X
تبلیغات
پروانگی::: من در این آبادی... - حرفهای نگفتنی همسر جانباز
یادداشت هایی از یک زندگی کمی متفاوت
این پست را از قلم حقیر به عنوان همسر جانباز قطع نخاع بخوانید نه نویسنده یا شاعر یا حتی دوست!

*

نمی دانم با این کلمه ها چه می توان کرد؟

صدای همسر مظلوم شهید مصطفی الموسوی در گوشم می پیچد. او که آواره اداره ها شده و می گوید گمان نمی برده به این همه تحقیر پس از مصطفی ... بنیاد هنوز نمی داند او را شهید حساب کند یا نه ؟ دارند بیمارستان ها را می گردند تا مدارکی از مجروحیتش پیدا کنند ... ببینند می شود کاری کرد جانباز ۷۰ درصد بشود!!!!!!!!!!!!! که شهید حساب بشود!!!!!!!!!!!!!!!! و با آخرین حقوق ناچیزی که از بنیاد گرفته آرام می گوید به بچه های سیده ام صدقه تعلق نمی گیرد اگر به گمان صدقه این را به من می دهند برش می گردانم. من البته سر از کار این بنیاد  و آن سپاه در نمی آورم اما خوب یادم هست وقتی در مراسم تشییع جنازه مصطفی الموسوی- من که همراه دیگر زنان کنار جایگاه بودم- لرزش دستان آقای پورجمشید فرمانده محترم سپاه عاشورا را می دیدم. او شورمندانه از شجاعت و غیرت و ابتکار الموسوی می گفت که در بدر چه کرد ؟ در والفجر ۸ چه کرد ؟ از تلاش و تکاپوی مصطفی می گفت که جانانه می کوشید غبار از چهره مهدی باکری پاک کند. یادم هست پیام سردار عزیز جعفری را در رثای الموسوی خواندند ... یادم هست آن همه مسوول و رییس و بزرگ این شهر ... آن همه رزمنده از هر طیف سیاسی که در لحظه تدفین گرد مصطفی جمع آمدند ... یادم هست هم جانباز دریادل پرویز شاطری را دیدم- هم علاالدین نورمحمدزاده را - هم مصطفی مولوی را - هم سید مجید سید فاطمی را - هم کریم فتحی و....اسماعیل وکیل زاده و سید نورالدین عافی و ... ایرانزاد و ... خیلی ها را به نام نمیشناسم . قرار نیست همه را بشناسم - همین قدر می دانم که "مردان" زیادی از شهرم جمع شدند تا شهادت دهند که مصطفی الموسوی را می شناختند و برایشان عزیز بود ........

اما  خدای من! از اردیبهشت تا مرداد مگر چه قدر گذشته که خانواده کوچک مصطفی خصوصا همسری  که خود با بیماری بزرگی در مبارزه است چنین احساس تنهایی و غربت می کنند؟! آیا رمقی برای این کلمه ها هست که غیرت مردی را برانگیزد تا مشکلی از زندگی بازماندگان آن مرد را حل کنند؟ آیا

 به راستی این همه قدر ناشناسی در حق جانبازانی که جسم نیمه جانشان زیر فشارهای رنگارنگ له می شود سوالی و بازخواستی نخواهد داشت؟ آیا انداختن مسولیت به گردن دیگری و اظهار تاسف کافیست؟ چه قدر وجدانهای بعضی ها کوچولویند که با تکرار  دست چندم چند جمله خود را خلاص می کنند...  

ای خدای غیورشهدا! آیا تاثیری در این کلمات مضطر هست؟ چرا صدای زخمی جانباز قربانی را که با اصابت ترکش به مغزش نیمی از بدنش فلج شده و .......... به جایی نمی رسد که من با این بنیاد به بهشت هم نمی روم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا این مردم فراموشکار به جای برداشتن قدمی توصیه می کنند که این قدر به این مسایل نزدیک نشو! افسرده می شوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رگ غیرت این مردم به چه خواب گرانی رفته خدای من؟ و نصیب این شهر از "مرد" چرا چنین کم است! 

 

*

.. این پست را نه می توان از نو نوشت نه میتوان به فهمیدنش امید بست ... بگذار جایی در این اینترنت گیج محفوظ باشد که چه بر سر بقیه السیوفهای جنگ عاشورایی ما می آید و افسوس که دیگر نه حاج کاظمی پیدا می شود! نه اراده ای برای بلند کردن یک صدا برای اعتراض به این همه نامردی!!!!!!!!! چرا؟ شاید بشود به امثال محمد حسین جعفریان دل بست که روزی روزگاری عاشقانه ای دیگر بسراید و در محضر بزرگان بخواند و بشنوند که این شعر را خوشنویسی کنید و ....همین! شاید همه واقعیت زندگی ما همین باشد که به درد شعر گفتن و خوشنویس شدن بخوریم! دریغ که جز کلمه های بی مخاطب هیچ ندارم و شکر که با همه وجودم به لبیک آن صدای عاشورایی ایستادم در روزگاری که نوشتن یک پیامک کافیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 11:30  توسط معصومه سپهری |