كي مي آيي؟
تابستان بود. هوا گرم بود و روزها طولاني و تبدار... و دختركي هم بود كه سخت از خدا مي ترسيد...از جان كندن .. از جهنم... از تنهايي قبر و سنگ و ... دنياي ساده اي هم داشت . در اين دنيا ميشد با چيزهاي خيلي كوچك خوشحال شد مثلا با واكس خوردن يك جفت كفش كه كفشهايت را تازه ميكرد ... يا گاز زدن به ميوه به روي درخت دور از چشم آبابا - پيرمردي كه هيچوقت قامت ايستاده اش را نديدم و همه ئ عمر مرا در رختخواب بود تا ...مرد-.. بله تابستان بود و دخترك همه روزهاي بلند را مثل مادر مومنش روزه مي گرفت . از بلندي روزهاي گرم نمي ترسيد از اين مي ترسيد كه كاري كند كه از چشم خدا بيفتد . دم غروب با يك سكه يك توماني كه جايزه پدر بود براي روزه گرفتنش مي دويد سر كوچه . .. ربنا كه در خانه ميپيچيد به آبشار توي بلويزيون خيره ميشد و شيطنتهايش بالا ميگرفت كه چقدر ميشه از اين آب خورد...
تابستان است . تو مي آيي. اي ماه مهر و انس. مي خوانم كه پيام آور فرموده است ترا رمضان نگوييم . بل ماه رمضان بناميم چرا كه نمي دانيم در تو چه عظمتي نهفته است .. تو مي ايي و من از فرط جهالت و تهي دستي ام ايمان همان دخترك را آرزو ميكنم.
خدايا پنجره هايي به رويمان ميگشايي كه دركي از منظره هاي آن سويش نداريم. دستهامان خالي ست. با جايزه ها هم دلمان وا نمي شود. از تب روزهاي شهريوري و تشنگي اش نمي ترسم . ترسم از گنگي و مردگي مدام است ... خدايا به خودت قسم در اين ماه كه ميرسد از راه بيدارم كن ...شنوايم كن ... بفهمم كي مي آيد ... كي مي آيد ؟؟؟..