همیشه باران را دوست داشتم مثل بیشتر مردم.  وقتی خدا جور دیگری تجلی می کند و وقت داری با قطره های مدامی که پیامبران آسمانند مصافحه کنی. دیشب باران را از منظر تازه ای می دیدم. برای اولین بار بعد از یازده سال زندگی آپارتمانی بارانی نصیبم می شد که حیاط خانه را داشت می شست و خاطرات نهفته مرا نیز ... گذاشتم قطره ها لای موهایم روی انگشتانم روی لباسهای شسته و پهن شده روی رخت بریزند ... زیر باران سردم شد و فکر کردم به سالها و باران هایی که در حسرت چنین بارانی بودم. 

در طول یک ماهی که درگیر عواقب سهمگین اسباب کشی بودم فکر می کردم که مدتهاست چیزی در وبلاگ ـ و در هیچ جای دیگر  ـ ننوشته ام . شده ام یک زن معمولی !!! ( روزگاری این عبارت را توهین درشتی می دانستم !!!) روزهای بعد از اسباب کشی که کتابخانه با همه زوایای پنهانش بیرون ریخته و اسرار برملا می کرد چه ها که پیدا نکردم و نخواندم و ... سر همین کتابها چه ها که نشنیدم از کارگر حمل بار گرفته ـ که تا دوست و آشنایی که گاهی برای کمک سر می زد تا مادر بیچاره که می دانست دخترش از همان قدیم پولی اگر دستش می رسید به جای جهیزیه کتاب می خرید و دفتر و کاغذ و ..... کتابهایی که گاه از کتابفروشی سپهر قسطی خریده شده اند !! یادش بخیر .... بله داشتم می گفتم این زن معمولی لای کتابهایش قدم می زد و بی بهره از اوقات خوش ماه مبارک رمضان و به توفیق جبری داشت کتابها و یادداشتهای سالهای پیش را جابجا می کرد .نه ! داشت خودش را - قسمت بزرگی از روحش را جابجا می کرد . روزها و شبهایی را که با کلمه ها سر داده بود همه امیدها و دردهایش را ... عصیان و دربه دری و  می خواهم و نمی خواهم و کجاست این خدا ها را .... شعرها را که از حاشیه های کهنه می بارید و به قول ان عزیز همه حدیث نفس ها را که با چه سماجتی نوشته بودشان .... این زن معمولی به اندازه مرتضی آوینی جرات نداشت تا آن همه حدیث نفس را توی گونی بریزد و آتششان بزند!!! جراتش همین قد بود که آنها را توی کارتن موز در انباری جاسازی کند تا روزی برای آینده ... شاید به درد کسی خورد ... به درد روزگار پیری یا ..! شاید به درد پسرش ... برای این که بداند همه آدم های معمولی می توانند زندگی های متفاوتی از سر گذرانده باشند - می توانند عشق ها و امیدهای منحصر بفردی داشته بوده باشند و کافی ست چشمشان باز باشد تا همراهی خدا را ببینند.

رسیدم به همین سیزده چارده سال پیش که رفته رفته بیشتر نوشته ها داشت رنگ عوض میکرد و من به طرز عجیبی داشتم از آن فضای هنرمندانه و شاعرانه و روشنفکرانه می گسستم ...  هر چند به جایی هم نپیوستم ! خیلی ها فکر می کردند من با انحراف عجیبی دارم از آن دنیای خلاق و نو که پر از سوال و فکر و ایده بودم  پرت می شوم به دنیای تخت خواهر هایی که... !!!   

 بله من نمی دانم چه طور می شود خدا به بعضی سوال ها و داد و بی دادهای آدم جوابی می دهد که انتظارش را ندارد ! نمی دانم چه طور خدا به کسی که دنیا خسته اش کرده ـ در همان نوزده بیست سالگی!- جور دیگه ای جواب می دهد مثلا پنج شش سال پس از پایان جنگ در حالی که همه چیز دارد می شود تقلبی ( خیلی  از بسیجی هاش داشتند از آن سالها ۷۲ و ۳  ... تغییر ماهیت می دادند ) تو به سرت که نه به دلت می زند سری بکنی توی فضای جنگ و ببینی در یک جنگ راست راستکی چرا چطور و کی ها از مرگ نترسیدند و ... خندیدند و...و...و... این همه حرف خوب چیه که مهدی باکری از خدا می زنه :" خدای من چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی ! هیهات که نفهمیدم. خون باید می شدی و در رگ هایم جریان می یافتی تا تک تک سلولهایم یارب یارب می گفت  " دختری که فکر می کرد همه حرفها و فکرها و عشق ها و دردهای خوب مال هنرمندا و شاعرا و روشنف.... هاست بد جوری تو این فضا داشت ضربه فنی می شد ...  

من در آن عالم بودم که کتاب " لشکر خوبان " را نوشتم و جدی گرفتم حرف آن " مرد" را که می گفت : تو خودت دیگه از بچه های لشکری !( لشکر سالهای بزرگ جنگ)

هنوز کوفتگی بدنم از آن همه حمالی کتاب و جزوه و دفتر ادامه داشت که یکی از تهران زنگ زد :

- خانم سپهری ! ... خوشبختانه کتاب لشکر خوبان شما در جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس جزو برگزیده هاس و شما لطفا ...................................................

 بقیه اش مهم نیست ! من نمی دانم چرا  تا خام و جوانیم همیشه انتظار داریم خدا جوری که دلمان می خواهد به ما جواب بدهد ! می دانم که همیشه معمولی بودن بد نیست ... می دانم که خدا به اخلاص آدم ها جایزه می دهد ـ حتی توی همین دنیا ! ـ خدا همیشه حواسش است ... چه باران ببارد چه عطش... چه شاعر باشی چه یک آدم معمولی .... به محض این که خدا عطش و شوق و نیاز صاقانه ات را ببیند یک راهی جلوی پایت می گذارد که تکانت می دهد و بزرگت می کند و ... بله خدا همیشه حواسش هست !

پس نوشت :

از بی سعادتی هایم بود که دستم از اظهار قبولی صوم و صلات و التماس دعا در شبهای روشن قدر کوتاه ماند . لطفا در روزها و شبهایی باقی مانده ماه میهمانی خدا اگر حالی داشتید مارا هم دعا کنید ...