پاهای سرد
باران می بارد . نگرانم نکند وقت پیاده شدن از ماشین کسی کنارش نباشد. .. خودم گاهی چادرم را چتر می کنم که خیس نشود و پاهایی که همیشه خدا یخ اند خیس نشوند و سردتر نشوند... گاهی از بی خیالی اش خوشم می آید اوایل گمان می کردم سخت است آدم پاهایش را این همه روز این همه سال با این همه سختی جا به جا کند ... پاهایی که دیگر به کار نمی آیند فقط به قول خودش می توانند تعادلت را روی ویلچر تا حدی حفظ کنندو ...
گاهی از این که این پاهای همیشه سردش نمی توانند نعمت قدم زدن بر خاک را تجربه کنند یا هوس کوه به سرشان بزند یا از چاله های کوچک آبی که باران در پیاده رو ها می سازد بپرند و ... دلم می گیرد ... از این که هرگز نخواهد شد که کنارش بایستم و قدمی بردارم که مثل هر دختر دیگری در رویاهایم بوده است .... از این که نشده و نخواهد شد که با پسرکش فوتبال بازی کند و فوت و فنی را که می کوشد با دستش با کلماتش ... به بچه اش یاد بدهد یک بار برایش اجرا کند و ... فکر می کنم خدا چقدر نعمت در زندگی مردم ریخته که از بس عادی ست قدرش را نمی دانیم ... درست همانطور که هر جانباز یا معلولی با نقص عضو و شرایط جسمی اش کنار آمده و عادت کرده ...
اما خدای من به همین باران پاکت قسم که درهمه این سالهایی که همنشینش بوده ام آرزو کرده ام کاش یک چیز برایش امکان داشت و این پاهای همیشه سرد ونخاع شکسته می توانستند برای آن یاری اش کنند و آن «سجده» ای ست که اگر طعم یکی از عاشقانه هایش را چشیده باشی هیچ لطفی صفا و آرامش آن را نمی دهد ...
خدای من مراقب همه جوانمردهایی باش که صادقانه بود نبردشان بر خاکی که دشمن به تاراجش آمده بود...و عاشقانه است صبر و سکوتشان بر راهی که باید رفت حتی با پاهایی که همیشه سردند....