برای خواهرم الهه
حرفهای زیادی در این مدت داشته ام و به دلایلی ننوشته ام.دیروز وقتی تدفین الهه را دیدم از خودم پرسیدم : کجا نامی از این زن خواهد ماند؟! او که قطعا بخاطر پایداری اش در عهدی که با یک جانباز بسته بود و به عنوان همسر یک جانباز 70 در صد در برابر همه سختی ها ایستاد بی اینکه زبان با گلایه بگشاید و ... این چند سطر پیشکش به یاد بانوی مومنهایست که 44 سال بر این کره خاکی زیست. در نوزده سالگی با جانباز قطع کامل دو پا، حاج احد نامی ازدواج کرد و دختر نازنینش سحر را در دامن پاک و پرمهرش پرورد... آرزو دارم روزی آیهای از صبر بزرگش را بنویسم... بیاد مرحومه «الهه قربانی »
با فاتحه ای بر روح نازنینش یاری اش کنیم
***
میدانستم میروی.
از آخرین دیدارمان تقریبا بیست روز میگذرد. چقدر خوشحال شده بودی از دیدن دوستانت یا به تعبیری هم قطارانت. کسانی که همه مثل خودت بودند؛ همسر جانباز...
چقدر خوشحال شده بودی. خواستی تا بلندت کنند و بنشانند. چند ماهی بود که سرطان پاها و اندک اندک دست هایت را در چنبرهاش میفشرد... شالی را که از فراز ضریح حضرت سیدالشهداء برایت آورده بودم به پاهای بی حرکتت کشیدند. آن را بوییدی و بوسیدی و دور گردنت انداختی. چقدر دلم سوخت که هرگز به زیارت عتبات مقدس و حج نرفتهای با این که عاشقانه دل به اهل بیت داشتی...
از پرستارت خواستی برایت رژ بیاورد. صورتی کمرنگی بر صورتی که بیماری داشت بر زیبایی اش فائق می آمد نشاندی... آه الهه عزیزم! چه قدر دلت میخواست زردی بیماری را از خود برانی.چقدر همه چیز را بهانه کردیم که بخندیم، که بخندی ، که زمان برایت خوش بگذرد... چقدر ذوق زده شده بودی از دیدار دوستانت. چه قدر یاد دوستان قدیمی بودی و سراغشان را گرفتی و علیرغم حال زارت از بیماری و افسردگی یکی از دوستان چقدر متاسف شدی ... باز فکر کردم چند نفر در این زمین می توانند مثل تو این همه صبور و مظلوم باشند... نه آن روز و نه روزهای قبل نشنیدم لب به شکوه بگشایی. چقدر مظلوم بودی. چقدر نجیب و تنها بودی. می دانم اکنون نیز راضی نیستی تا از آنچه متحمل شدی بنویسم. به سکوت تو احترام میگذارم و میگذرم... میگذرم و نمیدانم کی قلم ناقابل من توان و زمان خواهد یافت تا از ناگفته هایی بگوید که در دل خواهرانم موج میزند... خواهرانی که فدایی آرزوهایشان شده اند
الهه جان این چند روز مدام بیادت بودم و برایت دعا کردم. مراسم عاشورای خانه مان را دوست داشتی و دوست داشتی باز هم بیایی. یک بار با سحر کوچولو آمده بودی. با چه دقتی به آن بچه می رسیدی... آخر هر روز مراسم به یادت بودیم و دعایت کردیم .به نامت. به نام قشنگت الهه
... ظاهرا دعایمان مستجاب شد. خواهر غیور من، خدای مهربانمان نخواست رفتن به اغمایت بیش از دو روز طول بکشد... خوابیدی تا بیدار شوی. همانطور که خودت می گفتی. می گفتی: خواب می بینم دارم در خانه کار می کنم ، چایی می ریزم. بیدار که می شوم و می بینم چسبیده ام به تخت دلم می خواد بترکد... غروب 12 محرم ف با صدای اذان قلب پاکت آرام گرفت تا از همه خستگی های دنیا رها شوی.
در مراسم تشییعت خیلی ها جمع شدند. خیلی ها سکوت کردند. خیلی ها آرام گریستند بر آن همه مظلومی و خانمی و نجابت تو که حتی مادر را و برادر را و دوست را شریک درد دلهایت نکردی...
حالا تو در آغوش خاک خفتهای. آسوده از درد و رنج و خیال دنیا. دیگر درد نداری و نگران نیستی که نامحرم ها صدای گریه ات را بشنوند... دیگر خواب های تلخ نمیبینی. دیگر غصه نخواهی خورد. دیگر لازم نیست مریم برایت پیامک های خنده دار بفرستد تا کمی بخندی و خوش باشی. لازم نیست من بیهوده امید بدهم و بگویم الهه جان! امیدوار باش و هر صبح بگو ......
تو را به مهربانی خدا میسپارم. ببخش که جز این چند سطر نمیتوانم برای گمنامی ات، برای بیش از بیست سال مجاهدتت به عنوان همسر جانباز 70درصد کاری بکنم. بی گمان جایی رفتهای که خلوص و سکوت و ایثار بی سر و صدا و عشقت به شهدا و اسلام، آن جا را برایت سبز و روشن کرد است. الهه عزیز! تو را به خدایی میسپارم که صابران را دوست دارد...
****
مراسم ختم خواهر عزیزمان الهه قربانی ویژه خواهران: روز یک شنبه 3/9/1392، ساعت 3 تا 5
تبریزـ شهرک ولی امر ـ خیابان فرهنگ، مسجد امام محمد باقر علیه السلام