دلم برایت تنگ شده است. دلم برایت تنگ شده است. نامت همیشه دلم را متلاطم کرده است.  سالها  پیش وقتی که گفت: عاشق شو .. من نمی دانستم از چه سخن می گوید. درک نمی کردم . نمی فهمیدم . حسابم نمی خواند... بعد ... نمیدانم چه شد- به کدام دلیل - به کدام حجت موجه مرا کشاند به سویی که سالهایی از بهترین روزهای عمر از آن گریخته بودم. نمیدانم چه شد که مرا به سویی برد تا جور دیگری ببینم... حساب همه چیز را کرده بود. با زبانی با من حرف زد که مرا نتاراند- بهانه دستم نداد... همه چیز کامل و حساب شده بود. اجازه داد بمیرم ... دوباره زنده شوم... اجازه داد برای اولین بار صدای خودم را بشنوم. به ماه خیره شوم. داد بزنم ای ماه غریب... تو همانی که روزی محو جمال علی شدی... از شرم فاطمه در محاق فرو شدی... تو همانی که خوبترین ها و بدترین ها را دیده ای ... حالا آمده ای در چشمم کامل شوی و یادم بدهی زندگی را پاس بدارم... 

حالا باز نوبت محرم است. چه محرمی ... باز رخصت داده ای با «حسین» دیگری بر دامن کلمات بیاویزم. با حسین دیگری از خیر آرزوهای دنیا بگذرم و بگذارم نام شهیدی سمت نگاه مرا باز به بالا بکشاند...

دلم برایتان تنگ شده است ای همه حسین های من...

پی نوشت: در زندگی و خاطرات شهید عزیز: حسین محمدیان نفس می کشم. در این شبهای شهیدانه برای من و او خالصانه دعا کنید...