ا سماعیل برزکوهی شهید شد. اولین بار او را در فرودگاه مدینه دیدم . در کاروان حج جانبازان ۸۶.در آ ن هوای  دم کرد کلاه بافتنی اش را تا بالای چشم ها پایین کشیده بود. شال پشمی اش  نمی گذاشت صورتش را ببینم.در آن شرایط  دوربین صدا   و    سیماو مجری اش امیر  حسین مدرس شکارش کردند...  سوژه خوبی برای بعضی ها بود! بعضی ها که می پرسیدند جانباز تختی دارید ! چه قدر حرصم را در می آوردند.... در مدینه   کم دیدمش . لاغر بود و همیشه کلاه و کت تنش بود. می توانست راه برود. اما اغلب  روی ویلچر بود.شده بود یک سوال بزرگ برای من !

در منا بود که همسرش را بیشتر شناختم. معلم بود و زنی  بسیار سر و زبان دار و  زرنگ که جرات داشت بار آن زندگی سنگین را به دوش بکشد....دختری داشتند به اسم نرگس. می گفت بیچاره دخترم توی بیمارستان ها بزرگ شده بس که پدرش بیما ر بود و آن جا بود که فهمیدم شیمیایی است. یک ساک بزرگ برای عرفات و منا برداشته بود . داد برادران خادم کاروان در آمده بود: حاج خانم ! گفتن فقط یک ساک کوچولو .... اینو کجا برداشتی! در عرفات و منا دیدیم او یک چادر کوچک شخصی برای شوهرش زده است  !    میگفت : اینم زندگی منه خو اهر ! توی  اتاق   هتل  هم براش چادر زده بودم. آقای برزکوهی باید در یک دما و رطوبت خاص بمونه وگرنه ......

زیر این چادر چه می گذشت. نمی دانم ! جانبازان کمی توانستند با او رابطه برقرار کنند . ا و دور از دسترس بود !

خبر شهادتش را تازه شنیده ام. زنگ  زدم به خانمش.  می گفت از وقتی برگشتیم حالش بدتر شد. چند بار عملش کردیم. این دو  سال همه اش در بیمارستان بود.متاسفانه عفونت ریه هاش اونو از پا انداخت. خیلی خسته شده بود. خیلی ... ماه رمضان امسال دیگه  راحت شد

من نمی دانم این جور وقتها چه باید گفت! برای زنی که بزرگترین قسمت زندگی اش رسیدگی به مردی بود که سالها عمرش را زیر   یک چادر یک نفره می گذرا ند.  فقط می دانم مردی دیگر از زمین ما کم شده است.

پی نوشت : ۱۹ آذر چهلمین روز شهادت جانباز قطع نخاع " جواد عبدی پور " از جانبازان قطع نخاع میانه بود. متاسفم که هیچ چیز برای گفتن از او نداشتم. بنیاد شهید استان ما این لیاقت را نداشت که حتی عکسی از او مقابل ساختمانش بزند .... و یاد مردم بیاورد که مردی از این زمین کم شده است !

اسماعیل بر زکوهی اهل ساری بود. 

جواد و اسماعیل و خیلی های دیگر حالا از اهالی آسمانی سفره خدایشان هستند . نوش  جانشان!