حسین جان! ای راز شگفت بشریت

ای مهربان ترین محبوب، ای ثارالله

ای که دلم در باب الحرمت هنوز همانجا روی پله هایی که رو به حریم ملکوتی ات گشوده می‌شود، آوار شده و بزرگی ات را عاشقانه ، در میان اشک و آهی از اعماق وجود می خواند... حسین من

حسین من

حسین من

نه محرم، نه اربعین، نه شعبان ... نه روز میلادت و نه روز شهادتت نمی تواند یادت را در ذهن من محدود کند. هیشه با منی محبوب من! همیشه دلم را با نام قشنگت می شویم در قطره قطره اشک بی صدا ... همیشه  این چشم های خسته آماده اند تا با تو ، از تو، به بهانه یاد دوستداران مخلص تو، بارانی شوند و دلم را تازه کنند. امیر من!

از همان اولین روز نوروز که نشستم به زیادت عاشورایت تا بهار را با شما ببینم و راه را با شما دامه دهم

امیر من! سید و مولای من! اینجا و هر جا روحم را به نامت حیات می بخشم.

هرگز برایم تمام نشده ای

هرگز نخواهم نتوانست از کرمت از مهربانی بزرگت از بخشش بی منتها و بی منتت بگویم و یا بنویسم

آن روز، روز 15 مهر 92 وقتی با جمعی از نیروهای غواص و اطلاعات لشر عاشورا _ که بخشی از حکایتشان را در کتاب لشکر خوبان نوشته ام _  در محضر رهبر عزیزمان نشسته بودیم... هیچ کس نمی دانست اگر آن قدر آرام بودم و حتی وقتی آقا با آن بزرگواری عجیب نگارش دو کتاب لشکر خوبان و نورالدین پسر ایران را جهاد در راه اسلام خواند، آب در دلم تکان نخورد، فقط  برای این بود که درست یک ماه پیش در حرم ملکوت شما بودم و کارم را و زخم های دلم را به شما سپردم و خواستم نگاهم کنید و سختی هایم را ....

و حالا رهبر عزیزم با آن آرامش و امید و صلابت از کاری می‌گفت که در طول هشت سال پس از انتشارش مخصوصا این دو سه سال هر چه از لشکر خوبان در حوزه هنری و دفتر ادبیات و انتشارات سوره مهر گفتم کسی نشنید و توجهی نکرد و حتی توجیه کردند که زمان آن کار گذشته است... و من دلم سوخت برای کاری که می شناختمش و می دانستم یک سر و گردن بالاتر از نورالدنی پسر ایران است! ! 

الحمدلله رب العالمین... آقای من! آرام بودم چون می‌ دیدم با چه کرامتی مرا و تلاش اندکم را پذیرفته اید!

الحمدلله رب العالمین ... که یکنواختی و خمودی روزهایم را با ورود دوباره به وادی علم طراوت بخشیدید و مطمئنم یاری ام می کنید. حالا فلسفه می خوانم، و اساتید فاضلی را می بینم که خاطره برخورد آدم های پر ادعا و تهی را اندک اندک از یادم زایل می کنند.

... و یادم نمی رود همه اینها به خاطر گوشه ای نگاه پر مهر شماست به بیچاره ای که جز اشک هیچ ندارد...

... و یادم نمی رود همه این ها بخاطر محبت شماست که خواستنی ست

...

عنایتتان مستدام آقا! آقای هر لحظه من... حسین علیه السلام ...