نوشتن از چه؟
از قاب قشنگ پنجره درختها دیده میشوند و آسمان. چه قدر این صحنه را دوست دارم.
۲
امروز اولین جلسه کلاسی به نام داستان نویسی ـ خودم ترجیح می دهم اسمش را مهارت نوشتن بگذارم ـ را در دانشگاه برگزار کردم. حرف به تاثیری کشید که داستان ها بر ما می گذارند. داستانهایی که افسرده مان میکنند یا ما را شکوفا میکنند یا امید یا هراس به جانمان میریزند ...
۳
چه قدر لذت بخش است قدم زدن در دنیای کتاب. چه لحظات ناب و باشکوهی ست نوشتن. امروز به لحظاتی فکر می کنم که مرا به سوی وادی ادبیات جنگ کشاند. شنیدن قصه زندگی آدم هایی که زندگی و کار و آرزوها و امیدهاشان ارزش نوشته شدن را دارند. و راه هایی که تنها رفتم و حالا وقتی قرار می شود سوالی بپرسم یا به طرح کتاب تازه ای فکر کنم چه قدر به کارم می آیند. معطل افسوس ها و کاش ها نمی شوم و این که چه بر سر "لشکر خوبان" ما آمد! یا قرار است با "نورالدین پسر ایران" چه بکنند. ما از مرکز چیزهایی دوریم که ناخواسته شعاع تصمیم گیری شان ما را در بر می گیرد ـ و علیرغم این همه به به و مثلا جایزه برتر از جشنواره های ملی ـ درگیرشان می شویم. به عنوان یک شهرستانی گاهی به رویشان لبخند می زنیم و گاهی سعی می کنیم بگذریم ... بگذریم ... تا کی؟؟؟
۴
به هر حال خوشحالم که می توانم باشم و با قلم و فکر ناچیزم یاد کسانی را زنده نگه دارم که از مرگ نترسیدند و نگریختند ... همانهایی که دوستان کردگارند و خداوند می فرماید آنها بر سر سفره من روزی میخورند. امیدوارم به حرمت نام زیبای امام رضا که هفته پیش همین وقت زایر نالایق حرم باصفایش بودم نمی از آن یم نصیب ما شود و ما را استوارتر از پیش نگه دارد. بالاخره به قول یکی کسی مجبورمان نکرده همه اش از خاطرات جنگ و آدمهایش بنویسیم... قطعا اگر روزی به جایی برسیم که ارزش و اولویت زمانی و اهمیت حیاتی تری داشت به آن می پردازیم. فعلا گمان می کنم همه ما به ریشه هامان بیشتر از همه چیز احتیاج داریم و این که طوری زندگی کنیم که نترسیم از مرگ....