تنها وسط میدان بودن

تذکر: این نوشته به هیچ عنوان برای انتشار در جایی نوشته نشده است. تنها یکی از روزهای یک خانواده است که بابایشان جانباز نخاعی است...

*

این روزها نمی دانم چرا زیاد احساس تنهایی میکنم...

مدتی ست درگیر پیدا کردن داروهای همسرم هستیم. قضیه زیاد پیچیده نیست. خیلی از مردم با این مسائل درگیرند ولی من در برابر این شرایط کمی حساس شده ام.... امروز دو ساعتی وقت گذاشتم برای این کار... دیروز و امروز اصلا نتوانستم بروم سراغ نوشتن. آن وقت دو  سه  ساعت در داروخانه ها و بیمه و ترافیک...  این جور وقتها دلم می گیرد.  وقتی برای همه چیز مجبوری خودت تنها وسط میدان باشی و ... گرچه این ساعتها و روزها هم بالاخره  می گذرند اما این احساس « تنها وسط میدان بودن» هیچ وقت برای من تکراری نشده و اتفاقا گاهی عجیب منقلبم میکند... 

جمعه گذشته سری به دوست عزیزمان آقای دکتر پرغو زدیم. ایشان را خیلی از مردم نمی شناسند یا کم می شناسند. ظهر وقتی با همسر گرامی شان صحبت می کردم متوجه شدم دکتر پرغو از سه شنبه بیمار و در خانه بستری است. دکیر پرغو از گردن قطع نخاع است. معنی این مجروحیت را تنها درهمین جمله مجسم کنید که ایشان بدون حضور همسرشان نمی تواند حتی از یک پهلو به پهلوی دیگر بچرخد یا یک لیوان آب بردارد...  آن وقت این مرد با حضور حماسی یک زن در زندگی اش توانسته تا مقطع دکترای تاریخ درس بخواند و امروز عضو هیئت علمی دانشگاه تبریز است. بیماری ایشان هم چیز جدیدی نبود اما خبر بیماری شدید خواهر حاج خانم هر دو را کلافه کرده بود. بیماری  پیشرفته ... حاج خانم می گفت خواهرم پنج هفته  است در تهران در بیمارستان است و من نمی دانم چطور بروم او را ببینم... حتی برای یک روز. ... نمی شد همسرش را تنها بگذارد. هیچ کس هم نبود که بتواند یک روز کنار «مرد» ش باشد و او با خیال آسوده از صبح تا شب او را تنها بگذارد... خیلی دلم شکست. اصرار می کردم یک روز برود و من ایوب را با یک نفر می برم خانه شان که دکتر پرغو تنها نماند... خیلی عجیب بود. نمی توانید تجسم کنید یک جانباز قطع نخاع کمر برود به خدمت یک جانباز قطع نخاع گردن... بد هم نمی شد. ایوب می توانست زکات سلامتی دست هایش را در خدمت به دوست جانباز گردنی اش بدهد... 

همه مشکلات ما را این غریبی ها و تنهایی ها می سازند. نه ویلچر و محدودیت و ... جنس تنهایی و دردهای ما با بقیه فرق دارد. طوری که هیچ دلم نمی خواهد پیش کسی از آنها حرف بزنم... هرچند خدای متعال بعد از هر احساس این چنینی چنان باران مهری بر سرم می بارد که شرمم می آید از همه فکرها و حس هایم...  

ما گنج هایی پیرامونمان داریم که حتی بلد نیستیم خوب تماشایشان کنیم.  

تماشا کنیم مبارزه شان را با ناامیدی. با درد. با تنهایی. با مشکلات تمام نشدنی

ما آنقدر از آنها دور مانده ایم که خودشان هم دیگر راهمان نمیدهند و یاری مان را نمی پذیرند...

واقعا عجیب است آدمهایی توقع دارند هنگام مشکلات صدایشان کنیم که به خودشان زحمت نمی دهند

لا اقل هر دو سه هفته یک بار تلفنی سراغی بگیرند... کاری کنند که محرم محسوب شوند... کاری کنند که آدم دلش بخواهد دردش را به آنها بگوید.... نه این که حتی  صدایشان حتی نامشان غریبه شود... گیرم که حتی برادر باشند یا دوست زمان جنگ ....

نمی دانم شاید این ذات جنگ ما بود که آدم های خاصی را برگزید . آدمهای کمی را  با زخم های ماندگار به شهر برگرداند و آدمهایی خیلی کمتری را در خدمت آنها قرار داد.

امیدوارم در این روزگار غریبی فراموشمان نشوند آنهایی که تنها وسط میدان ایستاده اند... 

****

۱ بعد از ظهر سه شنبه ۱۱ بهمن از ساعت ۴ جلسه یک ماه یک کتاب در حوزه هنری به بررسی کتاب نورالدین پسر ایران می پردازد. خب با احوال این روزهای من امیدوارم جلسه فایده ای برای خودم و دوستان جوانم داشته باشد!

متشکرم از : زخمهای شیرین جنگ

دیشب مهمان برنامه پارک ملت بودم. به بهانه کتابهایم: لشکر خوبان و نورالدین پسر ایران

سخت است جایی حرف بزنی که برای اولین بار کتابهایت را می بینند. مجبوری خیلی چیزها را توضیح بدهی از جریانی که کمتر شناخته شده :جریان خاطره نگاری از جنگ. جریانی ادبی که قطعا ادبیات معاصر ایران را جهانی خواهد کرد.

امیدوارم به فضل آن مهربانترین حضور و بیان الکن حقیر قدمی به جلو در راه معرفی کتابهای خاطره بوده باشد.

در این میان چقدر چسبید خواندن نقد و نظری با عنوان ( زخمهای شیرین جنگ)  توسط خبرنگاری که نمی شناسمش اما به خاطر همتی که کرده سپاسگزارش هستم. اول به خاطر این که بعد از مطالعه دقیق کتاب نظر داده و بعد به خاطر همتی  که در مکتوب کردن نظرش به خرج داده است. ممنونم آقای علی نورآبادی خبرنگار حوزه ادبیات و فرهنگ رادیو !

این نقد در خبرگزاریهای مختلفی درج شده و معرفی خوبی ست از زبان یک کتابخوان حرفه ای. می توانید همینجا بخوانیدش.

زخم های شیرین جنگ

اگر بگوييم"نورالدين پسر ايران" خاطرات يک جانباز 70 درصد است درست است، اگر بگوييم"نورالدين پسر ايران" خاطرات کسي است که حدود 80 ماه جبهه بوده است درست است،  اگر بگوييم"نورالدين پسر ايران" خاطرات کسي است که هم جنگ در کردستان و هم نبرد در خوزستان را تجربه کرده درست است،  اگر بگوييم"نورالدين پسر ايران" خاطرات کسي است که در بيشتر عمليات ها حضور داشته درست است، و اگر بگوييم"نورالدين پسر ايران" خاطرات کسي است که جاي سالم در بدنش نيست و حتي پشت گوشش هم مزه ترکش را چشيده باز هم درست است. بله همه اين ها هست اما چنانکه خودش در آخرين صفحه کتاب (ص 632) مي گويد "نورالدين پسر ايران" خاطرات کسي است که هشت سال در "متن جنگ زندگي کرده است."

و براي چه اين ها را باز گفته است؟ براي آنکه " ياد آن لحظه هاي بي نظير براي هميشه زنده بماند." و اگر تو هم مي خواهي اين هشت سال را در متن جنگ زندگي کني و بداني - نه مثل نورالدين که ديده - آن لحظه هاي بي نظير چيست بايد کتاب را بخواني.

 ...در سراسر کتاب طنز و ملاحت پنهاني وجود دارد به گونه اي که تا آخر کتاب لبخند از لب هاي مبارک تان دور نمي شود. در همين صحنه نورالدين به شدت زخمي مي شود به طوري که دو ماه در بيمارستان مي خوابد، اما شما موقع خواندن آن بجاي اين که آخ بگوييد لبخند مي زنيد. امکان ندارد شما دو سه صفحه بخوانيد و با يک صحنه يا يک اتفاق و حتي جملات و عبارات طنز که لبخندي مليح بر لب هايتان مي نشاند برخورد نکنيد. اين طنز پنهان يکي از نقاط قوت کتاب است که آن را خواندني تر و جذاب تر مي کند. براي نمونه فقط کافي است صفحات: 43، 150، 160، 165، 188، 209، 344، 375، 470 و غيره راکه البته خيلي زياد است بخوانيد.

....نورالدين فرزند آذربايجان است و در کتاب همه ويژگي هاي "فرزند آذربايجان بودن" متجلي است. ويژگي هايي چون صفا و صميميت، صداقت و صراحت، سادگي و بي تکلفي‌، سر نترس داشتن و حتي قدي و بي کلگي ترکي. به عبارت ديگر روح خطه آذربايجان در اين کتاب به خوبي جاري است و اگر کسي مي خواهد روحيات مردم اين خطه را بويژه در دوره دفاع مقدس بداند حتما بايد اين کتاب را بخواند.

تا بحال کتاب هايي درباره لشکر عاشورا و کلا شهدا و رزمندگان خطه آذربايجان منتشر شده است اما کتاب "نورالدين پسر ايران" چيزديگري است. فکر مي کنم اگر اين کتاب منتشر نمي شد يک قطعه بسيار مهمي از دفاع مقدس ما گم بود و اگر هيچ کتاب ديگري درباره شهدا و رزمندگان آذربايجان منتشر نشود همين يک کتاب کافي است تا نقش و روح خطه آذربايجان در دفاع مقدس را نشان دهد.

* نورالدين در خاطراتش همه چيز را مي گويد. هيچ چيز را پنهان نمي کند و ذره اي اغراق يا خودستايي در اين کتاب نيست.

اگر در گزينش سپاه رد مي شود (ص 27)، اگر اولين بار مزه ترس را در کردستان مي چشد (ص 78 و 79)، اگر از حلاليت طلبيدن بچه ها خوشش نمي آيد و آن را لوس بازي مي داند (ص 114)، اگر خيلي مي خورد (ص 134)، اگر پوتين هاي ارتشي ها را پاتک مي زند (ص 170)، اگر آجيل هاي گروهان را مي دزدد (ص 207)، اگر با ارتشي ها اختلاف دارند و گاه دعوا مي کنند (ص 209 و 216)، اگر مثل بقيه نماز شب نمي خواند (ص 245)، اگر نماز صبحش بخاطر خستگي و خواب قضا مي شود (ص 309)، اگر امضاء جعل مي کند و مهمات بيشتر مي گيرد (ص 363)، اگر بچه هاي سيگاري لشکر در فاو دنبال سيگار مي گردند (ص 392)، اگر گوني بار چهار روحاني مي کند (ص 470)، اگر بچه ها مشغول نماز شب خواندن هستند و او عسل ها را کش مي رود و مي خورد (ص 532) و در کنار اين ها اگر در عمليات چنان زخمي مي شود که تغيير چهره مي دهد (ص 223)، اگر در لحظه به لحظه کربلاي بدر حضور دارد(ص 257 و 258)، اگر عراقي ها سخت مقاومت مي کنند (ص 304)، اگر داغ بدر را بر دل دارد (ص 322)، اگر کنار کارخانه نمک و در عمليات "يا مهدي" مي گويد آن روزها رابطه ام با خدا عجيب و لطيف شده بود (ص 438)، اگر شاهد مظلوميت و ايثار بچه هاي زخمي افتاده در آب و نمک است (ص 449)،‌ اگرگاهي هم نماز شب مي خواند (ص 484)، اگر برخي بچه ها شب عمليات مي ترسند و برمي گردند و يا اگر فرمانده دسته شان ترسو است و جلو نمي رود (ص 403 و 505 و 532 )، اگر معلماني را مي بيند که از ترس خط نمي روند(ص 560) ، اگر بچه هاي پايگاه شان تا آخر جنگ، جبهه نمي روند(ص 613) و اگر جگرش از وقاحت روحاني پليس قضايي در اهانت به امام مي سوزد (ص 618) اينها و صدها اتفاق و حادثه تلخ و شيرين ديگر را در کنار هم همه را مي آورد. و همين ها است که کتاب " نورالدين پسر ايران" را خواندني و از آن مهم تر باور پذيرکرده است.  آدم وقتي اين کتاب را مي خواند با خودش مي گويد: جنگ يعني اين.

* توفيق شد بعد از مدتي -حدود هفت هشت ماه- دوباره يک کتاب خاطرات جبهه و جنگ بخوانم. يک صفا، صميميت، صداقت و بي ريايي خاصي در اين کتاب ها موج مي زند که آدم حظ مي کند. روح و قلب آدم جلا مي دهد و روشن مي کند.

ذره اي دروغ در اين کتاب نيست. اصلا بگذار اينطور بگويم يعني خودم اينطور فکر مي کنم که کسي که در فضا و حال و هواي جبهه تنفس کرده باشد و زخم جنگ را بر تن داشته باشد نمي تواند دروغ بگويد يا ريا کند و ادا و اصول دربياورد هر چند که سالها از آن حال و هوا گذشته باشد. چرا که جنگ و ايستادن زير آتش جاي دروغ و دغل نيست. کتاب "نورالدين پسر ايران" خاطراتي ناب از يک رزمنده ناب است.

 

 

ادامه نوشته

حرفهای نگفتنی همسر جانباز

پروفسور محسن مهاجر پزشک تبریزی مقیم آلمان که به گفته پزشکان کلینیک درد در تهران حرف اول را  در مورد درد و راههای درمان و کنترل آن می زند مدتی ست در تهران است. برای ویزیت توسط ایشان بود که همسرم قبول کرد چهار روز در بیمارستان بخوابد تا هم کلا چکاب شود و هم اینکه شاید پروفسور مهاجر در مورد دردهایش نظر تازه ای داد و شاید...

بعد از کلی گرافی و آزمایش و اسکن و ... وقتی پروفسور مهاجر کنارمان آمد با شنیدن شرح حال گفت: این که یک فرد ضایعه نخاعی بعد از بیست و پنج سال باز داره از درد حرف میزنه نشون می ده از نظر روانی می خواد چیز دیگه ای بگه... یعنی شما بعد از این همه سال نباید از شدت درد گله داشته باشید... البته دز داروها باید عوض بشه و دارو ها حتما باید اصل باشه ( یعنی مال آلمان و امریکه و نه هند و پاکستان ـ ایران هم که قربانش بروم!!!)  اما نخاعی ها نیاز به توجه بیشتری دارند و ....

راستش خیلی جا خوردم. فکر نمی کردم این حرفها رابشنوم. در این ۱۳ سال و نیمی که با ایوبم زندگی می کنم ناشکیبایی و حتی یک اپسیلون غصه که چرا قطع نخاع شدم از او ندیده و نشنیده ام! ممکن است اوایل من به فکر بهبود شرایطش باشم اما او نشانم داد که از چیزی که از جهاد نصیبش شده ابدا ناراضی نیست...

 متاسفانه من نتوانستم این مطلب را به پروفسور منتقل کنم... کسی که چهار تخصص دارد و در آلمان زندگی میکند.  آلمانی که بعد از جنگ دوم جهانی یک میلیون و نیم ویلچری داشت و حرف اول را در خدمات رسانی به نخاعی ها در جهان می زند. همسرم یک سال در آلمان تحت درمان بوده و با فضای آنجا آشناست. وقتی ناراحتی مرا دید گفت : فکرش را نکن. من در آلمان که بودم بارها دیده بودم که نخاعی ها حتی سالها بعد از حادثه می نشستند مثل بچه کوچک زار زار گریه می کردند. اینجا هم که میآید جانبازانی را می بیند که مشکل درد اعصابشان را هم به هم ریخته ... بعید نیست این حرف ها را می زند. با روحیات ما آشنا نیست...

به خودم می گویم کاش" ایران" بیش از این ها قدر این جانبازان را بداند... نخاعی هایی که به اندازه ذره ای پشیمان نیستند ... 

ـ خصوصا آن ها که قدرتطلبی و سیاست بازی  بدجوری کورشان کرده ... و البته روزی که وعده خدا حتمی ست همه ی ـ همه ی ـ آنهایی را که خود را به خواب زدند و هر چه نفسشان خواست کردند و گفتند و بردند ... بیدار خواهند کرد...

ـ خدای قادر مهربان را به خاطر صبر و امیدی که به  این بندگان دریادلش ارزانی کرده می ستایم و به خاطر این که محرم روزگار یکی از این امیدوارانم...         

روزهایم

روزم بدون نوشتن نمی‌گذشت

بدون فلسفه بافیدن

بدون فکر کردن به سرگردانیها

 برزخی که بین شک و ایمان هست و اگر تجربه اش نکرده باشی نمیدانی که از چه سخن می‌گویم

روزهایم نمی گذشت بدون فکر کردن

به روزهایی و آرزوهایی بلند

روزهایی که همه نو بودند و بی تکرار

و آرزوهایی که  در هیچ کدامشان سهم دیگری را برای خودم ندزدیده بودم 

آرزوهایی که برای همه خوب بودند... نه فقط یکی

...

حالا گاهی یاد آن روزها  یاد آن آرزوها می افتم

روزها نو نمی شوند تا وقتی من پرده را کنار نزده ام

دوباره مهربانی ماه را- سخاوت خورشید را - شیطنت برگ ها را توی چشمهایم نریخته ام

... حالا دوباره به خودم میگویم

هرکجا هستم باشم....

هر کجا هستم باشم....  

  آسمان مال من است

 پنجره    فکر     هوا    عشق     زمین    مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ 

 

 

پس نوشت:

۱- به اطلاع عزیزانی که از حضور کتاب نورالدین در تبریز می پرسند عرض میکنم ظاهرا نمایندگی سوره مهر در تبریز کتابرسانی صبا با شماره        ۳۳۵۹۷۹۲     کتاب را در تبریز ( عمده و خرده) عرضه میکند!

کتابفروشی آرمانشهر ( شهید شفیع زاده سابق) واقع در میدان ساعت روبروی تربیت نیز کتاب را عرضه کرده و با تلفن۵۵۶۳۴۶۷ کتاب را تلفنی به دست خریداران می رساند. 

۲- هر وقت به وضع کتاب ( همه کتابها)  و مسائل مرتبط آن در تبریز فکر میکنم .... خفه می شوم!

۳- در سرآغاز این فصل سرد به همه دوستانم  که یادشان گرمم می دارد درود می فرستم

۴- فصل نگارش خاطراتی از شهید بایرامعلی ورمزیاری را شروع کرده ام. مردی که همه زندگی اش ساده بود ... ساده ولی پر از خدا و امام زمان عج ... امیدوارم از یاد پاک این عزیز روزگارم بهره مند شود

آشنایی ها

کتاب نورالدین پسر ایران ششم اذر در تهران- تالار مهر حوزه هنری رونمایی شد. گزارشهای متنوعی از این مراسم در خبرگزاریهای مختلف منتشر شد. مراسم خوبی بود. برای یک کتاب شهرستانی در پایتخت...

حوزه هنری تبریز در صدد است دی ماه در تبریز چنین مراسمی برگزار کند.

خوانده شدن یک اثر برای نویسنده اش یکی از بزرگترین لذت هاست. اولین خواننده کتابی که دیدمش آقای جمالی مستندساز اردبیلی بود که به سفارش سوره مهر میخواست فیلمی از نورالدین بسازد. برای  پخش در مراسم رونمایی. در سرمای شدید تبریز در روز عید غدیر و روز قبلش این کار را کرد. اولین برخورد او با آقاسید در ترمینال برایم خیلی جالب بود... از تاثرش و درگیری اش با خاطرات میگفت و اصرارش برای ساخت یک فیلم نیمه بلند در مورد این زندگی ... 

 و بعد برخورد باصفای آقای سرهنگی با آقاسید در تهران

و سخنان آقای دکتر خاموشی در مراسم رونمایی که گفت سه روزه کتاب را خوانده است و انصافا خیلی دقیق خوانده بود...

همیشه خدا را شکر میکنم بخاطر این که واسطه ای شدیم برای بازگفتن از آدمهایی که ارزش همیشه زنده ماندن را دارند...  

حالا فصل آشنایی های جدیدی گشوده شده است

   

 

تولد یک کتاب

بالاخره کتاب نورالدین پسر ایران منتشر شد. کتابی که اولین کلیدش در سالهای ۷۲و ۷۳ با مصاحبه های موسی غیور با سید نورالدین عافی زده شد.

سید نورالدین عافی متولد ۱۳۴۳ روستای خلجان در نزدیکی تبریز است. روستازاده ای که طعم فقر را چشیده و در نوجوانی به خاطر کمک به خانواده درس را رها کرده و به کارهایی چون شاگردی در باطریسازی پرداخته. زمان شروع جنگ در تهران کار میکند. نورالدین در اتوبوس می شنود که عراقیها حتی شوش را هم تصرف کرده اند. با خودش میگوید خودم میروم شوش را می بینم. به میدان شوش تهران می رود و می بیند خبری نیست! او تا آن روز نمی دانست که شوش نام شهری در جنوب کشور است!

همین نورالدین بالاخره در دی ماه سال ۵۹ با هر مصیبتی به جبهه اعزام میشود و...

وقتی  نورالدین به شهر باز میگردد ۷۷ ماه سابقه حضور در جبهه دارد و زخمهای فراوان که از ابتدای جنگ رفیق او بوده اند. او از سال ۶۱ به واسطه مجروحیت های عجیبش جانباز هفتاد درصد است و با این حال تا پایان جنگ در گردان های خط شکن لشکر ۳۱ عاشورا حضور دارد...

نورالدین به اعتقاد من نماد استقامت و پایداریست...

نماد سخت کوشی در راه هدف و ایمان به راه... 

نماد صراحت و صداقت...

خوشحالم که بالاخره پس از قریب ۱۷ سال کتاب خاطرات سید نورالدین عافی  در ۷۰۰ صفحه توسط سوره مهر منتشر شد. 

قرار است مراسم رونمایی از این کتاب در ششم آذر ماه در سالن مهر حوزه هنری( تهران. تقاطع خیابان حافظ و خیابان سمیه) برگزار شود. گفته اند در تبریز هم مراسمی برگزار خواهد شد. فعلا منتظرم ببینم سوره مهر با این کتاب تازه چه خواهد کرد... از صمیم دل امیدوارم این کتاب به مردم درست معرفی شود. خودش آن قدر جاذبه و صداقت دارد که دوستانش را بیابد.  

برای وطنم

 

۱- هر چه پیش میروم زندگی انگار سخت تر می شود. نمی توانم شانه هایم را از زیر بار مسئولیت کارهایی که می بینم بر زمین مانده خالی کنم. از طرف دیگر نمی دانم با کسانی که ظاهرا متولی این قبیل امورند چگونه برخورد کنم. چگونه با آدمهای (اگر نگویم نابلد و جاهل) کم سواد که در موضع تصمیم گیری اند چگونه برخورد کنم؟ دیگر انرژی ساعتها بحث کردن را ندارم. حال آنکه ده ها کار بر زمین مانده و خیلی ها باکشان نیست که فرصتها از دست می روند. که یادها فراموش می شوند... که فرصت کم است برای رو کردن این گنجهای ناب...

مگر آدم در چند جبهه میتواند بجنگد؟

۲- دلم برای وطنم می سوزد... دلم برای بچه های مهدکودک که برنامه مدبرانه ای برایشان نیست... دلم برای بچه های ابتدایی که مدام باید نهیب بخوردند که مگه نمیخوای امتحان تیزهوشان بدی؟ مگه نمی دونی کنکور اومده تو مقطع ابتدایی و باید بجنبی... دلم برایشان می سوزد... دلم برای نوجوانانی که پاکی آمالشان و شور و انرژی زندگی شان در  میان ندانم کاریها و نیرنگ بازیها و منفعت طلبی های از ما بهتران دارد رنگ می بازد... برای دانشجویانی که بی تدبیری و ریاکاری خیلی از حضرات آنها را از دین گریزان کرده و افتاده اند در ابتذالات زندگی و  من دارم برایشان راه آسمان*  چاپ می کنم می سوزد. برای کسانی که یک استاد راستین در طول تحصیلشان نداشته اند که از او علم آراسته به اخلاق و فضل را یاد بگیرند...

۳- دلم برای خودمان می سوزد. برای این که بلایی بر سر فرهنگ و هنر و ادبیاتمان آورده ایم که خجالت آور است!!! برای این که باید در خاطره ها و کتابها دنبال استاد و مدیر و دانشجوی واقعی و... بگردیم...  

حالاست که معنای پوستین وارونه را بهتر از هر زمان دیگری می فهمم. و به شدت نگرانم از این که دستمان خالی تر از این شود.  

ای خدای سفیدی برفها و شگفتی برگها ... ما را در راهت دانا و آراسته به عمل نیک و ثابت قدم بدار تا لحظه موعود... 

 * نشریه ای که در دانشگاه علوم پزشکی تبریز از مهر ۸۹ چاپ میکنیم.

شکر...

ویلچر خیسش را هل میدهم توی حمام. حوله خیسش را پهن میکنم.استحمام یک فرد قطع نخاع همیشه جزو کارهای مشقت بار زندگیش است. خسته کننده و ...   

وقتی خسته است صدای درد کشیدنش را میشود شنید. وگرنه ساکت است. نمی توانی شکایتی از او بشنوی.  نه به خاطر دردهای همیشه اش . نه به خاطر همه محدودیتها و سختی هایی که زندگی روی ویلچر دارد. حالا نگاه من به زندگی یک جانباز بسیار کاملتر از اوهامی ست که خیلی ها از دور می بینند و میسازند! کامل و واقعی... برای رسیدن به اینجا عزیزترین روزهایم را داده ام و  خدا را شکر ... خدا را شکر به خاطر این زندگی 

به خودم میگویم: خدا چقدر دوستت داشت که در این انتخاب بزرگت کرد!

زندگی خیلی ها با ازدواج دگرگون می شود. زندگی من هم متحول شد نه به خاطر این که همسر یک جانباز قطع نخاع شدم بلکه به خاطر این که همسر مردی شدم که بخاطر شرایطش جز شکر نشنیده ام..

شرایطی که سختی هایش در حد بسیار کوچک به چشم مردم می آید... در این میان شما چه میدانید "شکر" یک نخاعی یعنی چه!!!

دیروز سیزدهمین سالگرد پیوند مان بود. یادم آمد وقتی فصل آموزش غواصان کربلای ۴ و ۵ را در کتاب لشکر خوبان می نوشتم در آن تنهایی آخر شب در آن اتاق آبی... گاهی از شدت عجز صدایش می زدم که چه می شود کمی از روح آن شبها را به من بدهی ... چه میشود؟؟؟

خدایا شکرت بخاطر سهمی که به من بخشیدی. سهم زندگی با مردی که در نوجوانی در صف غواصان لشکر عاشورا در عملیات کربلای ۴ و ۵ به جهاد رفت و با زخمی ماندگار به شهر باز آمد...

 خدایا شکرت به خاطر این سهم متفاوت که مرا به تو نزدیکتر  کرده و میکند...

 

اعتذار!

بیحوصله تر از آنم که بخواهم بگویم در این مدت چه گذشته بر من بخاطر چاپ سوم کتاب لشکر خوبان. کتابی که با عشق و شوریدگی سطر سطرش را  از سال ۷۵ تا ۷۹ نوشتم. در ۸۰ به دفتر ادبیات و هنر مقاومت سپردم. در ۸۴ چاپ شد و در ۸۵ کتاب سال دفاع مقدس در بخش خاطرات شد. در ۸۸ به چاپ دوم رسید و مهر ۸۸ در ربع قرن کتاب دفاع مقدس کتاب برگزیده بخش خاطرات شفاهی شد. حالا در سال ۹۰ به چاپ سوم رسیده در حالی که خبری از پاورقیها و فصل بندیها در آن نیست و نسخه ای به چاپ رفته که ناقص بود و ... نمی دانم این اتفاق شاید تاوان دوری از مرکز است که میپردازیم. یا بی تفاوتی متولیان کار ... یا اشتباه ... همه چیز در نامه ای به دفتر ادبیات پایداری برادر بزرگوار آقای سرهنگی گفته شده. این متن حقیر فقط برای این وبلاگ و فقط برای اعتذار از عزیزانی که مشتاقانه به پیشواز چاپ سوم لشکر خوبان آمدند نوشته شد. فقط برای این که بگویم به سهم خودم از این همه پریشانی شرمنده ام!  

به یاد دو عزیز: هم شریعتی... هم قیصر

خسته ام از این کویر،
این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل
این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف،
بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه،
بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت
ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر
ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح
سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط
مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان
مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی،
اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب،
در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم
با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور
تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور
دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف
پشت میله ها رها
این منم در این طرف
پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر،
خسته ام از این کویر
 
                                                 تقدیم به شریعتی ؛ قیصر امین پور

نورالدین پسر ایران

اسمش را آقای مرتضی سرهنگی گذاشت. از سال ۷۳ که موسی غیور ۴۰ ساعت مصاحبه با سید نورالدین عافی کرده بود تا سال ۷۴ که قسمتی از نوارهای صوتی را من پیاده کردم... تا سال ۸۳ که متن مصاحبه ها را بعد از این که دو نفر از آقایان نویسنده برده و به دلایلی برگردانده بودند ... تا الان که خبر می رسد دارد برای هفته جنگ چاپ می شود ... چند سال می شود؟؟؟ 

باز خدا را شکر می کنم که باری سنگین به مقصد رسید. باری در ۷۰۰ صفحه کاغذی...

امیدوارم به دست دوستان تازه اش نیز برسد.

تنهایی

خیلی هدیه ها به ما داده . همین شب که ساده و صریح همه را می گیرد زیر پر سیاهش ... همین شب های قدر که راه را تا خود خود خودش باز گذاشته که هر قدر صداقت داری و می خواهی بخواهی... همین جمله های کوتاه التماس دعا که یاد دوستان دور و دیرت می اندازت که کسی بود ... کسی هست  ...

امشب فکر می کنم یکی از بزرگترین هدیه هایش همین تذکر مدام اوست که تنهاست... تنها و اول و آخر ... دانستن این که در تنهایی ها هم می شود به خودش اقتدا کرد ... که اصلا در همین تنهایی ها چیزهای نابی هست ... که خودش تنهاست و تنهایی می تواند بد نباشد و ... همه این ها آدم را آرامتر می کنند که دوباره لب باز کند و به زندگی دوباره لبخند بزند و باز سینه به سینه روزها و اتفاق ها بایستد...

برای خودم و همه دوستانم تنهایی های پاک از انهایی که دوستان خدا دوستش داشتند  و می خواستندش ... می خواهم.

چرا نوشتن از خاطرات جنگ برای من مهم است؟1

روزهای گذشته با کمی بیماری و رکود گذشت. روزهای بلند بهار و تابستان که همیشه فکر می کردم بهرین فرصت کار است ... گاهی که با خودم  خلوت می کنم و کارهایم را می شمارم می بینم که هنوز در صدر آنها توانسته ام علایق قلبی ام را نگه دارم. هنوز در کنار مسئولیتهای روزمره زندگی که بر دوش هر زن و هر مادریست و انجام درست آنها می تواند کلی وقت بگیرد توانسته ام پایم را در خاکی نگه دارم که ریشه های هزاران ساله در آنند... چند روز پیش در جلسه ای بودم با حضور اکثر آقایانی که در عرصه ادبیات جنگ کارهایی انجام داده اند. مدام از خودم می پرسیدم آیا به زعم من این برادران کم کارند یا مسئولیتهای زندگی آنها را هم مشغول کرده یا ... و اصلا چرا برای من نوشتن از جنگ و خاطراتش مهم است؟

در کنار همه چیزهایی که زندگی مرا می سازند حاضر نیستم حتی یک روز بدون فکر کردن به نوشتن از خاطرات جنگ سر کنم.  

 برای من خاطرات جنگ مهم و حتی مقدسند چون آنجاست که تصویری امروزی از نبرد حق و باطل می یابم.   

برای من خاطرات جنگ مهم و عزیزند چون آنجاست که حقارت مرگ را در برابر چگونه زیستن انسانها               می یابم.

برای من خاطرات جنگ مهم و  ارزشمندند چون آنجاست که خیلی از مفاهیم ارزشمند بشری جان گرفته و معنی شده اند . مفاهیمی مثل دوستی - ایثار- وفاداری - یکدلی - ایمان - تلاش- دوست داشتن- صبر -استقامت- صداقت - طلب ... حتی گریه و خنده! 

برای من خاطرات جنگ مهم و غیر قابل فراموشی اند چون زندگی ام را با آنها پیدا کردم .با آنها بود که دیدم می شود بزرگ بود . می شود به زعم دیگران متفاوت دید و متفاوت زیست بود حتی به قیمت ریختن همه جوانی و زندگی به پای مردی که ....

     من می گریزم از نگاهها و فکرهایی که با نگاه سیاست زده و با دلایل خاص خودشان آدمهای جنگ را - اتفاقات جنگ را مصادره یا مجازات می کنند.

من نوشتن از آدمهای صادق و مردان میدان جنگ را ترجیح می دهم به نوشتن از زندگی مردمانی که در دوران عافیت یادشان افتاده دم از اسلام و آرمانخواهی انسان بزنند!

برای من نوشتن از روزهای گاه پرغصه جنگ شرف دارد به سرودن شعرهایی که حدیث نفس درمانده و معلق هستند! 

به راستی اگر خدای متعال قلمی یا هنری به وجود بی مقدار من بخشیده چرا نباید آن را با زنده کردن خاطرات بی مثال مردمانی پاس بدارم که زینت آفریدگان خدایند- شاهدان عرصه حیاتند و شهیدان راه برگزیده اش...

آرزو می کنم کاش خاطرات ناب انسانهایی که در جنگ ساخته شدند و شرف و عزت ایران و ایرانی مدیون نثار جان و جوانی آنانست چنانکه سزاوار است قدر دانسته می شد. خاطراتی که هنوز می توانند زندگی های عادی ما را تکان دهند.  

 

نام زیبای حسین

امروز با همه روزهای دیگر خدا فرق دارد. امروز روز دیگری ست. روزی که امیدوارانه در آن نفس می کشم نام زیبای او را ...

امروز در این دفتر گشاده زمزمه می کنم ملکوت نامش را تا جانم تازه تر نفس بکشد... امروز سالروز  زیبای حسین علیه السلام است. انسان کاملی که فقرای بینوایی چون من امکان دارند به شگفتای نام آسمانی اش خیره شوند و سهمی از آزادگی- صبر- توکل - مهربانی و امید طلب کنند.

امروز به برکت نام بلند امامم به همه شهیدان راه حق - مخصوصا پاسدارانی که با عشق لباس پاسداری از انقلاب اسلامی را بر تن کردند و با صداقت و امید جان پاکشان را نثار شرف و عزت این سرزمین نمودند - ادای احترام می کنم.

آرزو می کنم در سایه سار نام زندگی بخش حسین علیه السلام زندگی راستین روزی مان شود.

حرفهای فریبرز عرب نیا- دا و ما

توجه: این مطلب صرفا برای وبلاگ نوشته شده است

خیلی وقت است بیننده جدی تلویزیون نیستم. اما دو جمعه گذشته پای صحبت های فریبرز عرب نیا نشستم در برنامه زنده هفت. به جز موارد اندک انصافا از گفته های عرب نیا حظ بردم. مدیریت فرهنگی کشور که زیر بار سنگین سیاست بازی ها در حال احتضار است و ... دردهای مشترک که همه اهالی بی ادعای فرهنگ این مملکت را آزرده است... 

دومین جلسه صحبت های عرب نیا را هم گوش دادم و خنده تلخی کردم به تفاوتها و فاصله ها در این کشور ... گفتند و ناگفته می دانستیم که ضعف فیلمنامه مهمترین دلیل نبود فیلمهای فاخر و جریان ساز است. حرفی از دا هم به میان آمد. کتابی که بیش از دو سال است فضای فرهنگی کشور متاثر از آن بسیار سخن گفته اند. همین چند روز پیش روز سوم خرداد هم اخبار سراسری خبر از حضور نویسنده کتاب دا در صحن مجلس داد. خیلی تعجب کردم. چون چند روز پیش خانم اعظم حسینی نویسنده دا که خوشبختانه از دوستان خیلی خوب بنده هستند ( از زمان قبل از چاپ دا به واسطه حضورشان در دفتر ادبیات پایداری) از سفر چند روزه به مالزی سخن می گفتند و اساسا نگاهشان به کتاب و مسایل پیرامونی اش فراتر از این هیاهو هاست. فهمیدم که باز این اشتباه بزرگ در اخبار سراسری این کشور تکرار شده که خانم زهرا حسینی را به عنوان نویسنده و مولف کتاب دا مطرح کرده اند. این مسئله شاید به نظر آنها که از دور نگاه می کنند زیاد مهم نباشد اما برای من که دستی در نگارش خاطرات جنگ دارم و می دانم روند کار چکونه است بسیار آزاردهنده و تلخ است. حقوقی که فریبرز عرب نیا و سایر هنرمندان روی آن بحثها کرده اند در مورد ما نویسندگان خاطرات جنگ چنان مغشوش و بی صاحب است که هر کسی میتواند هر طور که گمان می کند روی آن بحث کند.

به راستی حقوق مادی و معنوی کتابهای خاطرات جنگ از آن کیست؟ اگر قرار بود کتاب به خاطر جنس خاطرات و تازگی و عمق و تاثیر ذاتی آنها در قالب یک کتاب مطرح و ماندگار شود چرا سه کتاب قبلی که از خاطرات این شیر زن خرمشهری زهرا حسینی چاپ شده بود هیچ موجی ایجاد نکرد و اصلا خبری از آنها نیست؟؟؟؟ چرا کمتر کسی متوجه کاری که نویسنده کاربلد و باانگیزه ای چون اعظم حسینی کرده نیست؟ کسانی که به هر دلیل مصاحبه ای انجام داده باشند می دانند که نگه داشتن مصاحبه شونده در روند کار و گرفتن سخنان تازه و جزییات از زبان او چه اندازه شاق و ظریف است. ماحصل کاری که با این ظرافت و تحقیق گسترده و دلسوزی نسبت به انجام دادن کامل کار به ثمر رسیده تنها به حساب کسی گذاشته می شود که به واسطه حضور و زحمت او و صدها چون او عزت این کشور حفظ شد . من منکر کار بزرگ زهرا حسینی نیستم اما چرا کار بزرگتر اعظم حسینی در این روزگار به حساب راوی یعنی زهرا حسینی گذاشته می شود؟ نویسنده که توانسته کاری متمایز و شاخص به جامعه عرضه کند که به قول سینماگران روی ساختن آن دعواست با حق الزحمه ای که گفتنش آدم را شرمنده می کند - نه از فروش میلیاردی کتاب سهمی دارد و نه حداقل حقوق معنوی اش به عنوان نویسنده کتاب گرامی داشته می شود!!!! آیا جامعه ما این قدر عوام زده و سطحی ست که فقط و فقط به خاطر تشابه اسمی حق یکی (سیده اعظم حسینی )را به نفع دیگری(سیده زهرا حسینی) زیر پا می گذارد و انگار نه انگار ...!!! حتی جایزه کتاب سال جلال به صلاحدید اساتید بین این دو نفر نصف میشود! جایزه ای که به نویسندگان و پدید آورندگان اثر تعلق می گیرد. به راستی بدون نقشه و ایده ای و توانایی که نویسنده برای نگارش خاطرات کسی دارد چطور امکان دارد اثر ماندگاری تالیف شود.

بازیگران سینما به راحتی از حقوق خود سخن می گویند و حق هم  دارند اما افسوس که نویسندگان نجیب ادبیات انقلاب و جنگ که بی شک آثار ماندگار ادبیات معاصر ایران از دل آثار اینان بیرون خواهد آمد و فیلمنامه نویسان و ... هم برای خلق آثار ماندگار ناچارند به کتابهای شاخص این حوزه سری بزنند ـ  از کمترین حق مادی و معنوی در این عرصه برخوردارند. و در این روزگار آشفته حتی از گفتن حق خود در این هیاهو - که صدای حق به گوش کسی نمی رسد و حضرات مدیران فرهنگی مایلند اینان کما فی السابق به خاطر خدا و ارزشهای انسانی و ... قلم بزنند و با حداقل ها بسازند.. - ابا دارند که آنجا که قرار بر نشنیدن است نگفتن سنگین تر است!  

         

     

کتاب جاناتان

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی آزاد است؟

*

چهارشنبه گذشته در دانشکده داروسازی بحث آزاد در مورد کتاب جاناتان مرغ دریایی نوشته ریچارد باخ بود.

یاد دوست عزیزم نسرین شمس آذران بخیر که اولین بار این کتاب را به من هدیه داد. کتاب پر است از جملات تازه که هنوز پس از چهل سال که از نگارش آن می گذرد حرفی برای گفتن دارد.

 

....جاناتان از زاویه ای دیگر با بیانی دیگر به چیزی می پردازد که به درد همه آدمهای آزاده می خورد ... امیدوار باش و نامحدود!     

بهار و رازهایش

بهار آمده است. درخت کوچک حیاطمان با چند شکوفه کوچک سفید دارد داد می ز ند که بهار زنده اش کرده است. هوا مهربانتر شده و ابرها به گمانم سترون نیستند. بچه گنجشکها چنان شاد و سرمستند انگار در دنیا چیزی زیباتر از جنب و جوش آنها نیست.... بله طبیعت به وظیفه اش عمل می کند. این وسط تنها ما انسان ها هستیم که اصلمان را از یاد می بریم و ... آن وقت آمدن بهار و تازه شدن هستی دوباره تذکر میدهد که... های انسان... بیدار شو ... زنده شو... سبز شو...

امیدوارم سال نود برای همه دوستان همدل و همراه سال سبز شدن و به بار نشستن و بهار اصلی را جستن و یافتن باشد.  

اما بعد:

 در طول تعطیلات نوروز یکی از زیباترین برنامه هایی که دیدم برنامه راز با حضور حاتمی کیا بود. احساس کردم بخش بسیاری از ناگفته هایی که در این مدت زجرمان داده اند از زبان این مرد بازگفته شد. من هرگز ابراهیم حاتمی کیا را ندیده ام اما به گمانم درد مشترکی که هر کدام با زبانی و از دریچه ای از آن می گوییم ما را نزدیک هم می نشاند. هنوز یادم هست آن جملات غریبش در جلسه مردمی نقد سریال خاک سرخ. وقتی (به این مضمون) می گفت از روزی و لحظه ای که مجبور به عقب نشینی بودند و در دم آخر دست یک زخمی از پای ابراهیم گرفته که : بمان! ... و هنوز بعد سالها همان دست با همان قوت است که او را در صحنه نگه داشته است تا از چیزهایی بگوید که بهترین جوانان وطن برایش فدا شدند و... می شوند.  

من و لشکر خوبان

چند روز قبل از حادثه ای که باعث خانه نشینی و به عبارتی چله نشینی ام در خانه شد  با  سایت سوره مهر در مورد کتاب «لشکر خوبان» گفتگو کردیم که در سایت سوره و تبیان و چند جای دیگر نیز درج شد. آن کتاب پنجره ای بود که بروی من گشوده شد و مرا وارد دنیای انسانهایی کرد که جنگ را طور دیگر دیدند .برای همین است که آن جنگ و آن آدمها را دوست دارم و دوست دارم از زندگی آنها بنویسم. میتوانید آن گفتگو را همین جا بخوانید 

افق تازه

نوشتن در مورد خاطرات رزمندگان اگر چه در حال حاضر بخش عمده‌ای از کتاب‌های حوزه دفاع مقدس را تشکیل می‌دهد اما شاید یک دهه قبل نوشتن بیوگرافی یا خاطرات رزمندگان چندان مورد توجه نبود ، یا شاید به خاطر فاصله نزدیک با زمان پایان جنگ ، این مهم رونق امروز را نداشت. یکی از کتاب‌های خاطراتی که در همان ایام نوشته شد کتاب «لشکر خوبان» خاطرات مهدیقلی رضایی از رزمندگان خطه آذربایجان است که معصومه سپهری طی سه سال این کتاب را در سال 78 تدوین و در سال 84 توسط سوره مهر منتشر شد. از ویژگی‌های این کتاب روایت اول شخص و توصیفات چشم نواز است به گونه ای که در بعضی قسمت ها ، کتاب از شکل خاطرات فاصله می گیرد و به رمان نزدیک می شود. شاید عمده‌ترین دلیل این امر هم نگاه به جزییات رویدادها و پرداختن به آنهاست به گونه‌ای که گاهی حتی از حالت روحی و روانی قهرمان داستان در حین عملیات‌ها هم آورده شده است. چندی پیش سوره مهر این کتاب را تجدید چاپ کرد. با معصومه سپهری درباره این کتاب گفت و گو کرده‌ایم.

نوشتن خاطرات رزمندگان در سالهای دهه هفتاد چندان به شکل امروز مرسوم نبود، چه شد که تصمیم گرفتید خاطرات مهدیقلی رضایی را تدوین کنید با توجه به اینکه ضبط خاطرات او را فرج قلی زاده انجام داده بود؟

از سال 72 زمانی که تازه دیپلم گرفته بودم، توسط دوستی نوارهایی برای پیاده کردن از حوزه هنری تبریز تحویل گرفتم. نوارهای خاطرات پراکنده‌ای از رزمندگان که گاهگاهی وقتم را به پیاده کردن آنها صرف می کردم. تا این که حدود بیست نوار متوالی از رزمنده‌ای به نام سید نورالدین عافی پیاده کردم که کنجکاوی و علاقه مرا به کار جلب کرد. کار آقای عافی به نویسنده‌ای سپرده شد. من نوارهای پیوسته دیگری از رزمنده‌ای به نام مهدیقلی رضایی دریافت کردم و با شوق و علاقه آنها را پیاده کردم. اواخر کار مسئول دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری تبریز( آقای سید قاسم ناظمی) بعد از مطالعه متون پیاده شده به من پیشنهاد دادند که خودم نگارش کتاب را بر عهده بگیرم. با اشتیاق و انگیزه‌ای قوی این کار را پذیرفتم. با این که تجربه‌ای نداشتم و در نگاه اول نگارش خاطرات بلند یک رزمنده توسط یک خانم دور از ذهن بود. نوشتن خاطرات در سال 74 به من پیشنهاد شد و شروع کردم به نگریستن به دنیایی جدید که برای من همه چیز داشت؛ زندگی، ادبیات، تاریخ...

درباره نوشتن خاطرات به صورت روایت اول شخص، با توجه به اینکه شما یک خانم هستید، چگونه توانستید خودتان را در نقش یک رزمنده مرد قرار دهید؟

از یک طرف آقای رضایی روایتگر خوبی بودند. ذهن تیز و حافظه قوی داشتند ومی‌توانستند جزییاتی را که من در پی آنها بودم، مطرح کنند. از طرف دیگر من فردی اهل مطالعه و شعر بودم. با کنار هم گذاشتن چیزهایی که می‌شنیدم می‌توانستم تصویر قابل لمسی برای خود بسازم. در همه چیزهایی که در مورد جنگ منتشر می‌شد اعم از کتاب یا فیلم یا مطالبی در نشریات دقیق می‌شدم. حدود 600 صفحه متن پیاده شده مصاحبه‌ها در اختیارم بود و من با دقت در آنها به جاهای خالی جزییاتی می‌رسیدم که آقای فرج قلیزاده ( دوست و همرزم راوی) در مصاحبه اولیه از آنها سریع گذشته بود. برای من مهم بود بدانم رزمندگان در اوقات فراغتشان چه می‌کنند. چگونه با شهادت عزیزترین دوستانشان مواجهه می‌شوند. شوخی‌ها و اندوهشان چگونه است. چطور یک نوجوان شانزده ساله بر ترس طبیعی خود غلبه می‌کند و قدم به قدم در جنگ رشد می‌کند. دوست داشتم واقعیات جنگ را بفهمم و تا جایی که در توان دارم آنها را درست بنویسم. در این میان همکاری خیلی خوب آقای رضایی را هم داشتم که به همه سوالات ریز و درشت من جواب می دادند.

یعنی بعد از پیاده کردن نوارها، با مهدیقلی ‌رضایی مصاحبه هم کردید؟

بله، به جرأت می‌توانم بگویم بیشتر از مصاحبه اولیه که 36 ساعت بود. من مرتب با آقای رضایی در ارتباط بودم. هر سوالی داشتم مطرح می‌کردم؛ از توضیح نقشه عملیاتها گرفته تا مسائل ریزی که در کنار هم فضای ناب جبهه را تشکیل می‌دادند. هیچ قسمتی از مصاحبه اولیه را حذف نکردیم بلکه با ورود به جزییات آنها را شفاف‌تر کردیم. من از نگاه ایشان به واقعیت جنگ خیره شده بودم و نمی خواستم در سطح کلیات بمانم. بارها در مورد مسائلی از مانورهای عملیاتی لشکر گرفته تا شخصیت بعضی شهدا و چگونگی رشد و قدرت انگیزه رزمنده‌ها بحث می‌کردیم، من این سخنان را می‌شنیدم و هرجا که مناسب می دیدم در متن کار استفاده می‌کردم. آقای رضایی به دلیل این که نیروهای باسابقه واحد اطلاعات لشکر 31 عاشورا بودند به خوبی می‌توانستند مرا به آن فضا نزدیک کنند. من در همه نوشته‌هایم چیزی را که خوب نفهمم یا اعتقادی به آن نداشته باشم نمی توانم بنویسم، در این کار هم با همراهی راوی و تکمیل مصاحبه‌ها تا حد زیادی توانستم در قالب خاطرات فرو روم و با راوی پیش بروم.

گفتید خودتان را جای قهرمان اصلی داستان گذاشتید، فکر نمی‌‌کردید دریافت‌های خودتان خللی در خاطرات وارد کند؟

واقعیت این است زمانی که من نگارش خاطرات را از اسفند سال 74 شروع کردم اصلا به این مسائل فکر نمی‌کردم. من باری را به دوش گرفته بودم که می‌خواستم به بهترین وجه آن را به سرمنزل برسانم و با کار پیش می‌رفتم. آن سالها کتاب‌های زیادی در این زمینه منتشر نشده یا به تبریز نرسیده بود و همه کتابهای باارزشی که من از جنگ خوانده بودم به تعداد انگشتان دست هم نمی‌رسید. من هیچ شاخصی برای اینکه بدانم خاطرات چگونه نوشته می‌شود نداشتم. بیشتر بر اساس چیزی شبیه غریزه عمل می‌کردم. این که کتاب چطور آغاز شود و پیش برود، کجا فصل‌بندی کنم، کجا از عواطف آدمها بیشتر بنویسم و... قبول دارم که بعضی جاها قلم شاعرانه‌ام وارد کار شده است، ولی قوت‌ِ قلب من این بود که هر قسمتی را که می‌نوشتم به آقای رضایی می‌دادم که بخوانند، به سوالات جدیدی که در حین نگارش مطرح کرده بودم پاسخ دهند و اگر قسمتی اشکال داشت، تذکر دهند.

البته روایت شاعرانه و ادبی کتاب کمک کرده که خواننده از خواندن خاطرات لذت ببرد. با توجه به اینکه خاطرات یک فرد اطلاعاتی مستند است؟

واقعیت این است که این‌گونه نوشتن یک جورهایی جوششی بود. من برنامه‌ آماده‌ای برای نوشتن خاطرات زندگی یک فرد نداشتم. البته کتابهای خیلی زیادی که می‌خواندم برای ایجاد یک خط و جریان زندگی یک شخص کمکم می‌کرد اما قابلیت و نوع اتفاقات و خاطرات هم تعیین‌کننده بود. خوشبختانه آقای رضایی هم بیان رسا و گاه عبارات زیبایی داشتند. این احساس به قلم ایشان هم زیبایی می‌داد. نمونه‌ای از نوشته ایشان که صفحه پایانی کتاب است و نجوایی با شهداست گواه این مدعاست.

یعنی خود مهدی‌قلی رضایی به شما کمک می‌کرد که به توصیف حوادث بپردازید؟

بله. روایت ایشان این اجازه را می‌داد. از فصلهای ناب این کتاب، حرکت بلم‌های تیم غواصی برای عملیات بدر یا شناسایی دو غواص در اروند‌رود برای عملیات کربلای 4 است. قسمتهای عجیبی که توصیفات ایشان هم عوض می شد. مثلا در شب عملیات بدر و حرکت بلمها در آبراهها به سوی دشمن عبارت ایشان است که: «گویی رب العالمین به همه ذرات دستور داده بود سکوت کنند و این بنده‌هایش را تماشا کنند.» یا در شناسایی کم نظیر اروند رود دقیقا‌ً بیان آقای رضایی بود که «آب چنان صاف بود که عکس ماه در آب افتاده بود طوری که اگر یک برگ کاه روی آن می‌افتاد عکس ماه پاره می‌شد.» می‌خواهم بگویم این قبیل توصیفات در روایت ایشان بود و من هم در بال و پر دادن به این حالات راحت بودم چون در کل کار وصله ناجوری به چشم نمی‌آمد. لشکر خوبان به عنوان اولین تجربه برای من کتاب عجیبی بود.

فصل‌بندی کتاب را بر چه اساسی انتخاب کردید؟

جاهایی که خاطرات عوض می‌شدند و وارد زمان و مکان دیگری می‌شدیم یا اتفاقات بزرگی مثل یک عملیات رخ می‌داد، با فصل‌بندی به خواننده کمک می‌کردم تا راحت‌تر با خاطرات همراه و کتاب را بخواند.

منظور من این بود که زمان‌بندی این خاطرات بر اساس تاریخی بود که او وارد جبهه می‌شود؟

بله. ما خط سیر تاریخی را در نظر داشتیم، مخصوصا پس از ورود به جبهه این خط سیر را از دست ندادیم. مثلا خاطره‌ای را آقای رضایی در نوار14 گفته بود در حالی که این خاطره مربوط به نوار 6 می‌شد که این قبیل جابه‌جایی را بارها انجام دادیم تا خواننده بتواند با راوی همراه شود.

خانم سپهری یکی از چیزهایی که مخاطب را جذب می‌کند نقطه شروع داستان است. شما این‌گونه شروع کردید که او در حال بگو و مگو با مسئولان اعزام است که دوستان دیگر رفته‌اند و من نتوانسته‌ام به جبهه اعزام شوم. این نقطه شروع را از روایت خاطرات آقای رضایی پیاده کردید یا نه بعدا‌ً خودتان تشخیص دادید که این قسمت به عنوان نقطه شروع باشد؟

آقای رضایی کلیات قضیه را گفته بود. مخصوصا در مصاحبه اولیه خیلی سریع قضایای اعزام را گفته و وارد جبهه شده بود. این روند مرا قانع نمی‌کرد. در چندین مرحله جزئیات اتفاقات را جویا شدم خصوصا از دوران کودکی، خانواده و دوستان. آقای رضایی در پاسخگویی به سوالاتم همراهی می‌کرد ولی در نوشتن کار نظر خاصی نداشت بلکه آنچه را من می‌نوشتم می‌خواند و نظرش را می‌گفت که آن را در متن اعمال می‌کردم. انتخاب این شروع هم کار من بود.

در مورد پانوشت‌ها می‌شود توضیح دهید که چرا نوشتید؟

من همیشه به اسامی و شخصیتها خیلی حساسم. الان هم همین جور است. اگر از شهید یا رزمنده‌ای نامی به میان می‌آمد، سعی می‌کردم او را در حد اطلاعاتمان درست و کامل معرفی کنم چون ممکن است دیگر هیچ فرصتی برای معرفی این عزیزان به دست نیاید. هرچند این کار انرژی بیشتری می‌برد ولی ارزشش را دارد و من در همه کارهای مربوط به جنگ مقید به این کار هستم.

یک نکته که می‌توان به آن اشاره کرد این است که شما تاریخ‌ها را، مثل تاریخ عملیات‌ها، را نیاورده‌اید؟

آن موقع ما می‌خواستیم در کتاب نقشه ‌عملیاتها را ضمیمه کنیم، چون خودم با نقشه‌های موجود یا نقشه‌هایی که راوی می‌کشید با خاطرات پیش رفته بودم، فکر می‌کردم وجود نقشه‌ها می‌تواند به کسانی مثل من که می‌خواهند جنگ را سالها پس از خاتمه‌اش بشناسند کمک زیادی می‌کند. متأسفانه روند کار آن‌قدر طولانی شد که دیگر پی‌گیر نشدیم. البته در متن خاطرات، تاریخ عملیاتها هست ولی به شکل پاورقی با توضیحات موجز نیامده است.

می‌رسیم به عنوان کتاب «لشکر خوبان»، این عنوان این تلقی را می‌رساند که ما با یک لشکر از افراد روبه‌رو هستیم.

این نام پیشنهاد یکی از دوستان بود که به نظر ما بهتر از سایر اسامی پیشنهادی بود. واقعیت این است که ما با خاطرات مهدیقلی رضایی از سال 60 وارد جبهه می‌شویم و از آنجا که نیروهای اطلاعات با بسیاری از فرماندهان و نیروهای موثر جنگ در ارتباط بودند بسیاری از رزمندگان لشکر عاشورا را می‌شناسیم، مثلا خاطرات لطیفی از فرمانده لشکر عاشورا آقا مهدی باکری در کتاب می‌خوانیم. این عنوان می‌توانست یک نمای کلی از خاطرات کتاب ارائه دهد. در این کتاب اسامی بیش از 400 رزمنده و شهید لشکرعاشورا با خاطراتشان آمده است و به اذعان بسیاری از رزمندگان لشکر عاشورا که کتاب را مطالعه کرده اند، یکی از کتابهای منبع در مورد این لشکر است.

حرف دیگری در مورد این کتاب هست که بخواهید مطرح کنید؟

این کتاب در سال 78 به حوزه هنری داده شد متاسفانه روند چاپش تا اردیبهشت سال 84 طول کشید. متاسفانه 4 صفحه از کتاب نیز جا افتاده بود که مایلم در چاپهای آتی اصلاح شود.همچنین در چاپ دوم که در سال 88 انجام شد نیز با تغییر فونت غلطهایی در متن به وجود آمد، در نهایت فایل متنی در اختیار ما قرار گرفت تا اصلاحات مورد نظر راوی و فهرست اعلام نیز در کار اعمال شود. به هر حال لشکر خوبان برای من یک افق تازه بود. من از متن این خاطرات به جنگ و آدمهایش نگریستم و انگیزه و شوق مضاعفی برای حضور در عرصه خاطرات جنگ پیدا کردم. خوشحالم کاری را که در نگاه نخست انجامش برای یک زن بسیار سخت می‌نمود، به لطف خدا و درحد بضاعتم به شایستگی به انجام رساندم. کتاب در بخش خاطرات شفاهی دهمین دوره کتاب دفاع مقدس(سال 85) و جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس(سال88)، به عنوان کتاب برتر برگزیده شد ولی تاکنون معرفی مناسبی از کتاب صورت نگرفته است. به گمانم کتابهایی مثل لشکرخوبان که خصوصا در شهرستانها به زحمت نگاشته می‌شوند ولی در نقد، معرفی و عرضه آنها اهتمام کافی نمی‌شود، دوره غربت جدیدی طی می‌کنند.

 

تا نگویند ....   

* پست قبلی بدون اطلاع حقیر در چند سایت و روزنامه سرخاب درج شد. البته گلایه ام را بلافاصله به دوستان رساندم. با این اوضاع وبلاگها جای امنی برای بعضی حرفها نیستند... منظور حقیر از ان نوشته تخطئه و یا سرزنش متولیان بنیاد نبود. خوشبختانه آنقدر جرأت داشته و دارم که نقد و نظری اگر دارم- با صراحت بنویسم. آن نوشته تنها درد دلی بود که به گمانم کمتر فهمیده می شوند.  هنوز به ریاست سابق بنیاد سردار جمشید نظمی به خاطر سالهای رزمشان ارادت دارم و آن شکایت غریب را خودشیرینی دوستان متملقی می دانم که در نهادهای ارزشی چون بنیاد کم نیستند.  ریاست فعلی بنیاد آقای نعمتی هم انسان دلسوزی هستند که اتفاقا از روز نخست حادثه پیگیر قضیه بودند و تشریف آوردند... مشکل اینجاست که برنامه ریزی کلان برای جانبازان دست کسانی ست که کوچکترین درکی از شرایط جانبازان ندارند و ادعا می کنند که دارند. مشکل اینجاست که هیچ کس ـ هیچ کس- جز خود جانبازان و همسرانشان نمیتوانند مشکلات آنها را درک کنند. نمی خواهند یا نمی شود یا بنا نیست کس دیگری در این وادی محرم شود.... که اگر می فهمیدند به گمانم آنقدر از انسانیت و  جوانمردی بهره داشتند که گرهی از کارشان بگشایند...

و شاید ایراد دیگری هم متوجه من است که گمان می کنم گفتن از این قبیل  مسائل ضرورت دارد!

و اما اصل مطلب:

آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد

 کز می جام شهادت همه مدهوشانند

یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

این شعر زیبای دکتر شفیعی کدکنی را خیلی دوست دارم...

به  یاد شهدای غواص کربلای ۵ که امشب شب عروج مظلومانه شان است.

به یاد همه خون دل خوردنها - مرارتها- مردی ها و پایمردیها - زخمها و صبرها که برای سرزمین سبز من آزادی و عزت به ارمغان آوردند...

به یاد شهید علی ثابتی... شهید احمد محمودیان که شرمنده دلتنگیهای مادر و خواهرش هستم بعد از ۲۴ سال... به یاد شهدایی که عقل ما به شناختنشان قد نمی دهد...

و به یاد همه جانبازانی که در شلمچه خدا برگزیدشان تا تجلی نعمتهای دیگری باشند...

هرگز گمان نمی کردم میتوان قطع نخاع بود و شاد بود و دیدم که هستند جانبازانی که در اوج درد و سختی شاد و شاکر و بی ادعا هستند...

خدا را بر این همه بزرگی که به انسان بخشید شکر می گویم.    

 

حرفهای نگفتنی همسر...  

این پست درد دلی ست در روزگاری که همه چیز معمولی ست و بیش از همه رنجها و زندگی امثال ما! جانبازان نخاعی و همسرانشان ... برای جلب همدردی نوشته نشده  یا برای چاپ در جایی. این پست تذکر کوچکی ست از اتفاقی کوچکی که تبعاتش بزرگ است و سنگین.      

قرار است منتطر بمانیم. آرام و منتظر. از روز دوشنبه ۲۸ آذر که همسرم برای ورزش به مجتمع صدرا رفت ( کاری که روزهای زوج در یک ساله اخیر انجام می داد) و ساعتی بعد خبر داد که از ویلچر افتاده و باید برویم برای رادیوگرافی و ... تا امروز... حالا کمی آرامتر شده ام.

تقصیر معمار و مدیر مربوطه سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران یا همان بنیاد جانبازان سابق نیست... تقصیر سنگفرش خیابان مجتمع باشکوه صدرا نیست... تقصیر پیرمردی که وظیفه اش جابجا کردن ویلچر بچه های  نخاعی بود نیست... خواست الهی ست برای آغاز برگ امتحانی دیگر و البته تقصیر استخوان فمور پای همسر جانباز بنده است که هنوز چهل ساله نشده چنان پوک است  که راحت می شکند و دکتر برای پلاک و پیچ بستنش مجبور می شود قریب ۵ ساعت در اتاق عمل عرق بریزد و بالاخره آنقدر پیچ و استخوان مصنوعی به کار ببرد که امیدوار شود این استخوان جوش می خورد و ...

راستش این روزها که آرامتر شده ام و دیگر از غم و چه کنم ها و حرص خوردنها و گریه های مخفیانه دور شده ام دارم به حال شهدایی غبطه می خورم که خیلی عزیزتر از آن بودند که خدایشان بخواهد زیر بار منت کسان رفتن و مصائب را دیدن را برای آنها بپسندد.

تقصیر هیچ کس نیست خصوصا عوامل محترم ساخت مجتمع زیبای صدرا که به نام جانبازان  و به کام دیگران است. نوش جانشان!

دلم برای اوقاتی می سوزد که به عنوان مدیر مسئول نشریه آذرپیام به دادگاه فراخوانده شدم و دیدم شاکی رییس وقت بنیاد جانبازان است و اتفاقا یکی از بندهای شکایتش مربوط به نقد طنزی بود که به ساخت پرهزینه این مجتمع برمی گشت. مشاور حقوقی بنیاد افاضه فرموده بود: ما می خواهیم بهترین امکانات و ... را برای جانبازان عزیز فراهم کنیم اگر معاندان و مخالفان و منافقان بگذارند.... و من حس کردم به دملی چرکین نشتر زده اند و یادم آمد بلاهایی که به نام خدمت به جانبازان بر سرشان آورده اند و توهین و تحقیری که بارشان کرده اند و دوستان نادانی را که بر اریکه خدمت به این بندگان زخمی خدا نشانده اند... کاش فرصتی و جراتی می داشتم و بر عاشقانه های یک کلمن  محمدحسین جعفریان حاشیه می زدم به عنوان همسر یک نخاعی که روال معمول زندگی اش در حریم همین بنیاد شکسته است... کسانی که به زیبایی محوطه و استخر مجتمعی به نام جانبازان و ایثارگران اندیشیده اند و به بلایی که ممکن است بر سر اینان بیاید نه. به خداوندی اش قسم اگر افتادن همسرم تنها نمونه این اتفاق بود هرگز این مختصر را نمی نوشتم. دوستان جانبازش در عیادتش از جانباز قطع پایی می گفتند که عصایش در سنگفرش گیر کرده و در جوب سقوط کرده و ...       

و بر من و خواهران عزیزم که زیر نفسهای جانبازی نخاعی زنده اند رواست اگر در خلوت غریب خود گریه کنیم برای خوابی که برایمان دیده اند. استخوان در گلو صبر کنیم به خاطر آرمانهایی که حضرت خمینی به خاطرش ایستاد و برترین فرزندان وطن خون و جان جوانشان را نثار کردند ...

ای دریغ  بر غرور زخم خورده ای که باید بغضش را فرو برد... لبخند بزند... و صبرکند بی هیچ شکایتی... صبرکند و دعا کند پایی که فقط پانزده سال او را راه برد حالا برای ادامه نشستن خشک نشود و امتحانش را سختتر نکند...

از آنجا که خوانندگان این وبلاگ خسته در شماره اندک ولی به حرمت زندگی و مجاهدتها و قلمشان قطعا مورد نظر حضرت ربند از روح کریمشان التماس دعای خالصانه دارم و البته نیازی به نظری نیست و ... کاش با عباسها مهربانتر بودند...   

حسین های من...

دلم برایت تنگ شده است. دلم برایت تنگ شده است. نامت همیشه دلم را متلاطم کرده است.  سالها  پیش وقتی که گفت: عاشق شو .. من نمی دانستم از چه سخن می گوید. درک نمی کردم . نمی فهمیدم . حسابم نمی خواند... بعد ... نمیدانم چه شد- به کدام دلیل - به کدام حجت موجه مرا کشاند به سویی که سالهایی از بهترین روزهای عمر از آن گریخته بودم. نمیدانم چه شد که مرا به سویی برد تا جور دیگری ببینم... حساب همه چیز را کرده بود. با زبانی با من حرف زد که مرا نتاراند- بهانه دستم نداد... همه چیز کامل و حساب شده بود. اجازه داد بمیرم ... دوباره زنده شوم... اجازه داد برای اولین بار صدای خودم را بشنوم. به ماه خیره شوم. داد بزنم ای ماه غریب... تو همانی که روزی محو جمال علی شدی... از شرم فاطمه در محاق فرو شدی... تو همانی که خوبترین ها و بدترین ها را دیده ای ... حالا آمده ای در چشمم کامل شوی و یادم بدهی زندگی را پاس بدارم... 

حالا باز نوبت محرم است. چه محرمی ... باز رخصت داده ای با «حسین» دیگری بر دامن کلمات بیاویزم. با حسین دیگری از خیر آرزوهای دنیا بگذرم و بگذارم نام شهیدی سمت نگاه مرا باز به بالا بکشاند...

دلم برایتان تنگ شده است ای همه حسین های من...

پی نوشت: در زندگی و خاطرات شهید عزیز: حسین محمدیان نفس می کشم. در این شبهای شهیدانه برای من و او خالصانه دعا کنید...

نورالدین

بالاخره باری بزرگ را به سرمنزل رساندم. باری به بزرگی اوراق زندگی پسری که از کوچه باغهای روستای خلجان حکایت زندگی اش را آغاز کردیم و از غرب تا جنوب کشور عزیزمان گفتیم چه بر سرش آمد... حکایت روزهایی سخت گرامی که هم زخم خوردنهایش شنیدن دارد هم شیرین کاریهایش هم لحظات پرمخاطره عملیاتها و نبردی نابرابر .... قصه زندگی پسری که هم قطرات خونی که با هر زخم بر زمین ریخت و رنجهایی که در پی هر نبرد با مه وجودش متحمل شد شنیدنی و گواهی ست بر استقامت انسان و آرمانخواهی او ... که می شود حتی با تن در هم شکسته در راه باورها ماند و از پا ننشست ...

خدا را شکر که راهی که از سال ۷۳ با مصاحبه های آقای موسی غیور گشوده شده و ده سال بعد به من سپرده شد سرانجام به منزلی نیکو رسید و فکر و قلم من در راهی خرج شد تا نام و یاد بزرگ بهترین مردمان روزگار را زنده بدارد. امیدوارم با او (نورالدین پسر ایران)* مهربان باشند... 

*- ۳۰ آبان ۸۹ کتاب ۶۷۰ صفحه ای نورالدین پسر ایران خاطرات سید نورالدین عافی از رزمندگان جانباز لشکر ۳۱ عاشورا را به آقای سرهنگی تحویل دادم تا از این س راهی دیگر در گستره فرهنگ مکتوب سرزمین ما طی کند.       

پاهای سرد

باران می بارد. انگار خدا جهانش را تر و تازه می خواهد. و لابد ما را هم تازه تر دوست دارد...

باران می بارد . نگرانم نکند وقت پیاده شدن از ماشین کسی کنارش نباشد. .. خودم گاهی چادرم را چتر می کنم که خیس نشود و پاهایی که همیشه خدا یخ اند خیس نشوند و سردتر نشوند... گاهی از بی خیالی اش خوشم می آید اوایل گمان می کردم سخت است آدم پاهایش را این همه روز این همه سال با این همه سختی جا به جا کند ... پاهایی که دیگر به کار نمی آیند فقط به قول خودش می توانند تعادلت را روی ویلچر تا حدی حفظ کنندو ...

گاهی از این که این پاهای همیشه سردش نمی توانند نعمت قدم زدن بر خاک را تجربه کنند یا هوس کوه به سرشان بزند یا از چاله های کوچک آبی که باران در پیاده رو ها می سازد بپرند و ... دلم می گیرد ... از این که هرگز نخواهد شد که کنارش بایستم و قدمی بردارم که مثل هر دختر دیگری در رویاهایم بوده است .... از این که نشده و نخواهد شد که با پسرکش فوتبال بازی کند و فوت و فنی را که می کوشد با دستش با کلماتش ... به بچه اش یاد بدهد یک بار برایش اجرا کند و ... فکر می کنم خدا چقدر نعمت در زندگی مردم ریخته که از بس عادی ست قدرش را نمی دانیم ... درست همانطور که هر جانباز یا معلولی با نقص عضو و شرایط جسمی اش کنار آمده و عادت کرده ...

اما خدای من به همین باران پاکت قسم که درهمه این سالهایی که همنشینش بوده ام آرزو کرده ام کاش یک چیز برایش امکان داشت و این پاهای همیشه سرد  ونخاع شکسته می توانستند برای آن یاری اش کنند و  آن «سجده» ای ست که اگر طعم یکی از عاشقانه هایش را چشیده باشی هیچ لطفی صفا و آرامش آن را نمی دهد ...

خدای من مراقب همه جوانمردهایی باش که صادقانه بود نبردشان بر خاکی که دشمن به تاراجش آمده بود...و عاشقانه است صبر و سکوتشان بر راهی که باید رفت حتی با پاهایی که همیشه سردند.... 

نوشتن از چه؟

۱

از قاب قشنگ پنجره درختها دیده میشوند و آسمان. چه قدر این صحنه را دوست دارم.

۲

امروز اولین جلسه کلاسی به نام داستان نویسی ـ خودم ترجیح می دهم اسمش را مهارت نوشتن بگذارم ـ را در دانشگاه برگزار کردم. حرف به تاثیری کشید که داستان ها بر ما می گذارند. داستانهایی که افسرده مان میکنند یا ما را شکوفا میکنند یا امید یا هراس به جانمان میریزند ...

۳

چه قدر لذت بخش است قدم زدن در دنیای کتاب. چه لحظات ناب و باشکوهی ست نوشتن. امروز به لحظاتی فکر می کنم که مرا به سوی وادی ادبیات جنگ کشاند. شنیدن قصه زندگی آدم هایی که زندگی و کار و آرزوها و امیدهاشان ارزش نوشته شدن را دارند. و راه هایی که تنها رفتم و حالا وقتی قرار می شود سوالی بپرسم یا به طرح کتاب تازه ای فکر کنم چه قدر به کارم می آیند. معطل  افسوس ها و کاش ها نمی شوم و این که چه بر سر "لشکر خوبان" ما آمد! یا قرار است با "نورالدین پسر ایران" چه بکنند. ما از مرکز چیزهایی دوریم که ناخواسته شعاع تصمیم گیری شان ما را در بر می گیرد ـ و علیرغم این همه  به به و مثلا جایزه برتر از جشنواره های ملی ـ درگیرشان می شویم. به عنوان یک شهرستانی گاهی به رویشان لبخند می زنیم و گاهی سعی می کنیم بگذریم ... بگذریم ... تا کی؟؟؟

۴

به هر حال خوشحالم که می توانم باشم و با قلم و فکر ناچیزم یاد کسانی را زنده نگه دارم که از مرگ نترسیدند و نگریختند ... همانهایی که دوستان کردگارند و خداوند می فرماید آنها بر سر سفره من روزی میخورند. امیدوارم به حرمت نام زیبای امام رضا که هفته پیش همین وقت زایر نالایق حرم باصفایش بودم نمی از آن یم نصیب ما شود و ما را استوارتر از پیش نگه دارد. بالاخره به قول یکی کسی مجبورمان نکرده همه اش از خاطرات جنگ و آدمهایش بنویسیم... قطعا اگر روزی به جایی برسیم که ارزش و اولویت زمانی و اهمیت حیاتی تری داشت به آن می پردازیم. فعلا گمان می کنم همه ما به ریشه هامان بیشتر از همه چیز احتیاج داریم و این که طوری زندگی کنیم که نترسیم از مرگ....     

نورالدین پسر ایران

هنوز تمام نشده . هنوز باید از نو بخوانمش برای هفتمین بار! و تصحیحش کنم و آن چه در این چند هفته اخیر به دست آورذم بیفزایم و ... کتاب خاطرات سید نورالدین عافی را می گویم. کتاب رنج ها - نبردها- شیطنت ها - زخم ها - غصه ها -... و حکایت باوری که روزی روزگاری از نوجوانان این دیار مردانی استوار چون کوه ساخت... مردی همچون نورالدین عافی که از شانزده سالگی در کوه و کمر کردستان با نامردی ها جنگید و با تنی سوخته و زخمی باور نکردنی از آنجا بازگشت ... به جنوب رسید و هفت ماه پس از آن زخم کم نظیر با ترکش بمبهای دشمن صورتش در هم شکست ... برادر کوچکترش در دم پرپر شد و او با زخمهایی که او را در نخستین عملیاتش در جنوب به جانبازی بالای ۶۵ درصد رسانده بود به شهر و بیمارستانهایش آمد ... و بازگشت ... و بازگشت   ... هر بار با زخمی تازه    با زخمی تازه و.... زخمی هایی که گاهی خوب می شدند و گاهی هرگز خوب نشدند ... در میان این زخم های ماندگار غم شهادت امیر مارالباش دوست نازنین سید به گمانم ماندگارترین است ...

 نمی دانم چرا دیگر آن استواری و مردی و صبوری در آدم ها گم شده است ؟؟؟

فقط امیدوارم انتشار این کتاب بتواند کمی از روح آن روزها را در کالبد بی روح اکثریت مدیران و مدعیان جامعه ما زنده کند!      

 * نام کتاب به پیشنهاد آقای سرهنگی ( نورالدین پسر ایران) است و به زودی توسط سوره مهر منتشر خواهد شد انشاا..    

سجادش

دیروز دعایش را خواندم. دعا در وداع با شهر رمضان را. می گفت خدایا به حرمت این ماه شریف گناهان همه درگذشتگان را و همه آنان را که تا قیامت به دنیا خواهند آمد ببخش...

گفتم خدایا ما را هم در این دعای سجادت ببین و ببخش...

 و دلم غنج رفت از این همه عشق بی نهایت که حتی در حد در همین کلمات از سجادش به ما رسیده است... و فکر کردم به کسی که جمیع همه اینهاست و می فرماید اگر او را به اندازه لیوان آبی می خواستند این سالهای سرد  غیبت به سر می رسید ....

سلام بر صاحب امر و هستی ...

حرفهای نگفتنی همسر جانباز

این پست را از قلم حقیر به عنوان همسر جانباز قطع نخاع بخوانید نه نویسنده یا شاعر یا حتی دوست!

*

نمی دانم با این کلمه ها چه می توان کرد؟

صدای همسر مظلوم شهید مصطفی الموسوی در گوشم می پیچد. او که آواره اداره ها شده و می گوید گمان نمی برده به این همه تحقیر پس از مصطفی ... بنیاد هنوز نمی داند او را شهید حساب کند یا نه ؟ دارند بیمارستان ها را می گردند تا مدارکی از مجروحیتش پیدا کنند ... ببینند می شود کاری کرد جانباز ۷۰ درصد بشود!!!!!!!!!!!!! که شهید حساب بشود!!!!!!!!!!!!!!!! و با آخرین حقوق ناچیزی که از بنیاد گرفته آرام می گوید به بچه های سیده ام صدقه تعلق نمی گیرد اگر به گمان صدقه این را به من می دهند برش می گردانم. من البته سر از کار این بنیاد  و آن سپاه در نمی آورم اما خوب یادم هست وقتی در مراسم تشییع جنازه مصطفی الموسوی- من که همراه دیگر زنان کنار جایگاه بودم- لرزش دستان آقای پورجمشید فرمانده محترم سپاه عاشورا را می دیدم. او شورمندانه از شجاعت و غیرت و ابتکار الموسوی می گفت که در بدر چه کرد ؟ در والفجر ۸ چه کرد ؟ از تلاش و تکاپوی مصطفی می گفت که جانانه می کوشید غبار از چهره مهدی باکری پاک کند. یادم هست پیام سردار عزیز جعفری را در رثای الموسوی خواندند ... یادم هست آن همه مسوول و رییس و بزرگ این شهر ... آن همه رزمنده از هر طیف سیاسی که در لحظه تدفین گرد مصطفی جمع آمدند ... یادم هست هم جانباز دریادل پرویز شاطری را دیدم- هم علاالدین نورمحمدزاده را - هم مصطفی مولوی را - هم سید مجید سید فاطمی را - هم کریم فتحی و....اسماعیل وکیل زاده و سید نورالدین عافی و ... ایرانزاد و ... خیلی ها را به نام نمیشناسم . قرار نیست همه را بشناسم - همین قدر می دانم که "مردان" زیادی از شهرم جمع شدند تا شهادت دهند که مصطفی الموسوی را می شناختند و برایشان عزیز بود ........

اما  خدای من! از اردیبهشت تا مرداد مگر چه قدر گذشته که خانواده کوچک مصطفی خصوصا همسری  که خود با بیماری بزرگی در مبارزه است چنین احساس تنهایی و غربت می کنند؟! آیا رمقی برای این کلمه ها هست که غیرت مردی را برانگیزد تا مشکلی از زندگی بازماندگان آن مرد را حل کنند؟ آیا

 به راستی این همه قدر ناشناسی در حق جانبازانی که جسم نیمه جانشان زیر فشارهای رنگارنگ له می شود سوالی و بازخواستی نخواهد داشت؟ آیا انداختن مسولیت به گردن دیگری و اظهار تاسف کافیست؟ چه قدر وجدانهای بعضی ها کوچولویند که با تکرار  دست چندم چند جمله خود را خلاص می کنند...  

ای خدای غیورشهدا! آیا تاثیری در این کلمات مضطر هست؟ چرا صدای زخمی جانباز قربانی را که با اصابت ترکش به مغزش نیمی از بدنش فلج شده و .......... به جایی نمی رسد که من با این بنیاد به بهشت هم نمی روم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا این مردم فراموشکار به جای برداشتن قدمی توصیه می کنند که این قدر به این مسایل نزدیک نشو! افسرده می شوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رگ غیرت این مردم به چه خواب گرانی رفته خدای من؟ و نصیب این شهر از "مرد" چرا چنین کم است! 

 

*

.. این پست را نه می توان از نو نوشت نه میتوان به فهمیدنش امید بست ... بگذار جایی در این اینترنت گیج محفوظ باشد که چه بر سر بقیه السیوفهای جنگ عاشورایی ما می آید و افسوس که دیگر نه حاج کاظمی پیدا می شود! نه اراده ای برای بلند کردن یک صدا برای اعتراض به این همه نامردی!!!!!!!!! چرا؟ شاید بشود به امثال محمد حسین جعفریان دل بست که روزی روزگاری عاشقانه ای دیگر بسراید و در محضر بزرگان بخواند و بشنوند که این شعر را خوشنویسی کنید و ....همین! شاید همه واقعیت زندگی ما همین باشد که به درد شعر گفتن و خوشنویس شدن بخوریم! دریغ که جز کلمه های بی مخاطب هیچ ندارم و شکر که با همه وجودم به لبیک آن صدای عاشورایی ایستادم در روزگاری که نوشتن یک پیامک کافیست!

هم حبیب- هم محمد امین  

می گفت اسمش را می گذاریم " حبیب" ... حبیب اسم قشنگی بود . معنی قشنگ ... ابتدای زیبا ... سرانجام خوش ... حبیب خیلی بار داشت . اما برای بابا حبیب یاد همه روزها و شبهایی بود که هنوز سرپا بود و در  کنار بندگان برگزیده خدا در جمع گردان حبیب ( لشکر عاشورا) داشت آموزش غواصی می دید. حبیب یاد همه غواصانی را برایش زنده می کرد که دی ماه ۶۵ شلمچه را به خون جوانشان شستند ...

هنوز نمی دانستیم پسری یا دختر ... زیاد فرقی هم نمی کرد اما یک روز آمد که اسمش را می گذاریم محمد امین . چیزهایی شنیده بود ... چقدر خندیدم آن روز. گفتم اسم طولانی این کوچولو را تریلی باید بکشه! محمدامین نصیراوغلی خیابانی ...... اما محکم ایستاده بود که محمد امین ... از آن به بعد علاوه بر محبت و انس عجیبی که با حضرت رسول ختمی مرتبت پیدا کردم-  نام و یاد یک شهید هم در خانه ما زنده تر شد. دوست عزیز بابا شهید " محمدامین کاظمی سعید" همو که با بابا به منطقه رفت و وقتی بابا برای جانبازی برگزیده شد او لایق شهادت شد و سریع رفت ... با ۱۵ سال زندگی خاکی ...

خب عزیزم! اینها همه یادآوری روز تولد تو بود امیدوارم به اندازه همه آرزوهایی که برایت داریم از زندگی لذت ببری. امیدوارم حبیب خوبی باشی ... محمد و امین خوبی باشی ... امیدوارم بنده عزیزی باشی برای خدایی که بی بهانه می بخشد و در ناباورترین روزگار تو را به ما بخشید تا لذت پدر و مادر بودن را بچشیم ...یک بار دیگر در رشد تو زندگی را و معجزه های لطیف خالقمان را مرور کنیم و به دامن خودش پناه ببریم که مربی یگانه هستی ست و یادمان می دهد چه سان مراقب یک دانه باید بود تا بشکفد ...

حالا پسر هشت ساله من! امیدوارم هم حبیب باشی۰ هم محمد . هم امین برای بابا و همه کسانی که روزی روزگاری زندگی و سلامتی شان را به دین اسلام و مردم ایران هدیه کردند و چه بسا خانه هاشان هرگز صدای هیاهوی فرزندی را نشنید!

برادران آسمانی ام: آقامهدی...اصغر قصاب

۱- لابد باید یک دختر ده ساله بوده باشم وقت شهادت آقا مهدی باکری در اسفند سال ۶۳. هیچ چیز واضحی از او یادم نمی آید.تنها تصویری کوتاه از مردی که بر زمین نشسته بود و سخن می گفت ... به گمانم نزدیک میدان مین بود ... تکان می خورد وقتی خیلی ها موقع قرائت کلام الله مجید تکان می خورند ... ارام و با طمانینه ... فقط همین یادم مانده از بزرگ مردی که سالها پس از شهادتش شیفته کشفش شده ام و هر چه پیش می روم شکسته تر می شوم ... تنهاتر ... چونان مهی که در جنگلی نا اشنا گم شود... گم شود ...

 

 ۲- دیروز قصه شهادتش را یک بار دیگر از نگاهی دیگر می شنیدم ... می خواستم درست بشنوم. اگر کور نباشم  درست ببینم ...بفهمم چرا آن کار را کرد؟ چرا رفت به جمع چند نفره نیروهایش در مسیری که به روستای حریبه و اتوبان بصره - العماره می رسید؟ چرا ؟ می دانست که آتش توپخانه شان به جمع دشمن جری که از زمین و اسمان بچه هایش را قلع و قمع می کردند نخواهد رسید ... می دانست که توان آتشباری هوایی را ندارند ... می دانست که گره آنجا حتی با خون این چند نفر باز نخواهد شد ... دیده بود عراقی ها چه جهنمی در کیسه ای ساخته اند اما .....................   

 

 صدایش بیچاره ام می کند آن روز که به خاطر کم حرمتی به جانشینش مصطفی مولوی در جلسه قرارگاه نماند و آمد بیرون و حتی به خواهشهای احمد کاظمی ـ که یارش بود و برادرش و کسی که در لحظات آخر عمر دعوتش می کرد که بیا با هم باشیم ...ـ هم توجه نکرد و گفت امروز که من هستم با نیروهایم چنین می کنید فردا که من نباشم معلوم نیست ... و بعد در راه بازگشت بعد از سکوتی متفکرانه خطاب به مصطفی گفت تقصیر انها نبود تقصیر من بود که اول خودم تو را معرفی نکردم انها که نمی دانستند ... و تربیت او چنان بود که با این که در بزرگترین جمع ها به نیروهایش ارزش می داد و حتی به خاطر کمترین  بی احترامی  به آنها جلسه مهم قرارگاه را ترک می کرد اما نمی گذاشت نیروهایش از فرماندهان رده بالا کینه به دل بگیرند و با صداقت و صراحت کاری می کرد که ارزش فرمانده رده بالا هم در نزد نیرو حفظ شود ...

از تو بسیار شنیده ام آقا مهدی و هر بار حس کوچکی در برابر حیات بلند تو و انسانهایی از سنخ تو بیشتر مرا به فکر برده است...وقتی از ساعات آخر حضور کامل تو بر گوشه ای از زمین خاکی می شنیدم چقدر احساس کوچکی می کردم... از ان همه بزرگی که در وجود نحیف تو موج می زد و آن همه کرامت و عشق که تو را کشانده بود به آن سوی دجله و هر کس را به زبانی از سرت وا می کردی ... سر یکی داد می زدی که مگه نگفتم اینجا نیا ... برگرد ... و مگر لشکر بدون حمید و مرتضی و ... حالا بدون اصغر چه صفایی دارد ...

 نمیدانم چه تقدیری ست که مرا به نوشتن از شهدا کشانده است. چه ماموریتی ست که رب برایم خواسته ... در گرمای نفس گیر تیر ۸۹ در فراق برادرانی ناله می کنم که می ترسم حتی از یاد همرزمان و خانواده های عزیزشان نیز رفته باشند چونان که از یاد جمعی جامعه رفته اند و فقط عندالزوم از صدا و تصویرشان و برخی کلامشان بهره برده می شود انگار نه انگار که همه ان سکنات تراوش باورها و انگیزه هایی بوده که جانها را می سازد و می پرورد و بعد مرگی عزیز (یعنی شهادت) را هم شیرین و دوست داشتنی می کند   ... در برابر بزرگ مردی به نام اصغر قصاب سر ارادت فرو می آورم که یک بار به فرماندهش " نه " نگفت ... هیچ کار بزرگش را به زبان نیاورد و اگر گفت چنان گفت که گویی کاری خرد و معمولی بوده ... نگفت که در خیبر با کدام روح سینه به سینه دشمن غدار ایستاد و تا تثبیت جزیره عقب نیامد و حالا در بدر با همان صلابت بی مثال باقی مانده نیروهایش را پس از چهار روز نبرد بی امان- خستگی و بی خوابی جمع کرد و در برابر سوال فرمانده دلاورش گفت بله من می روم ... می روم ......................................

یقین برادران آسمانی من بر احوال ما شاهدند و اشکهای ناقابل ما را حتی در برابر تجسم شرایط شگفتشان حمل بر غبطه بر روح بلندخودشان و خردی آرزوهای حال ما می کنند و یقین دارم اگر نخواهند کسی نمی تواند برایشان یک خط زیبا هم بنویسد ...

با عشق و ارادتی تمام سر ارادت به پیشگاه مردمانی فرو می آورم که زیر نگاه مهربان صاحب العصر و الزمان توانستند به پروانگی ها برسند و از پوسته دنیا کامل پر کشند....     

 

فرق ما و نگاه انها

خیلی تعارف کرد. داشت حالیم می کرد که من فرق دارم! خیلی سعی می کرد در برابر سیل عبارات بلندش باورم شود که ... اما چه فرقی می کند؟ من می دانم که کمی فرق دارم به خاطر راهی که برای ادامه حیاتم انتخاب کردم در یکی روز شهریوری ... کمی فرق دارم چون همسر مردی شدم که او هم با دیگران کمی فرق دارد. اول این که کمی بیشتر از سنش رنج کشیده ... زودتر از سنش مرد شده ... بدجوری با ناامیدی جنگیده ... با بی خیالی و نفهمی و بدفهمی خیلی ها جا نزده ... با این که قدش از خیلی ها کوتاهتر است اما باورش هنوز انقدر بلند است که گاهی کیف می کنم از این که به دسته ویلچرش تکیه دهم.........

تلفن پشت تلفن که برای روز جانباز و روز قلم قبول دعوت کنم برای گفتگوی تلوزیونی . مرد محترمی بود- از تهران آمده بود برای شبکه یک . می گفت پیش هر جانبازی رفتیم نتونستیم با خانمشان یک مصاحبه خوب بگیریم! نمیتونند خوب فارسی صحبت کنند - نمی تونند خوب از حرفهاشان بگویند در عوض شما رو معرفی کردند ... شما به نمایندگی از طرف آنها.. بعد از این که مجبور شدم برای رهایی از ادامه کلام عدم رضایت همسر را مطرح کنم (!) حالیم کردند که فرصتی رو کرده بود برای گفتن از زبان خیلی ها که من قدرش را ندانستم!!!!! البته راست می گفت شبکه یک کمی با شبکه سهند خودمان فرق دارد و ۵ دقیقه اش هم با چند ساعت اینجا لابد برابری می کند ....

اما بعد از این مکالمه حالم کمی گرفته شد از این که آیا زندگی امثال من همین اندازه ارزش دارد؟ ۵ دقیقه در شبکه سراسری...که با ندانستن قدرش زیر سوال بروم؟ 

سعی می کنم فراموش کنم نگاه آنها را - تلقی آنها را ... به همسرم نگاه می کتم که در حال آب دادن گل های باغچه است ... که ناامید نیست ... که با این که گاهی خسته می شود از روزگار و درد نفسش را می برد اما هنوز ادمها را دوست دارد. طلبکار کسی نیست و در عین حال  دوست خوبی برای بچه های تیم غواصی گردان حبیب است در آن شب زمستانی شلمچه... گاهی خالصانه یادشان می کند  و ... من چه قدر این یادآوری ها را دوست دارم . گمان می کنم به برکت همین لحظات است که می توانم در این جامعه ناسپاس و  دنیای پست و تنهایی های تلخ از این هیاهوها بگذرم و بگذارم روحم- قلمم- ارمانم زنده نگه داشتن نام و یاد مردان و زنانی باشد که یا در حال فراموشی اند یا در حال تحریف ...

* این پست پیش در امدی بود برای ورود به دنیایی که فقط خانواده جانبازان در گوشه هایی از ان مشترکند ...