تولد یک کتاب

بالاخره کتاب نورالدین پسر ایران منتشر شد. کتابی که اولین کلیدش در سالهای ۷۲و ۷۳ با مصاحبه های موسی غیور با سید نورالدین عافی زده شد.

سید نورالدین عافی متولد ۱۳۴۳ روستای خلجان در نزدیکی تبریز است. روستازاده ای که طعم فقر را چشیده و در نوجوانی به خاطر کمک به خانواده درس را رها کرده و به کارهایی چون شاگردی در باطریسازی پرداخته. زمان شروع جنگ در تهران کار میکند. نورالدین در اتوبوس می شنود که عراقیها حتی شوش را هم تصرف کرده اند. با خودش میگوید خودم میروم شوش را می بینم. به میدان شوش تهران می رود و می بیند خبری نیست! او تا آن روز نمی دانست که شوش نام شهری در جنوب کشور است!

همین نورالدین بالاخره در دی ماه سال ۵۹ با هر مصیبتی به جبهه اعزام میشود و...

وقتی  نورالدین به شهر باز میگردد ۷۷ ماه سابقه حضور در جبهه دارد و زخمهای فراوان که از ابتدای جنگ رفیق او بوده اند. او از سال ۶۱ به واسطه مجروحیت های عجیبش جانباز هفتاد درصد است و با این حال تا پایان جنگ در گردان های خط شکن لشکر ۳۱ عاشورا حضور دارد...

نورالدین به اعتقاد من نماد استقامت و پایداریست...

نماد سخت کوشی در راه هدف و ایمان به راه... 

نماد صراحت و صداقت...

خوشحالم که بالاخره پس از قریب ۱۷ سال کتاب خاطرات سید نورالدین عافی  در ۷۰۰ صفحه توسط سوره مهر منتشر شد. 

قرار است مراسم رونمایی از این کتاب در ششم آذر ماه در سالن مهر حوزه هنری( تهران. تقاطع خیابان حافظ و خیابان سمیه) برگزار شود. گفته اند در تبریز هم مراسمی برگزار خواهد شد. فعلا منتظرم ببینم سوره مهر با این کتاب تازه چه خواهد کرد... از صمیم دل امیدوارم این کتاب به مردم درست معرفی شود. خودش آن قدر جاذبه و صداقت دارد که دوستانش را بیابد.  

برای وطنم

 

۱- هر چه پیش میروم زندگی انگار سخت تر می شود. نمی توانم شانه هایم را از زیر بار مسئولیت کارهایی که می بینم بر زمین مانده خالی کنم. از طرف دیگر نمی دانم با کسانی که ظاهرا متولی این قبیل امورند چگونه برخورد کنم. چگونه با آدمهای (اگر نگویم نابلد و جاهل) کم سواد که در موضع تصمیم گیری اند چگونه برخورد کنم؟ دیگر انرژی ساعتها بحث کردن را ندارم. حال آنکه ده ها کار بر زمین مانده و خیلی ها باکشان نیست که فرصتها از دست می روند. که یادها فراموش می شوند... که فرصت کم است برای رو کردن این گنجهای ناب...

مگر آدم در چند جبهه میتواند بجنگد؟

۲- دلم برای وطنم می سوزد... دلم برای بچه های مهدکودک که برنامه مدبرانه ای برایشان نیست... دلم برای بچه های ابتدایی که مدام باید نهیب بخوردند که مگه نمیخوای امتحان تیزهوشان بدی؟ مگه نمی دونی کنکور اومده تو مقطع ابتدایی و باید بجنبی... دلم برایشان می سوزد... دلم برای نوجوانانی که پاکی آمالشان و شور و انرژی زندگی شان در  میان ندانم کاریها و نیرنگ بازیها و منفعت طلبی های از ما بهتران دارد رنگ می بازد... برای دانشجویانی که بی تدبیری و ریاکاری خیلی از حضرات آنها را از دین گریزان کرده و افتاده اند در ابتذالات زندگی و  من دارم برایشان راه آسمان*  چاپ می کنم می سوزد. برای کسانی که یک استاد راستین در طول تحصیلشان نداشته اند که از او علم آراسته به اخلاق و فضل را یاد بگیرند...

۳- دلم برای خودمان می سوزد. برای این که بلایی بر سر فرهنگ و هنر و ادبیاتمان آورده ایم که خجالت آور است!!! برای این که باید در خاطره ها و کتابها دنبال استاد و مدیر و دانشجوی واقعی و... بگردیم...  

حالاست که معنای پوستین وارونه را بهتر از هر زمان دیگری می فهمم. و به شدت نگرانم از این که دستمان خالی تر از این شود.  

ای خدای سفیدی برفها و شگفتی برگها ... ما را در راهت دانا و آراسته به عمل نیک و ثابت قدم بدار تا لحظه موعود... 

 * نشریه ای که در دانشگاه علوم پزشکی تبریز از مهر ۸۹ چاپ میکنیم.