چند شب است خوابت را می بینم . می بینم در تو می گردم و هدایت می شوم به مسعی . با چه حلاوتی قدم می زنم از صفا به سمت ... و هنوز هفت دور را کامل نکرده ام که می گویند باید از اینجا بروم . راهم را کج میکنم به راهرویی که تازه ساخته اند به موازات همین مسعای قبلی که شاید  در آن روزهای پرازدحام کمی از فشار جمع کاسته شود ... می روم و درک نمیکنم ... چه اتفاقی افتاده است؟ ما کجا هستیم ؟ خوابها در ما چه می کنند ... یادآوری؟ برانگیختگی؟ شیطنت ؟ یا هیچ ...

*

در بهترین لحظه ها ی حج یادشان بودم . یاد آقا مهدی که گم شد در جریانی که خودش انتخاب کرده بود . حمید که زنش هنوز هم دوستش دارد و چه عاشقانه !... علی و ... خیلی ها که گمانم کارشان در هستی بی عیب و نقص تمام شد . ...ش...ه... ا ...د...ت...و چقدر دلم برای جان بازها و آزاده ها میسوزد . چه معنایی روی دوششان است و بیشترشان گم کرده اند همه چیزشان را ....و چقدر متاسفم  برای آنها که به معرکه رفتند و حالا حافظه شان فقط در ایام معدودی کار  می کند ... یکروز دو نفر را دیدم که هر دو روزی رزمنده بودند و آن حال را درک کرده بودند . عجیب بود که حالا روبروی هم بودند و با چه عباراتی با هم مکالمه می کردند ...از حرفهاشان این برمی آمد که هم دیگر را متهم می کردند  ... چه قدر تلخ بود ... حیفم می آمد به این بازی و این توجیهات ... چه تلخ است کار مردمی که گذشته روشنشان از پس خاکستر اعمال و افکارشان دیگر دیده نمی شود . اگر این همه از انقلاب و جنگ می گویند اما چیزی در جان ما نمی روید برای این است که امروز دل و زبانشان از دو سرچشمه جدا آب می خورند ... در این شرایط آنهایی که میکوشند به اصل واقعیتها برسند و مثلا همین انقلاب و جنگ را خوب و درست بفهمند واقعا هنر میکنند .