دوباره از نو ...
وقتی سرم را بلند می کنم آبی بی بدیل آسمان دوباره زبانم را باز می کند: خدایا شکرت... شکرت که باز فرصت دادی سر کلاس بنشینم و تلمذ کنم. بیاموزم. کوچکی و نادانی ام را به عینه ببینم، عشق دیرین درونم را بیدار کردی. این بار با نگاهی تازه به «فلسفه» می نگرم. می بینم که مسیر علم، چقدر شگفت انگیز، بی انتها و دوست داشتنی است...
امیدوارم معنی چیزها را دوباره از نو دریابم.
امیدوارم این بار بیشتر به «خود واقعی ام» برسم. همو که در این مدت بسیار آزار دید و هیچ چیز تسکینش نداد
الهی به امید تو.
*
یادم نمی رود یکم اسفند ۹۱ را، روزی که دوباره دانشجوی فلسفه شدم...
یادم نمی رود در اوج ناباوری، غیرت و بزرگ منشی شهید یعقوب فاتح را عمیقا حس کردم: اسیری که در غربت و شدت اسارت خود را فدا کرد تا ۲۹ سال بعد از رهایی اش، جایی که اصلا یادش نبودم بیاید کار مشکل مرا هم درست کند. مسیر را باز کند که پذیرفته شوم برای ادامه تحصیل...
امیدوارم باز یاورم باشد تا کاری در شان بزرگی اش انجام دهد، هر چند شاید دیر ...
*
برای همه همراهان عزیز وبلاگم در روزگار نو، نگاه ناب خداوند را آرزو می کنم، نظری که سعادت و سلامت و صعود را با هم دارد... در لحظات پاک نزدیکی با خدا، التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 12:30 توسط معصومه سپهری
|