تنها وسط میدان بودن
*
این روزها نمی دانم چرا زیاد احساس تنهایی میکنم...
مدتی ست درگیر پیدا کردن داروهای همسرم هستیم. قضیه زیاد پیچیده نیست. خیلی از مردم با این مسائل درگیرند ولی من در برابر این شرایط کمی حساس شده ام.... امروز دو ساعتی وقت گذاشتم برای این کار... دیروز و امروز اصلا نتوانستم بروم سراغ نوشتن. آن وقت دو سه ساعت در داروخانه ها و بیمه و ترافیک... این جور وقتها دلم می گیرد. وقتی برای همه چیز مجبوری خودت تنها وسط میدان باشی و ... گرچه این ساعتها و روزها هم بالاخره می گذرند اما این احساس « تنها وسط میدان بودن» هیچ وقت برای من تکراری نشده و اتفاقا گاهی عجیب منقلبم میکند...
جمعه گذشته سری به دوست عزیزمان آقای دکتر پرغو زدیم. ایشان را خیلی از مردم نمی شناسند یا کم می شناسند. ظهر وقتی با همسر گرامی شان صحبت می کردم متوجه شدم دکتر پرغو از سه شنبه بیمار و در خانه بستری است. دکیر پرغو از گردن قطع نخاع است. معنی این مجروحیت را تنها درهمین جمله مجسم کنید که ایشان بدون حضور همسرشان نمی تواند حتی از یک پهلو به پهلوی دیگر بچرخد یا یک لیوان آب بردارد... آن وقت این مرد با حضور حماسی یک زن در زندگی اش توانسته تا مقطع دکترای تاریخ درس بخواند و امروز عضو هیئت علمی دانشگاه تبریز است. بیماری ایشان هم چیز جدیدی نبود اما خبر بیماری شدید خواهر حاج خانم هر دو را کلافه کرده بود. بیماری پیشرفته ... حاج خانم می گفت خواهرم پنج هفته است در تهران در بیمارستان است و من نمی دانم چطور بروم او را ببینم... حتی برای یک روز. ... نمی شد همسرش را تنها بگذارد. هیچ کس هم نبود که بتواند یک روز کنار «مرد» ش باشد و او با خیال آسوده از صبح تا شب او را تنها بگذارد... خیلی دلم شکست. اصرار می کردم یک روز برود و من ایوب را با یک نفر می برم خانه شان که دکتر پرغو تنها نماند... خیلی عجیب بود. نمی توانید تجسم کنید یک جانباز قطع نخاع کمر برود به خدمت یک جانباز قطع نخاع گردن... بد هم نمی شد. ایوب می توانست زکات سلامتی دست هایش را در خدمت به دوست جانباز گردنی اش بدهد...
همه مشکلات ما را این غریبی ها و تنهایی ها می سازند. نه ویلچر و محدودیت و ... جنس تنهایی و دردهای ما با بقیه فرق دارد. طوری که هیچ دلم نمی خواهد پیش کسی از آنها حرف بزنم... هرچند خدای متعال بعد از هر احساس این چنینی چنان باران مهری بر سرم می بارد که شرمم می آید از همه فکرها و حس هایم...
*
ما گنج هایی پیرامونمان داریم که حتی بلد نیستیم خوب تماشایشان کنیم.
تماشا کنیم مبارزه شان را با ناامیدی. با درد. با تنهایی. با مشکلات تمام نشدنی
ما آنقدر از آنها دور مانده ایم که خودشان هم دیگر راهمان نمیدهند و یاری مان را نمی پذیرند...
واقعا عجیب است آدمهایی توقع دارند هنگام مشکلات صدایشان کنیم که به خودشان زحمت نمی دهند
لا اقل هر دو سه هفته یک بار تلفنی سراغی بگیرند... کاری کنند که محرم محسوب شوند... کاری کنند که آدم دلش بخواهد دردش را به آنها بگوید.... نه این که حتی صدایشان حتی نامشان غریبه شود... گیرم که حتی برادر باشند یا دوست زمان جنگ ....
نمی دانم شاید این ذات جنگ ما بود که آدم های خاصی را برگزید . آدمهای کمی را با زخم های ماندگار به شهر برگرداند و آدمهایی خیلی کمتری را در خدمت آنها قرار داد.
امیدوارم در این روزگار غریبی فراموشمان نشوند آنهایی که تنها وسط میدان ایستاده اند...
****
۱ بعد از ظهر سه شنبه ۱۱ بهمن از ساعت ۴ جلسه یک ماه یک کتاب در حوزه هنری به بررسی کتاب نورالدین پسر ایران می پردازد. خب با احوال این روزهای من امیدوارم جلسه فایده ای برای خودم و دوستان جوانم داشته باشد!