* فکر کنم خانم بودن شما هم به این مشکلات اضافه می‌ کرد چون هر چیزی را راحت نمی‌توانستند بگویند؟
** به نظرم خانم بودن یک حسن داشت. هم در مورد لشکر خوبان و هم نورالدین پسر ایران که می‌دانستند من جبهه را ندیده‌ام. برای همین سوالاتم را جدی می‌گرفتند وجزئیات را هم می گفتند؛ من هم که از سوال کردن خسته نمی‌شدم!
* کتاب را که می‌نوشتید به چه چیز فکر می‌کردید؟
** به این که خوب و کامل بنویسم تا حق بچه‌ها ادا شود. خصوصا شهدای مظلومی که کسی چیزی از آنها نمی‌داند.
* به شهرت و چاپ‌های متعدد چطور، فکر می‌کردید ؟
** نه اصلا ! من کار لشکر خوبان را از سال 75 تا 79 انجام داده بودم. کتاب پنج سال بعد یعنی در سال 84 چاپ شد. شاید باورتان نشود ولی من اصلا گذرم به دفتر ادبیات و هنر مقاومت در تهران نیفتاده بود! خجالت می‌کشیدم بروم دفتر و بپرسم بالاخره لشکر خوبان به کجا رسید! فقط از طریق آقای ناظمی اطلاعاتی داشتم. فکر می‌کنم سال 82 بود که یک بار به آقای ناظمی گفتم حالا که به خاطر درسم مرتب تهران می‌روم، می‌توانم به دفتر آقای سرهنگی( مدیر دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری) بروم، ایشان گفتند حتما این کار را بکنم. من بالاخره به دفتر رفتم که آن روزها در خیابان رشت بود! برخورد آقای سرهنگی خیلی خوب بود. من آن روزها هیچ کس را نمی‌شناختم و انتظاری نداشتم جز این که کاری که برایش جانانه زحمت کشیده بودم به خوبی چاپ و به دست مردم برسد. بالاخره لشکر خوبان در سال 84 چاپ شد. سال 85، در دهمین دوره کتاب سال دفاع مقدس در بخش خاطرات شفاهی رتبه دوم شد در حالی که هیئت داوران هیچ کتابی را به عنوان رتبه اول معرفی نکرده بودند. سال 88 در اوج ناباوری، کتاب برگزیده جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس در بخش خاطرات دیگر نوشت شد. این ها اتفاقات کوچکی نبودند اما متاسفانه هیچ کاری برای معرفی این کار نشد! حتی یک نفر خبرنگار پیدا نشد بپرسد چطور کار اول یک نویسنده خانم به این جا رسیده، آن هم در شهری دور از مرکز با مسائل خاص خودش که کار در آن خیلی سخت‌تر است. اما من انگیزه‌ام را از دست ندادم چون به فکر معروفیت و تیراژ نبودم. فقط دلم می‌سوخت کاری که به نظرم بسیار واقعی، زیبا و کامل بود و می توانست روی بسیاری از جوانان مثل خودم تاثیر بگذارد، این طوری رها شد! اتفاقا به کارهای بعدی فکر می‌کردم. اصلا وقتی شما با شهدا آشنا می‌شوید دیگر خجالت می‌کشید که به خاطر مسائلی از این دست، در کارتان سستی کنید. می‌توانم بگویم اغلب خاطره نویسانی که می‌شناسمشان مخصوصا خانم‌ها همین روحیه را دارند و علیرغم همه مشکلات عاشقانه کار می‌‌کنند.
* چه چیزی بیشتر از همه در زندگی آقای عافی شما را تحت تاثیر قرار داد؟
** استقامت و سخت کوشی‌شان در راه هدف. جامعه ما واقعا به روایت این گونه زندگی‌ها نیاز دارد مخصوصا حالا که همه راحت طلب و بهانه‌گیر شده‌ایم!
جایزه سالها تلاش
* جایزه کتاب را هم گرفتید؟
** بله تقریظ آقا را می‌گویید؟ خیلی شیرین بود هم برای من و هم برای آقا سید.
* خاطره رفتنان به تهران و نزد حضرت آقا در وبلاگتان خواندم.
** بله! البته وقت نکرده‌ام خاطره دیدار را بنویسم که با حواشی تلخ و شیرینش برای خودش یک داستان است! اما لطف آقا مخصوصا نگاه عمیق ایشان به کتاب خیلی دلگرمم کرد.
* سوال دیگر این که در تقریظی که آقا برای این کتاب مرقوم فرمودند نوشته بودند که فداکاری‌های همسر نورالدین کمرنگ بوده آیا این کمرنگ بودن تقصیر شماست یا خود آقا سید؟
** آقا سید برای تکمیل جزییات به اندازه من حساس نبودند. البته این کار من بود و طبیعی‌ست که من کار را بر اساس طرحی که فکر می‌کردم درست است پیش می‌بردم اما سایه سنگین سال‌هایی که کار بر زمین مانده بود هنوز بر سر ما بود. آقای عافی می‌خواستند کار بر پایه مطالب موجود نوشته شود. از طرف دیگر خانم عافی هم مایل به صحبت نبود. مشکلاتی هم بود که من نمی‌توانستم در آن مقطع وارد این قضیه شوم. بیشتر همین مطالبی هم که در مورد مادر و همسرشان هست خودم جویا شده و وارد کار کردم اما قبول دارم از جمله مواردی که کار بیشتری می‌خواست همین برخورد با همسر و مادر و خواهرها بود. البته حالا اوضاع فرق کرده و چند ساعت مصاحبه کرده‌ایم تا انشاالله در در ویرایش جدید وارد کنم.
* چاپ این کتاب و تقریظی که آقا نوشتند چقدر در روحیه آقا سید و خانواده‌اش اثر داشت.
** خیلی زیاد! از یک طرف زنده شدن یاد دوستان شهیدشان و از طرف دیگر یادداشت تحسین برانگیز آقا بزرگترین مزد زمینی زحمات این رزمنده غیور بود. مخصوصا یاد شهید امیر مارالباش که هنوز آقا سید با یادش منقلب می‌شود. آقای عافی سه دختر دارند که طبعا مشکلات خاصی را از دوران کودکی تاکنون پشت سر گذاشته‌اند، چاپ این کتاب خیلی از سوالهایشان را در مورد شرایط پدر جواب داده و روحیه خیلی خوبی به بچه‌ها بخشیده است. خدا را شکر که در این مدت کم برکات معنوی کتاب خیلی زیاد بوده است. آرزویم این است چاپ خاطرات خوب همه رزمندگان و جانبازان فداکار جامعه را با کار بزرگ آنها آشنا کند. این حق همه این عزیزان است که اغلب گمنامند.
* به نظر خودتان اوج کتاب نورالدین پسر ایران کجا بود؟
** از آنجا که نسبت به عملیات بدر احساس خاصی دارم و نورالدین عافی هم جزو معدود بازماندگان نیروهای پیشتاز در بدر است این قسمت برایم حس خاصی دارد. حکایت غواصان کربلای 4 و 5 هم که از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است...
* از شخصیت آقا سید چه؟
** روح سخت و مقاومی که در مواقع مجروحیت و روزهای بسیار سخت عملیات مثل حوادث کنار اتوبان در عملیات بدر یا عملیات کارخانه نمک خود را به خوبی نشان می‌د‌هد، همین روحیه در کنار دوستان مخصوصا امیر چنان لطیف است که با شهادت امیر کاملا به هم می‌ریزد. هنگام نگارش هم این حس دوری از شهدا خیلی در من اثر کرد. حس دلتنگی که در نهایت در محضر امام رضا ( ع) آرام می‌شود.
* به نظر شما این کتابها را چطور باید نوشت تا برای جوانان باورکردنی شود؟
** باید با صداقت هر آنچه را بوده به تصویر بکشیم. از نکات قوت کتاب نورالدین همین امر بود. من از نشان دادن ترس و خستگی و شیطنت و خنده و گریه کردن یا نکردن نورالدین عافی ابایی نداشتم. می‌توانستم بعضی حوادث را حذف کنم اما اتفاقا می‌خواستم همه آنها را بنویسم تا مردم بدانند واقعا زندگی در جنگ یعنی چه؟ از نوشتن شکست‌ها، ناهماهنگیها، دلخوریها، ترسها، شلوغی‌ها و حتی شجاعت و تدبیر دشمن بعثی .... نباید ترسید. اینهاست که بزرگی کار بچه‌های ما را نشان می‌دهد. در عین حال نویسنده‌ها باید به دانش و روش کار مجهز شوند که بحث مفصلی‌ست.
* جوانان چگونه می‌توانند به این موضوع علاقه پیدا کنند؟
** فکر می‌کنم جبهه‌گیری برخی از جوانان در برابر این کتاب‌ها نوعی اعتراض به برخی تناقضات موجود در امروز جامعه است. آنها نمی‌دانند همین مسائل حتی در زمان جنگ هم بوده و همه رزمندگان خاطرات عجیبی از این مسائل دارند و از بسیاری مشکلات امروز جامعه هم نگرانند. واقعا شیرینی و لذتی که مطالعه این کتاب‌ها به همراه دارد کمتر به بچه‌ها رسیده است. تبلیغاتی که شهدا و جانبازان را دست نیافتنی و کاملا بی‌نقص معرفی می‌کنند به همراهی مردم با این کتاب‌ها لطمه می‌زند. ‌من باور دارم هر کس به اندازه شوق و جستجویش از زندگی این آدم‌ها که در سخت‌ترین شرایط امید و شوخی و تلاش و ایمان خود را از دست ندادند، جواب می‌گیرد. امیدوارم جوانان آنقدر شجاعت داشته باشند که اسیر پیش داوری‌ها ‌نشوند و خودشان با خواندن این کتاب‌ها در موردشان نظر دهند.
* از آخرین کارآماده چاپ خود را هم بگویید و خداحافظ .
** کارهای آماده چاپ زندگینامه و یادداشتهای شهید بایرامعلی ورمزیاری فرمانده گردان علی‌اکبر که در عملیات خیبر با نبردی عاشورایی تا آخرین نفس همه نیروهایش شهید یا اسیر شدند و دیگری زندگی شهید حسین محمدیان از زبده‌ترین نیروهای واحد اطلاعات عملیات لشکر عاشوراست. چند کار دیگر که در مراحل اولیه اند. امیدوارم توفیق انجام شایسته‌شان را داشته باشم.