واگویه ای با دریا (1 )
نامت جانم را تازه میکند ... چه حقیرند آرزوهای پژمرده و دارایی های دنیای کوچک ما در آستان ملکوتی نامت ... چه ژرف است ترس تو از قیامت ...و چه مرده ایم ما که زمینگیر دنیا ی دون شده ایم ... علی جان ...علی جان .. نامت چونان نسیمی از حرارت و نور بر یخبندان اراده و ایمان جانم میوزد .. شرمنده ام از رخوت ام ...از جستن در برهوت شهر ... از نشستن و به کلمه های دل انگیز و زاویه های دنج خوش بودن ... شرمنده ام از کشتن سوالهای جانم که اگر گوششان میدادم شاید اینک در پیشگاه نامت سربلند تر بودم ... شرمنده ام از قناعتم به خردی یک کتابت و تحسین این و آن ...
آقا از جوشش ماورایی افق نگاهت در کام تشنه جانم بریز ...
آقا غریب نوازی ات را در حق ما فرزندان گمگشته عصر غفلت و غیبت سرریز کن ... آقا ما را به نگاهی لایق درک معارف کن ...
آقا ما به نان جانمان به شما رو آورده ایم ...
آقا به حرکت خسته و آهسته ما در این زندگی پر ازدحام به سوی مقصدی که آنرا چون جان میشناختی جهت بده ...
آقا ... در تیرگی فراموشی ، حیرت بیداری از برکت حیات جاودانی ات را ارزانی مان کن ...
ما را بپذیر در کنار همان یهودی که به عشق تو در کنا ر گذر میایستاد تا به زیارت روی تو نایل شود ...
آقا ... آقا ... با بی انت و امی و نفسی و ...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 13:53 توسط معصومه سپهری
|