که با کلمه ها سر داده بود همه امیدها و دردهایش را ... عصیان و دربه دری و  می خواهم و نمی خواهم و کجاست این خدا ها را .... شعرها را که از حاشیه های کهنه می بارید و به قول ان عزیز همه حدیث نفس ها را که با چه سماجتی نوشته بودشان .... این زن معمولی به اندازه مرتضی آوینی جرات نداشت تا آن همه حدیث نفس را توی گونی بریزد و آتششان بزند!!! جراتش همین قد بود که آنها را توی کارتن موز در انباری جاسازی کند تا روزی برای آینده ... شاید به درد کسی خورد ... به درد روزگار پیری یا ..! شاید به درد پسرش ... برای این که بداند همه آدم های معمولی می توانند زندگی های متفاوتی از سر گذرانده باشند - می توانند عشق ها و امیدهای منحصر بفردی داشته بوده باشند و کافی ست چشمشان باز باشد تا همراهی خدا را ببینند.

رسیدم به همین سیزده چارده سال پیش که رفته رفته بیشتر نوشته ها داشت رنگ عوض میکرد و من به طرز عجیبی داشتم از آن فضای هنرمندانه و شاعرانه و روشنفکرانه می گسستم ...  هر چند به جایی هم نپیوستم ! خیلی ها فکر می کردند من با انحراف عجیبی دارم از آن دنیای خلاق و نو که پر از سوال و فکر و ایده بودم  پرت می شوم به دنیای تخت خواهر هایی که... !!!   

 بله من نمی دانم چه طور می شود خدا به بعضی سوال ها و داد و بی دادهای آدم جوابی می دهد که انتظارش را ندارد ! نمی دانم چه طور خدا به کسی که دنیا خسته اش کرده ـ در همان نوزده بیست سالگی!- جور دیگه ای جواب می دهد مثلا پنج شش سال پس از پایان جنگ در حالی که همه چیز دارد می شود تقلبی ( خیلی  از بسیجی هاش داشتند از آن سالها ۷۲ و ۳  ... تغییر ماهیت می دادند ) تو به سرت که نه به دلت می زند سری بکنی توی فضای جنگ و ببینی در یک جنگ راست راستکی چرا چطور و کی ها از مرگ نترسیدند و ... خندیدند و...و...و... این همه حرف خوب چیه که مهدی باکری از خدا می زنه :" خدای من چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی ! هیهات که نفهمیدم. خون باید می شدی و در رگ هایم جریان می یافتی تا تک تک سلولهایم یارب یارب می گفت  " دختری که فکر می کرد همه حرفها و فکرها و عشق ها و دردهای خوب مال هنرمندا و شاعرا و روشنف.... هاست بد جوری تو این فضا داشت ضربه فنی می شد ...  

من در آن عالم بودم که کتاب " لشکر خوبان " را نوشتم و جدی گرفتم حرف آن " مرد" را که می گفت : تو خودت دیگه از بچه های لشکری !( لشکر سالهای بزرگ جنگ)

هنوز کوفتگی بدنم از آن همه حمالی کتاب و جزوه و دفتر ادامه داشت که یکی از تهران زنگ زد :

- خانم سپهری ! ... خوشبختانه کتاب لشکر خوبان شما در جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس جزو برگزیده هاس و شما لطفا ...................................................

 بقیه اش مهم نیست ! من نمی دانم چرا  تا خام و جوانیم همیشه انتظار داریم خدا جوری که دلمان می خواهد به ما جواب بدهد ! می دانم که همیشه معمولی بودن بد نیست ... می دانم که خدا به اخلاص آدم ها جایزه می دهد ـ حتی توی همین دنیا ! ـ خدا همیشه حواسش است ... چه باران ببارد چه عطش... چه شاعر باشی چه یک آدم معمولی .... به محض این که خدا عطش و شوق و نیاز صاقانه ات را ببیند یک راهی جلوی پایت می گذارد که تکانت می دهد و بزرگت می کند و ... بله خدا همیشه حواسش هست !

پس نوشت :

از بی سعادتی هایم بود که دستم از اظهار قبولی صوم و صلات و التماس دعا در شبهای روشن قدر کوتاه ماند . لطفا در روزها و شبهایی باقی مانده ماه میهمانی خدا اگر حالی داشتید مارا هم دعا کنید ...  



سه شنبه سوم شهریور 1388 |
برای پرسه زدن در کوچه ها هزاران دلیل وجود دارد

اما نکته مشترک همه آنها

کمبود عشق در جایی ست ... 



شنبه سوم مرداد 1388 |

به بهانه هفت سال پیش که تولد دوباره من و تولد پسرکم " محمد امین " بود و بهانه سالانه ام برای مرور آنچه می خوانید!

چنین ساعاتی بود ... آن صبح پنج شنبه ای که درختها سرحال تر و سبز تر از همیشه با باد می رقصیدند. آسمان آبی بود و دلم آرام و مطمئن که در راهی می رفتم که از هر طرف زیبا بود ـ یا  تولدی دوباره  یا  فرصتی که اگر خواست او بر پایان این دفتر بود به وعده خودش یک مهر زیبا بخورد : شهادت ...  قرار بود معجزه خدا دوباره اتفاق بیفتد ... قرار بود آن همه اضطراب و مرارت به بار بنشیند ... قرار بود نوزادی از من زاده شود تا همه رنج ها تا همه زشتی ها همه هراسها و همه غربت این زمین پر بلا ـ لااقل برای زمانی محدود ـ  فراموشم شود ... 

 

چه قدر حس غریبی ست مادری ... چه قدر حس قشنگی ست ... جایی که احساس می کنی خدا همینجا کنار توست ... کنار قلبت ... توی رگهایت ... توی اشکهای داغی که از دیدن این "موجود تازه " این " هنر نمایی بدیع خدایی " روی صورتت جاری می شود ... خدا چنان مهربانیش را به جانت نشانده که مهربانترین و غیورترین آدم عالم شده ای برای حمایت از موجود ضعیفی که هیچ ندارد ... هیچ جز گریه ... جز دستهایی که هراسان و خالی به هر سو می گردند ... و تو همه جانت را حاضری به پای این جسم کوچکی بریزی که هدیه دوباره خداست برای تو که مجرای آفرینشی دوباره شده ای ... با همه مرارتهایی که بر پیشانی یک مادر نوشته شده .... با همه سختی ها - نگرانی ها - غصه ها - امید ها و آرزو ها ... گریه ها و لبخند هایی که همه مادران هستی تجربه اش کرده اند ...

خدای من ! چه تجربه لطیف غریبی ست مادری ... جایی که قرار است تولدی دوباره برای تو نیز رقم بخورد ... پایانی بر "منیت " ... جایی که خدا فرصت داده در تمام درد ها و عذابها یک جرعه از لذت اصیلی - که فقط خودش  ابعاد و جنس آنرا می فهمد - روز ی ات شود ... این انسان جدید را که از وحشت جدایی از رحم مادر می لرزد و می گرید کنار قلبت بگیری و زمزمه کنی آرام باش عزیزکم ... من کنارت هستم ... من از جانم به تو می چشانم ... رهایت نمی کنم که سردت شود ... که بترسی ... که بمانی ...آرام باش فرشته ام ... مسافر از راه رسیده ام ...... آن قدر کنارت می مانم که خوب رشد کنی ... بفهمی ... تا زبان باز نکرده ای خودم زبانت را می فهمم ! شیرت می دهم ... درد و بلایت را به جان می خرم که دستهایت قوی شود ... قد بکشی ... بزرگ شوی .... نترس پاره دلم خدا کمکمان می کند که با هم همه چیز را یاد بگیریم ... نترس امیدم ...   

 

خدایا چه گونه شکر گذارات باشم به خاطر درک کوچکی که از بزرگی و بیکرانگی نام " مادر " به من عطا کردی ... لذت یک تولد دوباره ... فرصتی برای در آغوش کشیدن یک موجود معصوم را به من بخشیدی... اجازه دادی نام قشنگ " محمد امین " در خانه  کوچک ما جریان داشته باشد ... اجازه دادی هر بار که آن معجزه را مرور می کنم خودم را در جریان مهر و کرم بی انتها یت غرق ببینم و امیدوارم باشم که در رحم این دنیا ـ با همه قشنگی ها و کثافاتش ... با همه امکانات و محنت هایش ... با همه سردی ها و سرور هایش و ... ـ به  قدر عنایت تو و لیاقت خودم  رشد کنم ... کامل شوم ... کال نباشم موقعی که زمان زاده شدنم فرا رسیده ... کال نباشم تا چیده شدنم ـ مرگم ـ از این درخت پر برگ و گیج کننده سخت و دردناک نباشد ...

خدایا من به کرم تو دلبسته ام نه به بیمقداری ظرف و توانم ... به حق " محمدت " رهایم نکن تا رسیدن ...



چهارشنبه هفدهم تیر 1388 |
بعضی ها مرا می شناسند . نوشته هایم را می خوانند. بعضی ها عادت داشتند من از جبهه و آدم های جبهه بنویسم تا بگویند حرف دل آنها بوده و ... بعضی ها نوشته هایم را که می خوانند شاید ته دلشان کمی بلرزد ... بعضی ها بدشان می آید از این نوع زندگی این نوع نوشتن ... اما ...

همه اش فکر می کنم چه قدر دوست دارم - چه قدر احتیاج دارم به این که بنویسم و بگویم ما ـ آدمهایی که  جنگ در زندگی شان تمامی ندارد   ـ چه طور زندگی کردیم ... درد مان چه بود ... نیاز و آرزومان چه بود ... میان آدمهایی که همه شان با اسم " فرهنگ ایثار - قرهنگ شهادت و ...... " آشنا هستند و برخی هم مدعی .... میان این آدم ها کدام زخم  قدیمی خوب شد ؟ گدام درد نوین عارض شد که نهفتنی ست و این بدتر از همه است ...

گاهی هم به خودم می گویم مردم چه کنند ؟ مردم چه کنند که شما به سرتان زد یک جور دیگر زندگی کنید ؟ مردم چه کنند که عده ای میان "ماندن و رفتن" ماندند ... تقدیرشان بود یا کم همتی شان یا قرار بود خدا آنها را با دردهاشان و مردم را به واسطه نوع برخوردشان با آنها به امتحان بکشد ... تا ببینید رستگاران و سرفرازان کدامند؟ .... بله گاهی به خودم می گویم نگفتن و ننوشتن ما و نخواندن و نیندیشیدن مردم و ادامه این هم جواری مسالمت آمیز ـخودش ـ لطف بزرگی ست در حق مردم ... که آرامش و فکر و برنامه شان را به هم نمی زند ... باور کنید بسیاری از همین آدمها ـ که ... ـ به این راضی اند . راضی اند که درد و درمانشان بین خودشان و خدا باشد و احدی به خاطر کوتاهی و بدخواهی اش درحق انان در این یا آن سوی هستی مواخذه نشود چه رسد به امتحان ... اما آرامش بعد از این حرفها و استدلالها موقتی ست. فکر می کنم قضیه اساسی تر از اینهاست و تذکر و هشدار بر این مردم سخت واجب!!!

***

بخوانید این قصه واقعی تازه را !

 یک روز نوجوانی که تازه به سن تکلیف رسیده خودش را به آب و آتش زد تا با سپاهیان حضرت محمد (ص) راهی جبهه شود. و خودش را به آب و آتش زد تا عرضه نشان بدهد و جزو نیروهای خط شکن لشکر عاشورا باشد ... و خودش را به آب و آتش زد تا غواص باشد و ... آن وقت خدا عشقش کشید این بسیجی ناز پرورده را که در کمال رفاه و عطوفت بار امده به ماجرای دیگری بکشد ... خدا امر کرد یک تیر دوزمانه بنشیند به پهلوی این کسی که خودش را میان آب و آتش به شب کربلای ۵ شلمچه  رسانده و جانش را به بازی بگیرد ... خواست برود ... رسول و هاشم را دید که صداش می کردند تا از درد خلاص شود ... نتوانست برود ... نتوانست بایستد ... خدا امر کرد صبر کن ... همانجا به گمانم مرد شد !!! با این که تازه به سن تکلیف رسیده بود ... چند روز بعد به هوش آمد ... زخم تیر و نخاع و ستون فقرات شکسته و بهم ریخته یکطرف ـ درد بی انتها و دمادم یکطرف - زخم بستر و خانه نشینی یکطرف...  غصه و نگرانی سالهای سال پیش رو .........هر طرف ...

اما این جوانی که تازه داشت محاسنش سبز می شد باز  خودش را به آب و آتش زد ... خودش را گر چه ناقص اما اراده  و آرزوهاش را کامل می دید ... خودش را به آب و آتش زد تا از دوستانش عقب نماند ... همه دردش یکطرف - درد بیکار ماندن و سربار شدن را نمی توانست تاب آورد ... آنقدر سرسخت بود که عقب نماند ... که از سد کنکور بگذرد و زهر سهمیه و نگاه تنگ جوانان همکلاس و هم دانشکده را با شیرینی رفتار و منش و معلومات و حتی نمراتش جبران کند ... آنقدر به خودش زحمت می داد که دیگر اساتید و دوستانش کمتر ویلچر او را می دیدند ... رسید به روزی که شد یکی از دکترهای این جامعه ... هرچند درد خودش دوا نداشت و همین درد از خیلی جاها و خیلی کسان دورش می کرد ... اما درد اصلی تازه داشت رخ می نمود ...جامعه بدجوری به دارو و درمان نیاز داشت - جامعه به فرهنگ ایثار و شهادت نیاز داشت - جامعه به یادآوری آن بزرگ شد نها و کار بزرگ کردن ها نیاز داشت ... افسوس که خیلی این همه را می دانستند اما نمی دانستند برنامه و روش خوبی پیش نگرفته اند ...

بیست و سه سال گذشت ... حالا موهایش چنان سفید شده اند که سن اش همه را به اشتباه می اندازد ... همچنان که مدرکش - توانایی اش - خواست و آرزوهایش و حتی صبر و اصرارش براین که در جامعه بماند و در حد لیاقت و توانش کار کند همه را به اشتباه می اندازد... حالا دیگر همه پاهای بی جان و ناتوانی ویلچرش را در مقابل ساختمان ها و  معبر ها و پله ها و شیبهای شاهکارشان می بینند ... عجیب است حالادیگر روسا ی عزیزی که دوستدار جانبازان و شهیدان ( زنده یا ... ) هستند نمی خواهند او به زحمت بیفتد! نمی خواهند او کار کند ! نمی خواهند جلوی چشمشان باشد تا عذلاب بکشد ( یا بکشند !!!) حالا به راحتی می توانند بخشنامه های وزارتی را که ظاهرا امتیازی برای ایجاد یک آزمون عادلانه در تحصیل است به نفع خود مصادره کنند ! شمول دایره ایثارگران ( خوشبختانه ) وسیع است و عدالت به راحتی آب خوردن به روسا تفویض می شود ! دکتری که فرزند جانباز قطع نخاعی بوده که شهید شده  بر اساس همین عدالت جلوتر از دکتر جانبازی ست که خودش ـ همان خودی که به آب و آتش زد و در آتش ماند ... - قطع نخاع شده و ....

 این عدالت و مهرورزی بدجوری مرا به اشتباه انداخته ... بدجوری سربزیرمان کرده ... این امتحان چه سخت شده خدایا ... و چه قدر حق داشت نگران آینده باشد و خدایا این نگرانی چه قدر جانکاه  و این غربت نادیدنی چه قدر گزنده است ... !

*** 

یاد مردی بخیر که فرمود : " نگذارید پیشکسوتان جهادو شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند "  یاد مردی بخیر که شب حمله به بسیجیانش گفت :" از خدا بخواهید شهیدتان کند وگرنه بعد از جنگ سه دسته می شوید یا پشیمان از گذشته و عافیت طلب- یا بی تفاوت - یا بر سر پیمان می مانند که عاقبتشان دق کردن است ..........."    



شنبه ششم تیر 1388 |
در شماره اخير آذرپيام قسمتي از خاطرات سيد نورالدين عافي را نوشته بودم. خاطره اي از عمليات والفجر ۸ . خاطره گروهاني كه ... گروهان رفتند و دسته برگشتند! خصوصا خاطره شهادت امير مارالباش. دوست عزيزي كه من بسيار وقتها برايش دلتنگ مي شوم. بله من دلم براي خيلي از شهدايي كه قسمتي از زندگاني شان را از زبان يارانشان نوشته ام دلتنگ مي شوم. صداي راوي در گوشم زنگ مي زند كه چطور از اين لحظه ها مي گفت... دلم براي حسين صفاشور - حسين محمديان - سيد صادق عيوضي - حميد غمسوار ..... تنگ مي شود ... نمي دانم آنها هم در آ ن ابديت محض ياد ما بيچا ره ها مي افتند يا نه ! گاهي فكر مي كنم رسيدن به اين گونه ادبيات ( ادبيات دفاع مقدس يا ادبيات جنگ يا هر اسنم ديگري كه بخوانيد )  چه حكمتي- چه روندي  داشت . حالا گاهي كلمه پيدا نمي كنم ! در مي مانم ! در حالي كه آنها گذشته اند . زمان خاطراتشان را كمرنگ كرده و معلوم نيست روزي كساني چيزي در اين خاطرات بيابنديا نه !!!

نمي دانم چه شد كه هواي اين پست اين طوري شد. شايد براي اين كه گفتمان اين روزها خسته ام كرده . اتفاقا  اتفاقات گزنده اي هم براي همراه جانباز ما پيش آمده و كش دارد كه به قول خودمان اگر دوره ديگري بود علم مي شد كه ببنيد با جانباز چه مي كنند ؟؟؟ چيزي كه انتظارش را نداشتيم شنيديم و ديديم و ... به همراه مي گفتم واقعا ديگر به حضور شما در جامعه نيازي نيست ؟؟؟ (قضيه را در موعد مناسب مي نويسم چون بازگويي اش هم نوشتن را زهرمارم مي كند ! )

نوشتن و گفتن از شهدا و جانبازاني كه با ته مانده جسمشان در صحنه جامعه هستند و براي حذف نشدن سرسختي مي كنند ... كاش مي دانستيد چه عالم ابري و غريبي دارد. 

اي تاريخ ! قلمت بشكند اگر ننويسي بر فرزندان خميني چه گذشت ؟!



یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 |
هرگز از آگاهی نترسیده ام هر چند رنج برده ام و گاه کارد چنان به استخوانم نزدیک شده که به دخترانی که همه دنیا و خواستشان از زندگی به پیدا کردن یک شوهر ! یا بچه دار شدن و خریدن و خوردن و پوشیدن است فکر کرده ام و آرزو کرده ام یک شب سرم آرام بگیرد مثل همان دختران و زنانی که سرشا نرا خالی کرده اند و ...

هرگز از آگاهی نهراسیده ام . از منزل "شک و تردید و پرسش" به ارتفاعی رسیده ام که انسان و خواستش - استعدادش- حق حیاتش- انتخابش - عقیده اش -آرمانش -دینش را ببینم بی اینکه قضاوت کنم و کار او را تمام شده بدانم . و آن قدر "باور" یافته ام که دروغ نگویم و ارزش راستی و بهای ادمی را بدانم . هرگز از آگاهی نهراسیده ام  چون ایمان دارم آن آگاهی که ریشه در "صراط" دارد و به اصل و مبدا برمی گردد مثل هوا مثل آب برای ادمیت لازم است و ....

این روزها گاهی می ترسم . ترسناک است که با "دین" دینت را زیر سوال ببرند . ترسناک است کار به جایی برسد که برداشتهای خودمان را به نام اصل دین یا اقتضا زمان یا ... لازم الاجرا و کافی و وافی بدانیم و از همین موضع هر که را غیر ما بیندیشد برانیم گاه به لغت گاه به کتک گاه به تهمت ... گاه به انزوا گاه به .....

از تردید و پرسش و برزخ نترسیده ام چون عزم داشتم "قرار" نگیرم مگر زمانی که واقعا آن "اتکا" را یافته باشم . شاید در همین موضع بود که بسیاری انتخابها برایم آسان شد ... برایم آسان شد که می شود دانشجوی فلسفه بود و بدون تردید بدون معطلی بدون دیدار قبلی و بدون اشنایی و عشق ... به مردی بله گفت که از پانزده سالگی قامتش را روی ویلچر مچاله کرده و می کند و خواهد کرد و ...   

عزیزانم !این روزها از چیزی می ترسم که بزرگتر از من ها هم از آن ترسیده اند :تفرقه ... من خوبم تو بدی ... من حقم تو ناحقی... ......

 

هرگز از آگاهی نترسیده ام ... کسی نبوده ام اما آن قدر که به من اعتبار و آبرو داد ه خواسته ام قدمی و قلمی بردارم در راهی که برایش شهیدان بزرگی داده ایم ... چمران ها ... شریعتی ها ...

خدایا حیات و ممات ما را از آن آگاهی و اراده و حرکت سرشار کن که خوبانت را به آنها ممتاز کردی ... خدایا به حق خودت ما را اگاه زنده بدار و ... یاری و مدد کن تا به مسولیت زنده گی مان مسولتیت اگاهی و ظرفمان عمل کنیم ... عمل !        



جمعه بیست و دوم خرداد 1388 |
امروز روز بزرگ مردم ایران بود. نه به دلیل انتخاب این یا آن کاندیدا . بلکه به دلیل همت ستودنی شان در حضوری که من و همسالانم به یادش نداریم. روز های سرسام آور تبلیغات بالاخره تمام شده و هرکس بر اساس تکلیف خویش عمل کرده است. 

خدای من ! این روزها چه قدر درد دل شنیدم! چه قدر سر تکان دادم برای زنان و جوانانی که دور و برم بودند و همه پر از حرف. گاهی به بعضی پیامک ها جواب دادم و چه اشتباهی ؟! وقتی همه تصور می کنند حق با آنها و پیش آنهاست چه خیال خامی ست که بخواهی بگویی کمی آهسته تر ! فکر کن ....

 

امروز و تا دقایقی دیگر دفتر انتخاب دهم بسته می شود ( اگر مرحله دومی در کار نباشد ) و خاطره من و حافظه پر موبایلم از قیاسهای خنده داری که برخی ها را به ائمه - برخی ها را به شخصیت های خوب و بد تاریخ اسلام شبیه کردند ... راستی ما چرا این چنینیم ؟چه ادعاهای زشت بزرگی ... ما خود را محب انسانهایی می نامیم که جز کفار کسی نزد آنها احساس بیم و اضطراب نکرد! حال این که تا همین پریروز چنان سوالات و کنایات و نگاه هایی در بین ما می چرخید که آدم را از لب گشودن و اظهار نظر کردن هراسان و پشیمان می کرد !!!

 ما بی اینکه زحمتی در فراخی و وسعت درونمان کرده باشیم از طرف کسانی سخن می گوییم که وسعت وجودشان کرانه نداشت و همین جذبه کافی بود تا سرسخت ترین دشمنانشان را مریدشان کند. ...

بعد از امروز و به فاصله چند روز این هیاهو ها فرو خواهد نشست.  با مشخص شدن دومین مرد مسوول کشور هر کس به فراخور حالش و البته به قدر زحمتی که برای دلش کشیده کارو بارش را از سر خواهد گرفت .... عده ای گمنانه   وسر به زیر به کار سابق خود و حرکت بی سر و صداشان می پردازند .... عده ای لابد به رسم معمول به سهم خواهی قدبرمی افرازند و ...

اما می دانید بعد از امروز به چه فکر می کنم ... ما که تحمل یک نظر -مثلا- مخالف برای یک انتخاب نداریم از کجا معلوم فردا روزی که آن یار واقعی پرده غیبت از برابر عالمیان کنارزد و برای اسلامی که چون پوستین وارونه گردیده به درمان پرداخت ناله سر ندهیم و دایه مهربانتر از مادر نگردیم ... واقعا در عصر ظهور ما به چنان درکی نایل خواهیم شد و ذره ای  "وسعت اسلامی " ما را خواستنی خواهد کرد ؟؟؟

بی شک این گوشه ای از بیداری ظرفیت ها و جان ها در عصر ظهور است و مگر کدام ذهن غیبت زده از درک آن همه فراخی و همدلی و زیبایی بر می آید؟

به امید روزی بعد از همه روزهای بلاتکلیفی و حیرت ... 

 

خدایا فرج  آل محمد را نزدیک تر بگردان