خاطرات سفر حج(1)
۲۱/۸/۸۶
روزهاست که در ذهنم مشغول نوشتنم. نوشتن آنچه که در مقدمات بزرگترین سفر زندگی مان بر ما می گذرد. زمانی سرگرم پیدا کردن دفترچه شدم. زمانی در تردید که چطور بنویسم ؟ از کی و ... چه چیزها را بنویسم. ... امروز اما یک هدیه استثنایی دریافت کردم. از نظر مادی ارزش جندانی ندارد اما از معدود هدیه هایی بود که مرا منقلب کرد. همسایه ام خانم علیزاده که دبیر یکی از دبیرستان های دخترانه است شب در خانه را زد. یک سینی در دست داشت که یک کاسه عدسی و یک بسته کادو پیچ شده توی آن بود. روی بسته نوشته بود : " میلاد حضرت معصومه "س" مبارک ..." برای اولین بار بود که به خاطر این نام هدیه می گرفتم! به ناگهان مرور شد همه حالات و اتفاقات ریز و درشتی که با این نام داشتم. یاد زیارت هایم افتادم. و خاطره تلخ سال 82 :برای نیمه شعبان با بچه های هیآت متوسلین ام الائمه مشرف شده بودیم . در بازگشت خرابی اتوبوس، معطلی پنج ساعته در سرمای شب ، بی شیر ماندن محمد امین من و فاطمه ی خانم خیابانی که هر دو شیر مادر شان را می خوردند و ... در آن شرایط بی غذا مانده بودند یکی شیطنت می کرد و گاه از گرسنگی بیسکویت هایی را که آن وقت شب پیدا کرده بودیم مک می زد و دیگری مریض و خسته فقط سینه خالی مادرش را می مکید! در بازگشت هم راننده کلی راه را تا بویین زهرا عوضی رفت و خلاصه ما که قرار بود صبح به تبریز برسیم ، دم غروب رسیدیم بدون این که زاد و توشه آن روز را همراه داشته باشیم! ... آن شب کمی گلایه کردم از خانم . فکر نمی کردم روزی برسد که به عنوان یک مادر شیری برای بچه ام نداشته باشم ! اما آن تجربه تلخ بعد ها درک بعضی چیزها را برایم آسانتر کرد . .. حالا مرا باز هم ببخش خانم . این روزها مدام در حرم سیر کرده ام. از 14 آبان که به عنوان یکی از داوران مسابقه بین المللی سفرنامه نویسی رضوی مطرح شده ام و بیش از 120 سفرنامه را خوانده ام و با بعضی واقعا حال کرده ام. دو سال قبل که بچه های دانشجوی ستاد ساهد دانشگاه علوم پزشکی را به مشهد برده بودیم برایشان دفترچه داده و ترتیب یک مسابقه سفرنامه نویسی را داده بودم . 4 جلد از آن سفر نامه ها را به همین مسابقه دادم و عجیب این که هر چهار نفر برگزیده شدند. و عجیب تر این که مریم صدیقی که اهل سنت و شافعی مذهب بود جزو برگزیدگان اصلی شد! اگر بهش بگویم چه حالی می شود... امام رضا و خواهرش دوستی شان را ثابت کرده اند . ممنونم.
از این طرف خبر رجعت پیکر 11 شهیر بدر و خیبر هم آمده است که محمود دولتی هم بین آنهاست. فکر می کنم قبل از شهادت از ناحیه صورت زخمی شده بود. در کتابمان هم هست : در لشکر خوبان. " مهدیقلی رضایی " هم راهی کربلاست . و من در حالی که این همه در ذهنم است دارم آماده می شوم. از یک سو کودک درونم گرسنه و منتظر ، از یک سو در هوای حرم هایی که یکی به غربت معروف است و زیارت دیگری اجر و حال زیارت فاطمه زهرا " س" را دارد ، از یک سو یاد آنان که می آیند و روح ما را می برند و عطشمان را دامن می زنند ... می پرسم : خدا آیا مرا هم در لشکر خوبان خواهی پذیرفت؟ نه! بگذار اول بپرسم هنوز لشکر خوبانی هست؟