بهار آمده است. درخت کوچک حیاطمان با چند شکوفه کوچک سفید دارد داد می ز ند که بهار زنده اش کرده است. هوا مهربانتر شده و ابرها به گمانم سترون نیستند. بچه گنجشکها چنان شاد و سرمستند انگار در دنیا چیزی زیباتر از جنب و جوش آنها نیست.... بله طبیعت به وظیفه اش عمل می کند. این وسط تنها ما انسان ها هستیم که اصلمان را از یاد می بریم و ... آن وقت آمدن بهار و تازه شدن هستی دوباره تذکر میدهد که... های انسان... بیدار شو ... زنده شو... سبز شو...

امیدوارم سال نود برای همه دوستان همدل و همراه سال سبز شدن و به بار نشستن و بهار اصلی را جستن و یافتن باشد.  

اما بعد:

 در طول تعطیلات نوروز یکی از زیباترین برنامه هایی که دیدم برنامه راز با حضور حاتمی کیا بود. احساس کردم بخش بسیاری از ناگفته هایی که در این مدت زجرمان داده اند از زبان این مرد بازگفته شد. من هرگز ابراهیم حاتمی کیا را ندیده ام اما به گمانم درد مشترکی که هر کدام با زبانی و از دریچه ای از آن می گوییم ما را نزدیک هم می نشاند. هنوز یادم هست آن جملات غریبش در جلسه مردمی نقد سریال خاک سرخ. وقتی (به این مضمون) می گفت از روزی و لحظه ای که مجبور به عقب نشینی بودند و در دم آخر دست یک زخمی از پای ابراهیم گرفته که : بمان! ... و هنوز بعد سالها همان دست با همان قوت است که او را در صحنه نگه داشته است تا از چیزهایی بگوید که بهترین جوانان وطن برایش فدا شدند و... می شوند.