مهمانان بهاری من

۱

بهار ۸۹ به سر رسید. برای اولین بار پس از ۱۲ سال توانستم رویش گلها و برگها را در باغچه کوچک خانه مان ببینم و هر روز خدا را به این مشاهده شکر کردم. خدا را به خاطر بارانهای بی دریغش- به خاطر بهانه های کوچکی که نازل  می کند تا امیدهای دیگری در ما جان بگیرند- به خاطر این که هنوز فرصت داده و یاری می کند تا درسهای تازه ای از حیات بگیرم و ... به خاطر هم نفسی در کنار همسر عزیز و پسرک ماهم شکر می کنم... امیدوارم شکر همه نعمتهایش را با عمل کردن به ماموریتی که برایم مقدر کرده است پاسخ گویم... امیدوارم بهار مرا و من بهار را از یاد نبرم...

امیدوارم روزی با دست پر به آن بهار نازنین و راستین برسیم ... 

 

 ۲

روزهای آخر بهار میزبان دو مهمان بزرگوار بودم. سیده اعظم حسینی دوست پرتلاشم که به همت و تلاش کم نظیر و کار درست او کتاب «دا» جان گرفت ( هرچند متاسفانه قدرش را ندانسته و حتی بسیاری راوی یعنی خانم زهرا حسینی را نویسنده کتاب دا می دانند و لابد حدس می زنید که چه اتفاقاتی دارد برای ادبیات ما می افتد!!!) و ماهرخ باستانی - بزرگ زنی که اعظم حسینی در حال انجام مراحل نهایی پژوهش و تالیف خاطرات اوست و بی شک کتابی وزین و ماندگار از زندگی و حضور این زن پرستار اهوازی به کشف و قلم سیده اعظم حسینی تقدیم ملت ما خواهد شد..

حضور این دو بزرگوار برکتی بود بر خانه و خانواده ما... امید مضاعفی بود که ببینم هنوز می شود برای خدا کار کرد و بزرگوارانه از کنار همه چیزهایی که پایت را در دنیا نگه می دارد گذشت... 

اعظم حسینی را که از هیاهوی رسانه ها و تبلیغات بی مایه گریزان است به فرهنگسرای پایداری ( طبقه هم کف ساختمان سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز که تازه تجهیز شده ) بردم. عصر روز یکشنبه بود. قبلا با آقای نجفی مدیر عامل سازمان صحبت کرده و زحمت دعوت از فعالان و علاقمندان به وادی ادبیات دفاع مقدس را به آنها سپرده بودم. در آن جمع حدود سی نفره فقط چند چهره آشنا دیدم- بقیه اغلب بانوانی بودند عضو انجمن های ادبی و ...

ا زذکر جزییات و حواشی می گذرم و فقط افسوس می خورم بر جای خالی کسانی که یکی از مفیدترین جلسات مربوط به ادبیات دفاع مقدس را از دست دادند!  اعظم حسینی بی دریغ و با صداقت مراحل پیدایش «دا» را توضیح داد و از جزییات احداث بنای رفیعی که تقدیم ادبیات ما کرده است پرده بر داشت. بماند که اکثر حضار با این وادی غریبه بودند ولی به زعم من این قدم اتفاق مبارکی بود در برهوتی که در بی برنامگی و ندانم کاری مدعیان مدیر این عرصه.

به قول اعظم - صدام آدم بدی بود ولی ما را با خیلی از خوبها آشنا کرد ... خیلی از رزمنده ها - جانبازان و خانواده شهدایی که بودن در حریم پاک خاطراتشان امثال  اعظم حسینی و مرا نمک گیر این گونه ی  ادبیات مقدس کرده است.

امیدوارم هرگز کاری نکنم که  توفیق حضور در این وادی از من سلب شود و امیدوارم اهل معرفت و جانهای جویا به حریم یاد کسانی نزدیک شوند که خیلی با خدا و دوستان خدا خودمانی اند .....

و یا لیتنا کنا معکم....   

وسیع و تنها

۱

سالها پیش برای اولین بار این شعر سهراب را از مربی و دوست عزیزم شکوفه خیابانی شنیدم. برایم روی کاغذی نوشت و بعد از ۱۷ سال هنوز دارمش...

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد

وسیع باش...

و تنها

سر به زیر

.... و سخت

با این شعر سهراب خیلی مانوسم ...وسیع.. تنها... سر به زیر... سخت... 

شاید بزرگترین درس زندگی همین است

۲-

 فاطمیه امسال برایم فوق العاده بود. کمتر شده این قدر از برنامه های هیتمان ( متوسلین ام الائمه) لذت ببرم. حرف از ریشه ها بود در صحبتهای خانم نوری( دوست بزرگ...که تازگی دکترای اخلاق هم گرفت) گمان می کنم همه درد ما از این است که گاهی بدجوری بی ریشه می شویم ...

روز آخر دختری آمد پیشم گفت امروز بعد از این برنامه گمان می کنم همه سالهای پیشین عمرم بر فنا بوده... به جان همه دوستان هم هیاتی که خالص برای خود مادر کار کردند واز فاز رنگ و نرم گذشتند دعا می کنم! نگاه مهربانش گوارای جانتان

۳- "در چشم باد" این هفته- حضور بیژن ایرانی در بیمارستان صحرایی ـ  بیچاره ام کرد... امین وقتی آمد جلو گفت : مامان تو هم گریه می کنی ... اشکهام را مخفی نکردم . گفتم که بعضی ها چه قدر سختی کشیدند و ما فقط تماشایشان می کنیم ... موافق این صحنه های صریح نبودم ... ولی گاهی چنان پرت می شویم که بد نیست یکی بیاید همینطور صریح و عریان نشان بدهد که زخم یعنی چه ... که عشق یعنی چه ... تازه وقتی بعد از پایان فیلم خودمو جمع و جور کردم این پیام از خانم خیابانی عزیزم رسید ... اینجا برای همه دوستان می نویسمش...

" از همان دوران جوانی روضه حضرت علی اکبر بی تابم می کرد. اگر نشسته بودم بلند می شدم. اگر سرپا بودم می نشستم. حال عجیبی است. غم بزرگی که در وجود تو جا نشود! در چشم باد را می دیدم. هر چه از سالهای جنگ دورتر می شوم غم شهیدان سنگین تر می شود. تحمل غم مظلومیتشان سختتر! غربتشان جگرم را می خراشد. هر چه از آن روزها می گذرد غریبتر می شوند غریبتر! شجاعتشان! شهامتشان! مهربانیشان! سادگیشان! جنگیدنشان غریبتر می شود. غریب تر...

 کجایند مردان ما؟ "          

ناامیدی فرهنگی و ...باقی قضایا

۱-باران حسابی تبریز ما را قشنگ کرده است. حتی سطح بنفش " عینالی " این رشته کوه همجوار ما هم سبز شده . خوش به حال کسانی که باران خدا می تواند دل و چشمشان را بشوید!

 ۲- ناامید از هر گونه ( تاکید می کنم هر گونه ) کار فرهنگی در مجموعه های دولتی -  نگاه می کنم به کارهایی که سالیانی ست در دست دارم یا کارهایی که می خواهم و امیدوارم بتوانم به نیکی انجامشان دهم. "آذرپیام" را می توانم جدی تر ببینم وقتی دایه های مهربانتر از مادرعرصه فرهنگ  با کج سلیقگی- خشکه مقدسی جاهلانه- ریا و چاپلوسی تهوع آور و سیاستزدگی بی ریشه و ... روزگارمان را به اینجا رسانده اند ( که حاجت به بیان نیست) باید قدر این نفسهای کاغذی را دانست که می کوشد بر نادانی و خوابزدگی و خودشیفتگی مدیران از یک سو و سکوت و بی تفاوتی و مصلحت اندیشی و اصرار بر شکافها توسط بسیاری از نیروهای جبهه خودی بانگ بر آورد ... بله باید قدر این "نفس"ها را دانست.

۳- این روزها چه قدر کار دارم! چه قدر مطلب هجوم می آورد برای نوشته شدن. اولین مرحله آزمون ورودی به مدارس تیزهوشان برگزار شده . قیافه و حال و هوای بچه ها و والدین دیدنی ست! عده معدودی از خوان اول موفق شده اند( آن هم به پاس حداقل سه سال زحمت طاقت فرسای اولیا و مدارس غیرانتفاعی ....)  و صدها هزار نفر تفهیم شده اند که شکست خورده اند و عقب افتاده اند و فرق دارند و ... افسوس بر نظام آموزش و پرورش که تکلیفش با خودش معلوم نیست !!!! از یکطرف بیشتر از ده روز است برنامه سی سال پاسداری هر شب از تلویزیون پخش می شود که به نوعی تاریخ تاسیس و عملکرد سپاه پاسدارن را واکاوی می کند. برای من و همسرم که پیگیر بحثهای تاریخ معاصر و برنامه های مربوط به جنگ هستیم مامن خوبی ست برای شنیدن و تحلیل و سرآغاز تحقیق های بیشتر ... در برنامه دیروز دو نفر ۹۵ درصد برنامه را صحبت کردند . حجه الاسلام ذوالنور و سردار ذوالقدر . در حیرتم محسن رضایی و شمعخانی و حسین علایی و صفوی و .... هنوز زنده اند و تاریخ سپاه را باید ذوالنور بگوید!!!امیدوارم یکی مارا از این حیرت تلخ نجات بدهد!!

۴- خیلی دلم می خواهد ازشهید الموسوی بنویسم که رفته است به آن دنیای رهایی و روشنی دلم می خواهد از کسانی بنویسم که در میان مایند و متولیان حفظ اثار و ارزشهای جنگ منتظرند تا بعد از آخرین نفس آنها به حماسه هاشان بپردازند و بگویند که این یاران آقا مهدی باکری چه بوده اند و چه کرده اند. افسوس که در جامعه ما یا یکی را به اوج قله کمالات کشیده و از حداقل خطاهای انسانی مبرا می دانند ( مثل کاری که با جانبازان و شهدا کرده اند) یا او و همه خدماتش را با یک چرخش عجیب نادیده ( و گاه نابوده ) انگاشته و به زمین سیاهش می زنند!! این روزها خیلی دلم می خواهد از علاالدین نورمحمدزاده یاد کنم. مردی که بر من حق بزرگی دارد. من تاکنون سه بار در سالهای ۷۵تا ۷۷ در کاروان از دانشگاه تا دانشگاه با بسیج دانشگاه تبریز به مناطق عملیاتی جنوب و غرب رفته ام و دو سردار را در این سفرها شناخته ام. اولی مصطفی مولوی( دانشجوی مهندسی عوران و فرمانده بسیج دانشجویی در آن سالها ) و دومی علاالدین نورمحمد زاده که با عشق و اخلاص دانشجویان را با مکانهای مختلف آشنا می کردند. اعتراف می کنم در علاقه ام به عرصه خاطرات جنگ نقش این دو سردار بسیار پررنگ بوده است. ...هر کجا هستند خدا به سلامت نگه داردشان!

۵- برای همه دوستانی که در عرصه فرهنگ دغدغه های نابی دارند آرزوی صبر جمیل و استقامت میکنم.

بعدالتحریر: با توجه به این کلام بسیار انسانی که: "هرگز امید کسی را از او مگیر شاید این تنها دارایی اش باشد." به دوستان جوانترم عرض می کنم که علیرغم ناملایماتی که به عنوان یک نویسنده کوچک و مثلا فعال فرهنگی که از قضا زیر سایه یک بسیجی قطع نخاع زندگی میکند به شدت به نظر شهدا و تاثیر خدا در هر کار با اخلاصی امیدوارم.والسلام!   

الموسوی! خبر بیچارگی ما را برسان!

روزهای فروردین زیبا تمام شدند. چیزهایی نوشته بودم. جرا ت نکردم در این پروانگی بگذارم! امروز صبح پیامکی کوتاه خاطرات کوچکم را مرور کرد...

حاج مصطفی الموسوی به یاران شهیدش پیوست...

نه! من ایشان را نمی شناسم . تنها می دانم که در سالهای سخت جنگ آنجا بود. در پیشانی جبهه... مسئول مخابرات لشکر عاشورا بود ...همین ! همین! چند ماه پیش که یک حاج مصطفای دیگر از لشکر عاشورا می گفت برای نخستین بار از چند و چون کار واحد مخابرات چیزهایی فهمیدم. از سیم بانانی که هرگز فکرشان را نکرده بودم شنیدم . از حساسیت و اهمیت کارشان ... و آنجا یک نام بود که می درخشید... مصطفی الموسوی ... همین دیروز دوباره صحبت به نقش بی بدیل مخابرات در عملیاتها کشید. قرار می گذاشتم با خودم که به همین بهانه سراغ کسی بروم که حرفها دارد از مخابرات لشکر در عملیاتها و ...

  من این مرد را فقط یک باردیده ام. اسفند سال ۸۷ بعد ازمراسم سالگرد شهیدان باکری... جایی که آن دو «جاری» - صفیه مدرسی همسر آقا مهدی و فاطمه امیرانی همسر حمید آقا باکری را می گویم ـ از دریغ هاشان می گفتند بر خاطرات یاران آقا مهدی و حمید ... فاطمه خانم چنان زلال می گفت که طنین کلامش هنوز در جانم هست ... می گفت چرا شما که باید بگویید که نمی گویید ... منتظر نشسته اید که چه کسانی بیایند و از تاریخ لشکر عاشورا بگویند ... منتظر نشسته اید که دیگران تاریخ شما را زنده نگه دارند ... دریغ ... دریغ ... آن روزها این زن هنوز تا این حد مغضوب نشده بود ... هنوز خیلی ها به زعم بعضی های دیگر بریده و گم شده و فریب خورده نشده بودند... هنوز فرماندهانی  که بوی مهدی باکری را می دادند منزوی و شایسته ناسزا نشده بودند... عجبا ... همسران باکری ها از چه می گفتند ...... تا آن روز صفیه خانم را ندیده بودم که چنان در مظلومیت لشکر عاشورا با صلابت سخن بگوید و بخواهد که از آنچه بر سرشان رفته است سخن بگویند ...

من در آن جمع چه می کردم ؟! آیا محرم آن جمع شده بودم تا موتور محرکه ام برای ماندن در وادی خاطرات انسانهایی که نظیرشان پیدا نمی شود تا آخر حیاتم روشن بماند؟ آیا حاضر بودم تا امروز با شنیدن این خبر بتوانم چیزی برای نوشتن از مصطفی الموسوی داشته باشم؟ آیا ... یک بار دیدمش و در برابر سخنان مظلومانه همسران باکری ها  دیدم که سر پایین انداخته و اشک می ریزد... شاید بخاطر همان اشکهای بی صدا و سربزیرش بود که در ذهنم حک شد ...همان احساسی که می گفت شرمنده  ام... آیا دعوت برای گفتن از خاطرات جنگ گریه داشت؟ ...آیا شنیدن سخنان زنان فرماندهانشان که در کنارشان  جنگیده بودند... زخم خورده بودند... با جان و دل لبیک گفته بودند و در فراقشان سوخته بودند این چنین حالتی را می طلبید ؟

آی مصطفی الموسوی ... خبر بیچارگی ما را در برابر تاریخ جنگی که نام حسین و نفس روح الله آن را خدایی کرد به بهشت همجواری با دوستانت مخصوصا به آقا مهدی رسان...                     

من و نرگس

بهار دارد می رسد . بهار .... بهار ...

من یک گلدان نرگس مصنوعی در خانه دارم که بچه های هیات در بازگشت از سفر حج برایم گرفته بودند . گرچه مصنوعی اند اما دوستشان دارم و در بهترین نقطه می گذارمشان . من یک عکس خوشگل سه نفره از صبح آخرمان در خانه خودش دارم ( کعبه و همراه  و من) همچنین دفترها و کاغذ پاره های فراوانی دارم که توی هر کدامشان گوشه ای از من نهفته است ... شعری ... شکایتی ...  شکری ....

بهار دارد از راه می رسد و من می بینم که اشتیاقم برای زنده شدن  چه شدت گرفته است. خوشحالم که خدای مهربانم به من هم فرصت حیات داد. لیاقت درک این فرصت را هم داد . گرچه خودش از ضعف و بی مقداری ام خبر دارد و ... هی مرا می بخشد ... تا بتوانم دوباره آسمان را ببینم . خاک را ببینم ... صورت لطیف و چشمهای شیطان فرزندم را ببینم ... لبخند رضایت پدر و مادرم را ببینم و ...

خدایا به اندازه همه گلهای نرگس دنیا شوق سرزدن دارم و می دانم که این همه در دست تو چیزی نیست ... لطف کن مرا بهار کن ! 

مدتها بود که هیچ چیز ننوشته بودم . این کلمات را گذاشتم که دلم بنویسد . راحتٍ راحت!

شهید بایرامعلی ورمزیاری

این پست برای معرفی شهید بایرامعلی ورمزیاری نوشته شده است. دوستان بنیاد حفظ آثار برای چاپ دست نوشته شهید در نشریه راهیان نور تماس گرفته بوند. خواستم اشاره ای کوتاه به زندگی این شهید بزرگوار داشته باشم . امیدوارم او نیز به نگاهی شاهدانه به حیان ما نور بپاشد . آمین !

 

"بایرامعلی ورمزیاری" روزهای اول بهار به دنیا آمد : بهار سال ۴۲ . او اولین فرزند خانواده ای متدین و مهربان بود که در روستای آغ اسماعیل ـ از توابع سلماس ـ با کشاورزی روزگار می گذراندند. بعد از بایرامعلی هفت فرزند دیگر در این خانواده به دنیا آمدند. زندگی بایرامعلی مثل همه بچه های روستا  گذشت تا این که آنها به سلماس کوچ کردند. با اوج گرفتن قیام مردم در سال ۵۷ او نیز که دانش آموز مقطع راهنمایی بود در صف نوجوانان فعال قرار گرفت و حتی در یکی از راهپیمایی ها از ناحیه سر مجروح شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و دستور امام خمینی  ( ره ) مبنی بر تشکیل جهاد سازندگی برای خدمت به مردم محروم و مستضعف وارد جهاد سازندگی سلماس شد. فوت پدر بزرگوارش در سال ۵۸ باعث شد او که فرزند بزرگ خانواده بود در کنار مادر دریا دلش بار زندگی را به دوش بگیرد. پس از هفت ماه خدمت در نهاد انقلابی جهاد در سال ۵۹ وارد سپاه پاسداران سلماس شد و تا زمان آغاز جنگ تحمیلی به خدمت در کردستان و  مبارزه با دشمنان قسم خورده انقلاب پرداخت. روحیه تلاش و شهادت طلبی اش او را مدام به سوی جبهه های جنوب می کشید . سرانجام توانست برای اولین بار در تاریخ ۶/۱۲/۶۰ ۱۳ به طور داوطلبانه عازم جبهه های جنوب شود. از آن پس بیش از ده بار به جبهه اعزام شد و در عملیاتهای فتح المبین - بیت المقدس- رمضان - مسلم بن عقیل - محرم - والفجر مقدماتی -والفجر یک - والفجر چهار فعالانه شرکت کرد . او بارها مجروح شد و سرانجام در عملیات خیبر مزد همه مجاهدتهای خالصانه اش را گرفت و در حالی که فرماندهی گردان علی اکبر را به دوش داشت در اوج غیرت و شجاعت و گمنامی در جزیره مجنون به شهادت رسید. او در آخرین تماس بی سیمی با فرمانده لشکر عاشورا آقا مهدی باکری گفت : " برادر باکری به آقای هاشمی رفسنجانی ( جانشین فرماندهی کل جنگ ) پیام ما را برسانید و بگویید که ما مانند امام حسین ( ع) با دشمن جنگیدیم و حسین وار به شهادت می رسیم. "

به راستی او عاشق صادقی بود که تا آخرین لحظه عمر با ایمان و استوار جنگید . در حالی که با گردان شهادت طلب خود در عقبه دشمن به محاصره افتاده بود کوشید با جلب توجه دشمن به سوی خود باقی مانده نیروهایش را از محاصره برهاند و در این راه آماج تیرهای دشمن دون قرار گرفت و در تاریخ ۵/ ۱۲/ ۱۳۶۲ به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید ۱۲ سال روی خاک سوخته جزیره مجنون بر زمین ماند و سرانجام به دست جستجوگران نور ( نیروهای تفحص ) به دست آمد و در نهم بهمن ۷۴ با تشییع پرشور مردم قدرشناس سلماس در جوار برادر کوچکترش شهید عبدالله ورمزیاری ( که در سال ۶۴ به شهادت رسید) به خاک سپرده شد.

شهید بایرامعلی ورمزیاری در طول حضورش در مناطق جنوب با نوشتن یادداشتهای روزانه اش اسناد بی بدیلی برای تاریخ پرافتخار ایران اسلامی به جای گذاشته است. او در پانزده دفترچه کوچک ما را به روزهای الهی دفاع مقدس می برد . او شرح مجروحیت و دیدار عاشقانه اش با مولای خویش را در جلد ده دفترچه باز گفته است . انتشار این قسمت از یادداشتهایش حسن آغازی ست بر انتشار تمام دست نوشته های آن سردار گمنام. یاد و نامش تا ابد چراغ راهمان باد !

زندگی و خاطرات و دست نوشته های شهید بایرامعلی ورمزیاری به زودی توسط انتشارات سوره مهر  منتشر خواهد شد.  

          

بایرامعلی : مجروحی که امام زمانش را دید

اولین بار نام " بایرامعلی ورمزیاری" را در اسفند ۷۴ شنیدم.

اولین بار دفتر شماره ۱۰ را در بهار ۷۵ دیدم. دفتری که بی شک یکی از اسناد زنده و ماندگار و ارزشمند دفاع جانانه مردم ما خواهد  بود .دفتری که شهید بایرامعلی ورمزیاری شرح عملیات مسلم بن عقیل ـ مجروحیت شدیدش - گم شدن در منطقه به مدت سه روز - دیدار امام زمان - کرامات متعدد در این سه روز و ... را به قلم ساده اش در این دفتر باز گفته است. ( به گمانم تحصیلات او تا کلاس سوم راهنمایی بوده است )

فردا این دفتر را بعد از ۱۳ سال به خانواده اش تحویل خواهم داد. ماجرای این سالها و اتفاقی که برای دفترهای دست نویس این شهید غریب آمد بماند برای بعد. امروز می خواهم گوشه کوچکی از این دفتر را برایتان بنویسم . امروز که دیدم در دنیای گسترده اینترنت فقط سه بار نام این شهید یافت می شود !!!! خدا ما را ببخشد!

*******

" باز هم خمپاره ای به میان ما آمد و منفجر شد و دو نفر از ما را گرفت. ما فقط شش نفر ماندیم . لحظات شیرین و بسیار خوبی بود ...ناگهان باز هم خمپاره ای به جلو ما افتاد که یک ترکش از این خمپاره به سینه حقیر اصابت کرد. خون همه جای بدنم را قرمز کرد . اسلحه و مهماتم را از کمرک باز کردم و پیراهن فرم پاسداریم را از تنم بیرون آوردم تا زخمم را ببندم . دیدم که خون زیاد ی می رود و جایی که زخمی شده امکان بستن را ندارد . دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتم. سوره های کوچک قرآن را تلاوت می کردم و شهادتین را ازبام دور نمی کردم. ... برادر اسدالله رجب پور می گفت اگر وصیتی داری برایم بگو و ما را هم اگر شهید شدی شفاعت کن. ..گفتم که از برادر محمد برزگر مواظبت کنید چون یک برادرش شهید شده و فرزندی دارد .مواظبش باشید که زنده بماند .از برادران برایم حلالیت بگیرید  به خصوص از برادران رحیم شهرتی و صفر حبشی..از صفر حبشی برایم حتما حلالیت بگیر چون قبل از حمله با او یک برخورد بدی کرده بودم. ... بادر اسدالله رجب ژور و حسین حاج حسن لو مرا برداشتند و از بالای تپه پایین اوردند. در همین حال من بیهوش شدم. صبح شده و خورشید تازه طلوع کرده بود (۱۲/۷/۶۱)... بعد از چند ساعتی بیدار شدم. دیدم یک سیدی با لباس رزم که شمشیر به طرف چپش بسته است و عمامه سبزی به سر دارد به طرف من می آید وقتی به چند متری من رسید من هر چقدر خواستم از جایم بلند شوم تا خودم را از این مرد پنهان کنم به خاطر زخمهای شدیدم نتوانستم . من خیال می کردم شاید عراقی ها هستند که آمده اند و می خواهند سرم را با شمشیر ببرند چون در روزنامه ها خوانده بودم که عراقی ها سر پاسداران را می برند و از فرماندهانشان جایزه می گیرند وقتی این مرد به نزدیکی من رسید از ترس و وحشت خدا را طلب می کردم و راز و نیاز و استغفار می کردم... در حالی که برای نجات خودم تقلا می کردم و سعی کمی کردم خودم را بغل سنگی قایم بکنم باز هم نتوانستم تکان بخورم. شهادت را در نظرم مجسم می کردم... زمانی دیدم این مرد با سمایی که نور بسیار روشنی داشت به سرعت به طرف من آمد و در دست راستم نشست و دستش را به صورتم کشید به او گفتم آقا چرا ما را نمی برند من تشنه ام. او دو دستش پر از آب بود که به من داد و خوردم و تشنگی ام یک مرتبه برطرف شد  باز هم من به او گفتم آ قا چرا ما را نمی برند. می گفت صبر کن که خبر داده ام می آیند و تو ر امی برند . گفتم آقا جان تو که هستی که من تو را نمی شناسم از فرماندهان ما هستی پس من چرا تو را نمی شناسم. وی بخه آرامی گفت من کسی هستم که قبل از حمله تو با گریه مرا صدا می کردی که ما را در این حمله یاری کن . در همین لحظه دانستم که او امام زمان است از جایم یک مرتبه بلند شدم تا او را ببوسم و به پایش بیفتم که دیدم هیچ کس کنارم نیست فقط چند اسلحه و مهمات کنارم است ....... در حالی که قبل از این جریان نمی توانستم از جایم بلند شوم اا بعد از این که آقا امام زمان دستش را به صورتم کشید همچون شیری از جایم بلند شدم و با دقت و حوصله به منطقه دشمن نگاه کردم. کسی را نمی دیدم . به خودم جرات دادم به راه بیفتم و عقب بیایم. چند قدمی آمدم و به چند مجروح رسیدم که تکه تکه شده بودند و در حال جان دادن بودند. خیلی گریه و ناله می کردند انها هم به من گفتند که یک سیدی از این جا می رفت  و به ما گفت که بهشت منتظر شماست. حسین علیه السلام در بهشت منتظر شماست . آنها هم امام زمان را دیده بودند اما نمی دانستم او امام زمان است . در همین حال در کنار آن مجروحان دراز کشیده بودم که صدای بلندی شنیدم که به زبان ترکی می گفت برادران بیایید بالا نترسید ما از خود شما هستیم بالای تپه را نگاه کردم دیدم حدود ۱۵ نفر هستند که یکی بلندگوی دستی دارد و دیگران مسلح به سلاح سبک هستند . خواستم بلند شوم و به طرف آنها بروم خوب به چهره آنها نگاه کردم دیدم اصلا ریش ندارند و همه سبیل کلفت دارند ...مشکوک شدم و زمین نشستم . فهمیدم اینها عراقی هستند که  می خواهند ما رافریب بدهند و به اسارت بگیرند این چند مجروح با صدای بلند ناله مکی کردند اما آن عرافی ها نه ما را می دیدند و نه صدای ناله و گریه ما را می شنیدند. اینها را من به خوبی می دیدم که آمدند و از یک قدمی ما رد شدند اما ما را ندیدند ... آنها رفتند و من هر چه تلاش کردم تا از این مجروحین با خودم عقب ببرمک نتوانستم چون خون زیادی از من رفته بود ...بالاخره کمی پایین آمدم در جایی که آب از بالای تپه جای کانال مانندی درست کرده بود دراز کشیدم. شب شده بود .. من بسیار خسته و ناراحت بودم . نصف شب بیدار شدم و دیدم گشتی های عراقی در منطقه مشغول گشت زنی هستند خواستم اسلحه ای پیدا کنم اما نتوانستم ...گروه دشمن از نزدیکی من رد شد . من بسیار تشنه بودم بر سر شهیدی رفتم که جنازه اش در آ» منطقه مانده بود . قمقمه اش را برداشتم که پر از آب بود خوردم و باز سیر نشدم . بالای سر شهید دیگری رفتم و قمقمه او را که پر از آب بود خوردم باز هم سیر نشدم ...بسیار تشنه ام. .. دوباره رفتم بالای جسد شهیدی که بار اول قمقمه او را برداشته بودم ... دیدم قمقمه او باز هم پر است . خوردم و به خود گفتم خدایا این چه جریان است ... تا صبح هر وقت آب قمقمه آن شهید را برداشتم پر از آب بود که می خوردم و باز تشنه ام می شد و بر می داشتم می دیدم پر از اب است ... هر چه قدر خواستم آن شهید را بشناسم نتوانستم ..... ...............این خاطرات  را در حالی می نویسم که اشکهای چشمانم قطره قطره بر روی کاغذ می چکد و مانع از این می شودذ که قلم روی کاغذ بنویسد ....این خاطرات را در حالی که می لرزم می نویسم اما به خاطر ریا و خودنمایی نمی نویسم فقط به خاطر این می نویسم که بعد از شهادت این خاطرات روح بخش منتشر گردد تا آیندگان بدانند جبهه چیست و کی ها این جبهه را نگه داشته اند و فرمانده جبهه کیست ....."

****

شهید بایرامعلی ورمزیاری در دو روز  بعد نیز با حوادث شگفتی زنده ماند و در روز سوم دوستانش که به جستجوی زخمی ها بودند او را پیدا می کنند. او یک سال بعد در عملیات خیبر در حالی که فرمانده گردان علی اکبر لشکر عاشورا بود در جزیره مجنون شهید و دفتر پانزدهم خاطراتش ناتمام ماند . او سالها مفقود الجسد بود تا این که در سال ۷۴ بقایای جسم مطهرش در تفحص به دست آمد و در زادگاهش سلماس کنار برادر شهیدش عبدالله به خاک سپرده شد... او مثل بسیاری از دوستانش همچنان گمنام است...

از همه دوستان صاحبدل برای به سامان رسیدن این کار بزرگ ناتمام التماس دعای خالصانه دارم.

 

 

      

 

 

 

      

بیست و سومین سالگردشان

دیروز بیست و سومین سالگرد عملیات کربلای ۵ بود. بیست و سومین سالگرد شهادت و جانبازی خیلی ها... من فرصت داشته ام ۱۱ سال کنار یکی از آن جانبازها باشم. ایوب نصیراوغلی یکی از غواصان کم سن و سال گردان خط شکن حبیب بود.   دو سال قبل از حاج علی غفوری شنیدم کسانی برای گردان غواصی جواز حضور می گرفتند که لااقل قبلا در یک عملیات بوده باشند و ... نمی دانم چطور ایوب که برای اولین بار توانسته بود از خانه به مقصد جبهه در برود در گردان غواصی جا گرفته بود. شاید به مدد دوستان هم محله ای اش که اغلب در آن گردان بودند... او سهم واقعی من از کتاب "لشکر خوبان" است! وقتی درسالهای ۷۴ تا ۷۷   خاطرات سرباز شجاع اسلام " مهدیقلی رضایی " را روایت می کردم خاطره آموزشهای عجیب نیروهای غواصی متحیرم می کرد ... در اتاق آبی ام در تاریکی و سکوت شب بارها می گفتم چه گونه... چه گونه ممکن است کسی این همه ایمان و طاقت داشته باشد ... چه گونه بشر می تواند چنین باشد ؟ ... و از خدا می خواستم گوشه ای از درد و ایمان و باور غواصان کربلایی را به من هم بدهد ...هیچ مصداق خاص و روشنی از این تقاضا نداشتم ... خدا شاهد است هرگز به ازدواج با یک جانباز فکر نمی کردم چون در خودم آن ظرفیت و .... را نمی یافتم ...اواخر تابستان ۷۷ اولین بار آقای رضایی از طریق همسر خوبشان قضیه ازدواج با ایوب نصیراوغلی را مطرح کردند ...

من خوب می دانم خداوند سمیع و بصیر به همه دعا ها و خواسته های خالصانه ما جواب می دهد ... به همین روشنی ... 

هنوز هم در برابر این جانباز که به قول خودم محاسنش روی تخت بیمارستان روییده و "درد" همراه صمیمی اش در همه این ۲۳ سال نشستن بر ویلچر - کم می آورم ... بله خدا وند خوب می داند دردهای مقدسش را به چه کسانی بسپارد ... حتی داروهای گران قیمت و اختصاصی کلینیک درد هم نمی توانند برای او کار قابلی بکنند . اما صبر و ایمان و ادبش می توانند او را امیدوار شایسته  جانبازی های بیشتر نگه دارند  ...

امیدوارم به حرمت بندگان خوبی که برندگان واقعی حیات زمینی شدند و شاهدان روزگار رنج ما - فرصت و توفیق نوشتن و زنده نگه داشتن یاد حماسه زندگی شهدا و جانبازان راستین بازهم سهم من شود !   

 پی نوشت : اکثر عزیزانی که برای این وبلاگ ارزش خواندن قایلند با  اسامی آشنایند . شاید برای آیندگان است که می نویسم : لشکر خوبان خاطرات بلند مهدیقلی رضایی ست که در سال ۸۴ نخستین بار توسط نشر سوره مهر در بیش از ۵۷۰ ص منتشر شد. در سال ۸۵ جایزه بهترین کتاب مقدس در بخش خاطرات شفاهی را گرفت و سال ۸۸ اثر ممتاز جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس در بخش خاطرات شفاهی شد. چاپ دوم کتاب نیز سال ۸۸ در آمد.

مهدیقلی رضایی کیست ؟ روزگاری یکی گفت : و ما ادراک مهدیقلی ؟ حالا یادم می افتد و می پندارم او را نیز علیرغم این که تنها نیروی اطلاعاتی لشکر عاشوراست که خاطراتش چاپ شده است هنوز زیاد نمی شناسیم... مهدیقلی از نیز از جانبازان کربلای ۵ است ... جانبازانی که نبردشان با درد های دیروز و امروز دیدنی ست...

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا  

محرم نابالغ ما!

محرم آغاز سال قمری و بهار جانهای بالغ است. اما افسوس که ما آدم های نابالغ محرم را در سطح درک نازل خود برگزار می کنیم ...این روزها دلم بر مظلومیت عاشورا سخت تر از همیشه گرفته است. از یکطرف سطحی زدگی پرشتابی که صدای طبل و بلندگویش گوش فلک را کر می کند. از یک طرف دهانهایی که باز می شوند تا به زعم خود  از این روزگار برای حریم حسینی یار بگیرند در حالی که خود به آنچه بر زبانشان  جاری می شود عامل و حتی عارف نیستند... از یک طرف کسانی که با ساده لوحی تمام  مثلا به کمک جبهه توحیدی اسلام آمده اند و مقلد صرف خزغبلاتی هستند که گفته می شود و فهم و شعور و درک شنونده در حد صفر تلقی می شود ...  از یک طرف مداحانی که جسارت می کنند و برای اشک گرفتن ـ و شاید غش گرفتن ـاز مخاطبان خود چنان تصویرهایی از قتلگاه می سازند و با آب و تاب می گویند که ........  و از یک طرف  جوانانی که نگاهشان و سکوتشان پر از حرف است و سوال ......

*

 گفتم : پسرم بذار اینو نگاه کنیم ( تعزیه خوانی یکی از مداحان معروف پایتخت بود )    اما او با همان لحنی که می خواهد حرفش را جلو ببرد گفت : مگه این چه فایده ای داره مامان .... و زد به شبکه ای که کوهنوردانی را نشان می  داد. لبخندی روی صورتم نشست. هنوز زود است که بگویم دوام نفس های آزاد جهان  به برکت همان نیمروز است ... نگاه نکن که های و هوی عزادارن شهر و تلویزیون ما آدم را به گریه های بی فایده می نشاند .... پسرم !                                             

*

آقای من ! من به سوی خیمه ای رو می کنم که از سال ۶۱ هجری در آن صحرا بر پا شده و هنوز حق طلبان و صادقان را به سوی خود می خواند...  و پناهم بده ای آقای احرار ...

دلتنگی های یک تماشاچی  

بی حوصله بودم.  هیچ دلیل روشنی نداشت اما بسیار بی حال و پر از حس تنهایی و بی ثمری بودم ... این طور وقتها چه چیزی می تواند ادم را آرام کند؟ ...

صدایش را هم می شنیدم... می گفت خدا یا ! باز دردم بدتر شده ... پام می سوزه ... انگار ........  من حوصله هیچ چیز را نداشتم حتی  تحمل شنیدن حرفهایش ( که همیشه خدا در آن لحظات  احساس می کنم مظلومانه ترین صدای یک مرد است ...).... ناگهان بدون این که بفهمم چه می گویم گفتم  تو هم که همیشه  .........خودم جا خوردم.  من حتی  یک تماشاچی خوب هم نیستم!  لحظه یادم امد این مرد که امروز به خاطر این که چند دقیقه در معرض سرما بوده این طور از شدت گرفتن دردش می گوید ۲۳ سال پیش در چنین روزهایی کجا بود و چه می کرد : غواصی کم سن و سال در آبهای سرد کارون ... و بعد آن شب کربلای ۵ که همه زندگی اش آنجا در ابتدای کانال دگرگون شد و... چنان پشیمان و مستاصل شده بودم که به تکاپو افتادم تا از دلش در بیاورم. خوشبختانه او خودش خوب می داند که  من با این همه ادعا .... یک دل کوچولو دارم و بس ! خواستم کمی خودم را دلداری دهم . گفتم عیبی ندارم تو هم انسانی ... زنی هستی که حق داری بعضی وقتها ....پناه بر خدا ! دلم می خواست کسی در می زد یا صدای تلفن بلند می شد و مرا از آن همه خودآزاری نجا ت می داد ... اما هیچ اتفاقی نیفتاد ... زود خودم را جمع و جور کردم شاید بشود از این شهر بیرون زد ... دلم می خواست با کس یا کسانی بودیم که حضورشان گرم و امیدبخش است اما ...  تصمیم گرفتیم از تیریز بیرون بزنیم ... عصر جمعه بود که جاده و  چشمهای نمکین دریاچه ارومیه را دیدیم ... همیشه جاده ترا به جایی می رساند ....

 

پی نوشت : امیدوارم این همه رنج و زحمت که فقط گوشه ناچیزی از آن در خانه ما در جریان است به حساب تلاشی حقیر در راه حضرت یار قبول افتد ... و هو السمیع البصیر ...  

دو مرد از زمین کم شد!

ا سماعیل برزکوهی شهید شد. اولین بار او را در فرودگاه مدینه دیدم . در کاروان حج جانبازان ۸۶.در آ ن هوای  دم کرد کلاه بافتنی اش را تا بالای چشم ها پایین کشیده بود. شال پشمی اش  نمی گذاشت صورتش را ببینم.در آن شرایط  دوربین صدا   و    سیماو مجری اش امیر  حسین مدرس شکارش کردند...  سوژه خوبی برای بعضی ها بود! بعضی ها که می پرسیدند جانباز تختی دارید ! چه قدر حرصم را در می آوردند.... در مدینه   کم دیدمش . لاغر بود و همیشه کلاه و کت تنش بود. می توانست راه برود. اما اغلب  روی ویلچر بود.شده بود یک سوال بزرگ برای من !

در منا بود که همسرش را بیشتر شناختم. معلم بود و زنی  بسیار سر و زبان دار و  زرنگ که جرات داشت بار آن زندگی سنگین را به دوش بکشد....دختری داشتند به اسم نرگس. می گفت بیچاره دخترم توی بیمارستان ها بزرگ شده بس که پدرش بیما ر بود و آن جا بود که فهمیدم شیمیایی است. یک ساک بزرگ برای عرفات و منا برداشته بود . داد برادران خادم کاروان در آمده بود: حاج خانم ! گفتن فقط یک ساک کوچولو .... اینو کجا برداشتی! در عرفات و منا دیدیم او یک چادر کوچک شخصی برای شوهرش زده است  !    میگفت : اینم زندگی منه خو اهر ! توی  اتاق   هتل  هم براش چادر زده بودم. آقای برزکوهی باید در یک دما و رطوبت خاص بمونه وگرنه ......

زیر این چادر چه می گذشت. نمی دانم ! جانبازان کمی توانستند با او رابطه برقرار کنند . ا و دور از دسترس بود !

خبر شهادتش را تازه شنیده ام. زنگ  زدم به خانمش.  می گفت از وقتی برگشتیم حالش بدتر شد. چند بار عملش کردیم. این دو  سال همه اش در بیمارستان بود.متاسفانه عفونت ریه هاش اونو از پا انداخت. خیلی خسته شده بود. خیلی ... ماه رمضان امسال دیگه  راحت شد

من نمی دانم این جور وقتها چه باید گفت! برای زنی که بزرگترین قسمت زندگی اش رسیدگی به مردی بود که سالها عمرش را زیر   یک چادر یک نفره می گذرا ند.  فقط می دانم مردی دیگر از زمین ما کم شده است.

پی نوشت : ۱۹ آذر چهلمین روز شهادت جانباز قطع نخاع " جواد عبدی پور " از جانبازان قطع نخاع میانه بود. متاسفم که هیچ چیز برای گفتن از او نداشتم. بنیاد شهید استان ما این لیاقت را نداشت که حتی عکسی از او مقابل ساختمانش بزند .... و یاد مردم بیاورد که مردی از این زمین کم شده است !

اسماعیل بر زکوهی اهل ساری بود. 

جواد و اسماعیل و خیلی های دیگر حالا از اهالی آسمانی سفره خدایشان هستند . نوش  جانشان!

بی عنوان!

مدت هاست چیزی ننوشته ام. این البته به این معنا نیست که هیچ حرفی برای نوشتن نداشته ام یا ... گاهی فکر می کنم بهتر است این دفتر عمومی (!) بسته شود. گاهی فکر می کنم زندگی و دغدغه های ما آن قدر ها ارزش ندارد که وقت و  فرصتی را از کسی بگیرد و ................

اما یکی  دو نکته هست که نمی گذارد این افکار دوام بیابد. در برابر بعضی چیزها هیچ کاری از دستم برنمی آید- هیچ کار جز نوشتن. شاید بزرگی - رنج - تلخی یا شیرینی این چیزها را بتوانم با دیگرا نسهیم شوم . دیگر این که می بینم چه قدر واقعیت ها دارد معکوس می شود . به عنوان کسی که زیر یک سقف با یکی از بازماندگان زخمی جنگ دارم زندگی می کنم نمی توانم این شرایط را بپذیرم و خاموش بنشینم . وای که چه قدر حرف می توانم زد از روزگار جانبازان و خانوا ده هاشان ... از زشتی و زیبایی احوالشان . خدا لعنت کند آنهایی را که با رفتار و گفتار و اعمال و برنامه هاشان روح ایثار و نیکی را حتی در بین بچه های جانباز از بین بردند ! نمی دانم اگر امثال من از این شرایط نگویند دیگرا ن این جای خالی را چگونه پر خواهند کرد ...

این دغدغه بزرگ یکی از نکته هایی ست که نمی گذارد در این وبلاگ را در این روزهای کرخت ببندم ! سرم را کرده ام در خاطرات بعضی ها ... سرم را کرده ام در زندگی هایی که بی نظیر به سر رسیدند ... حالا بنشین و تماشا کن که مردم ( بیچاره مردم ) وقتی خبر معافیت چندین میلیونی برای جانبازان را در خرید یک ماشین خارجی می شنوند ( و می بینند ) چه می گویند و چه می اندیشند !  چند روز است مرتب با کلینیک درد ( درد !!!!!) تماس می گیریم برای این که نسخه داروی مسکنمان را بگیریم . آدم ها عوض شده اند و چه قدر حرص می خورم وقتی باید هر بار این قصه را از نو تکرار کنم که برای گرفتن یک نسخه تکراری نخواهید ما هر بار از تبریز تا تهران را بکوبیم ... ( با این اوضاع خدمات هوایی که حتی بچه هم نگران سفرمان می شود !!! ) بالاخره بعد از یک هفته خبردار شدیم که نسخه را نوشته اند و یکی از اقوام تهرانی می تواند بگیرد و ...

 ببخشید خیلی پیش پا افتاده است ولی باور کنید همین امور پیش پا افتاده ما را درگیر می کند ... خیلی وقت ست برای امور مهم کسی سری به خانه ما نمی زند ...

و خدا می دانست صبر چه سخت است که این همه جایزه براش وعده داده و ....

 شاید از این به بعد این صفحه فقط برای گفتن از این قبیل گشوده شود .

خدا برای نوشتن و هکذا خواندن این نوع پروانگی  صبرمان دهاد !      

خدا همیشه حواسش هست !

همیشه باران را دوست داشتم مثل بیشتر مردم.  وقتی خدا جور دیگری تجلی می کند و وقت داری با قطره های مدامی که پیامبران آسمانند مصافحه کنی. دیشب باران را از منظر تازه ای می دیدم. برای اولین بار بعد از یازده سال زندگی آپارتمانی بارانی نصیبم می شد که حیاط خانه را داشت می شست و خاطرات نهفته مرا نیز ... گذاشتم قطره ها لای موهایم روی انگشتانم روی لباسهای شسته و پهن شده روی رخت بریزند ... زیر باران سردم شد و فکر کردم به سالها و باران هایی که در حسرت چنین بارانی بودم. 

در طول یک ماهی که درگیر عواقب سهمگین اسباب کشی بودم فکر می کردم که مدتهاست چیزی در وبلاگ ـ و در هیچ جای دیگر  ـ ننوشته ام . شده ام یک زن معمولی !!! ( روزگاری این عبارت را توهین درشتی می دانستم !!!) روزهای بعد از اسباب کشی که کتابخانه با همه زوایای پنهانش بیرون ریخته و اسرار برملا می کرد چه ها که پیدا نکردم و نخواندم و ... سر همین کتابها چه ها که نشنیدم از کارگر حمل بار گرفته ـ که تا دوست و آشنایی که گاهی برای کمک سر می زد تا مادر بیچاره که می دانست دخترش از همان قدیم پولی اگر دستش می رسید به جای جهیزیه کتاب می خرید و دفتر و کاغذ و ..... کتابهایی که گاه از کتابفروشی سپهر قسطی خریده شده اند !! یادش بخیر .... بله داشتم می گفتم این زن معمولی لای کتابهایش قدم می زد و بی بهره از اوقات خوش ماه مبارک رمضان و به توفیق جبری داشت کتابها و یادداشتهای سالهای پیش را جابجا می کرد .نه ! داشت خودش را - قسمت بزرگی از روحش را جابجا می کرد . روزها و شبهایی را که با کلمه ها سر داده بود همه امیدها و دردهایش را ... عصیان و دربه دری و  می خواهم و نمی خواهم و کجاست این خدا ها را .... شعرها را که از حاشیه های کهنه می بارید و به قول ان عزیز همه حدیث نفس ها را که با چه سماجتی نوشته بودشان .... این زن معمولی به اندازه مرتضی آوینی جرات نداشت تا آن همه حدیث نفس را توی گونی بریزد و آتششان بزند!!! جراتش همین قد بود که آنها را توی کارتن موز در انباری جاسازی کند تا روزی برای آینده ... شاید به درد کسی خورد ... به درد روزگار پیری یا ..! شاید به درد پسرش ... برای این که بداند همه آدم های معمولی می توانند زندگی های متفاوتی از سر گذرانده باشند - می توانند عشق ها و امیدهای منحصر بفردی داشته بوده باشند و کافی ست چشمشان باز باشد تا همراهی خدا را ببینند.

رسیدم به همین سیزده چارده سال پیش که رفته رفته بیشتر نوشته ها داشت رنگ عوض میکرد و من به طرز عجیبی داشتم از آن فضای هنرمندانه و شاعرانه و روشنفکرانه می گسستم ...  هر چند به جایی هم نپیوستم ! خیلی ها فکر می کردند من با انحراف عجیبی دارم از آن دنیای خلاق و نو که پر از سوال و فکر و ایده بودم  پرت می شوم به دنیای تخت خواهر هایی که... !!!   

 بله من نمی دانم چه طور می شود خدا به بعضی سوال ها و داد و بی دادهای آدم جوابی می دهد که انتظارش را ندارد ! نمی دانم چه طور خدا به کسی که دنیا خسته اش کرده ـ در همان نوزده بیست سالگی!- جور دیگه ای جواب می دهد مثلا پنج شش سال پس از پایان جنگ در حالی که همه چیز دارد می شود تقلبی ( خیلی  از بسیجی هاش داشتند از آن سالها ۷۲ و ۳  ... تغییر ماهیت می دادند ) تو به سرت که نه به دلت می زند سری بکنی توی فضای جنگ و ببینی در یک جنگ راست راستکی چرا چطور و کی ها از مرگ نترسیدند و ... خندیدند و...و...و... این همه حرف خوب چیه که مهدی باکری از خدا می زنه :" خدای من چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی ! هیهات که نفهمیدم. خون باید می شدی و در رگ هایم جریان می یافتی تا تک تک سلولهایم یارب یارب می گفت  " دختری که فکر می کرد همه حرفها و فکرها و عشق ها و دردهای خوب مال هنرمندا و شاعرا و روشنف.... هاست بد جوری تو این فضا داشت ضربه فنی می شد ...  

من در آن عالم بودم که کتاب " لشکر خوبان " را نوشتم و جدی گرفتم حرف آن " مرد" را که می گفت : تو خودت دیگه از بچه های لشکری !( لشکر سالهای بزرگ جنگ)

هنوز کوفتگی بدنم از آن همه حمالی کتاب و جزوه و دفتر ادامه داشت که یکی از تهران زنگ زد :

- خانم سپهری ! ... خوشبختانه کتاب لشکر خوبان شما در جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس جزو برگزیده هاس و شما لطفا ...................................................

 بقیه اش مهم نیست ! من نمی دانم چرا  تا خام و جوانیم همیشه انتظار داریم خدا جوری که دلمان می خواهد به ما جواب بدهد ! می دانم که همیشه معمولی بودن بد نیست ... می دانم که خدا به اخلاص آدم ها جایزه می دهد ـ حتی توی همین دنیا ! ـ خدا همیشه حواسش است ... چه باران ببارد چه عطش... چه شاعر باشی چه یک آدم معمولی .... به محض این که خدا عطش و شوق و نیاز صاقانه ات را ببیند یک راهی جلوی پایت می گذارد که تکانت می دهد و بزرگت می کند و ... بله خدا همیشه حواسش هست !

پس نوشت :

از بی سعادتی هایم بود که دستم از اظهار قبولی صوم و صلات و التماس دعا در شبهای روشن قدر کوتاه ماند . لطفا در روزها و شبهایی باقی مانده ماه میهمانی خدا اگر حالی داشتید مارا هم دعا کنید ...  

نکته

برای پرسه زدن در کوچه ها هزاران دلیل وجود دارد

اما نکته مشترک همه آنها

کمبود عشق در جایی ست ... 

دومین تولدم ...

به بهانه هفت سال پیش که تولد دوباره من و تولد پسرکم " محمد امین " بود و بهانه سالانه ام برای مرور آنچه می خوانید!

چنین ساعاتی بود ... آن صبح پنج شنبه ای که درختها سرحال تر و سبز تر از همیشه با باد می رقصیدند. آسمان آبی بود و دلم آرام و مطمئن که در راهی می رفتم که از هر طرف زیبا بود ـ یا  تولدی دوباره  یا  فرصتی که اگر خواست او بر پایان این دفتر بود به وعده خودش یک مهر زیبا بخورد : شهادت ...  قرار بود معجزه خدا دوباره اتفاق بیفتد ... قرار بود آن همه اضطراب و مرارت به بار بنشیند ... قرار بود نوزادی از من زاده شود تا همه رنج ها تا همه زشتی ها همه هراسها و همه غربت این زمین پر بلا ـ لااقل برای زمانی محدود ـ  فراموشم شود ... 

 

چه قدر حس غریبی ست مادری ... چه قدر حس قشنگی ست ... جایی که احساس می کنی خدا همینجا کنار توست ... کنار قلبت ... توی رگهایت ... توی اشکهای داغی که از دیدن این "موجود تازه " این " هنر نمایی بدیع خدایی " روی صورتت جاری می شود ... خدا چنان مهربانیش را به جانت نشانده که مهربانترین و غیورترین آدم عالم شده ای برای حمایت از موجود ضعیفی که هیچ ندارد ... هیچ جز گریه ... جز دستهایی که هراسان و خالی به هر سو می گردند ... و تو همه جانت را حاضری به پای این جسم کوچکی بریزی که هدیه دوباره خداست برای تو که مجرای آفرینشی دوباره شده ای ... با همه مرارتهایی که بر پیشانی یک مادر نوشته شده .... با همه سختی ها - نگرانی ها - غصه ها - امید ها و آرزو ها ... گریه ها و لبخند هایی که همه مادران هستی تجربه اش کرده اند ...

خدای من ! چه تجربه لطیف غریبی ست مادری ... جایی که قرار است تولدی دوباره برای تو نیز رقم بخورد ... پایانی بر "منیت " ... جایی که خدا فرصت داده در تمام درد ها و عذابها یک جرعه از لذت اصیلی - که فقط خودش  ابعاد و جنس آنرا می فهمد - روز ی ات شود ... این انسان جدید را که از وحشت جدایی از رحم مادر می لرزد و می گرید کنار قلبت بگیری و زمزمه کنی آرام باش عزیزکم ... من کنارت هستم ... من از جانم به تو می چشانم ... رهایت نمی کنم که سردت شود ... که بترسی ... که بمانی ...آرام باش فرشته ام ... مسافر از راه رسیده ام ...... آن قدر کنارت می مانم که خوب رشد کنی ... بفهمی ... تا زبان باز نکرده ای خودم زبانت را می فهمم ! شیرت می دهم ... درد و بلایت را به جان می خرم که دستهایت قوی شود ... قد بکشی ... بزرگ شوی .... نترس پاره دلم خدا کمکمان می کند که با هم همه چیز را یاد بگیریم ... نترس امیدم ...   

 

خدایا چه گونه شکر گذارات باشم به خاطر درک کوچکی که از بزرگی و بیکرانگی نام " مادر " به من عطا کردی ... لذت یک تولد دوباره ... فرصتی برای در آغوش کشیدن یک موجود معصوم را به من بخشیدی... اجازه دادی نام قشنگ " محمد امین " در خانه  کوچک ما جریان داشته باشد ... اجازه دادی هر بار که آن معجزه را مرور می کنم خودم را در جریان مهر و کرم بی انتها یت غرق ببینم و امیدوارم باشم که در رحم این دنیا ـ با همه قشنگی ها و کثافاتش ... با همه امکانات و محنت هایش ... با همه سردی ها و سرور هایش و ... ـ به  قدر عنایت تو و لیاقت خودم  رشد کنم ... کامل شوم ... کال نباشم موقعی که زمان زاده شدنم فرا رسیده ... کال نباشم تا چیده شدنم ـ مرگم ـ از این درخت پر برگ و گیج کننده سخت و دردناک نباشد ...

خدایا من به کرم تو دلبسته ام نه به بیمقداری ظرف و توانم ... به حق " محمدت " رهایم نکن تا رسیدن ...

مردی از دسته سوم

بعضی ها مرا می شناسند . نوشته هایم را می خوانند. بعضی ها عادت داشتند من از جبهه و آدم های جبهه بنویسم تا بگویند حرف دل آنها بوده و ... بعضی ها نوشته هایم را که می خوانند شاید ته دلشان کمی بلرزد ... بعضی ها بدشان می آید از این نوع زندگی این نوع نوشتن ... اما ...

همه اش فکر می کنم چه قدر دوست دارم - چه قدر احتیاج دارم به این که بنویسم و بگویم ما ـ آدمهایی که  جنگ در زندگی شان تمامی ندارد   ـ چه طور زندگی کردیم ... درد مان چه بود ... نیاز و آرزومان چه بود ... میان آدمهایی که همه شان با اسم " فرهنگ ایثار - قرهنگ شهادت و ...... " آشنا هستند و برخی هم مدعی .... میان این آدم ها کدام زخم  قدیمی خوب شد ؟ گدام درد نوین عارض شد که نهفتنی ست و این بدتر از همه است ...

گاهی هم به خودم می گویم مردم چه کنند ؟ مردم چه کنند که شما به سرتان زد یک جور دیگر زندگی کنید ؟ مردم چه کنند که عده ای میان "ماندن و رفتن" ماندند ... تقدیرشان بود یا کم همتی شان یا قرار بود خدا آنها را با دردهاشان و مردم را به واسطه نوع برخوردشان با آنها به امتحان بکشد ... تا ببینید رستگاران و سرفرازان کدامند؟ .... بله گاهی به خودم می گویم نگفتن و ننوشتن ما و نخواندن و نیندیشیدن مردم و ادامه این هم جواری مسالمت آمیز ـخودش ـ لطف بزرگی ست در حق مردم ... که آرامش و فکر و برنامه شان را به هم نمی زند ... باور کنید بسیاری از همین آدمها ـ که ... ـ به این راضی اند . راضی اند که درد و درمانشان بین خودشان و خدا باشد و احدی به خاطر کوتاهی و بدخواهی اش درحق انان در این یا آن سوی هستی مواخذه نشود چه رسد به امتحان ... اما آرامش بعد از این حرفها و استدلالها موقتی ست. فکر می کنم قضیه اساسی تر از اینهاست و تذکر و هشدار بر این مردم سخت واجب!!!

***

بخوانید این قصه واقعی تازه را !

 یک روز نوجوانی که تازه به سن تکلیف رسیده خودش را به آب و آتش زد تا با سپاهیان حضرت محمد (ص) راهی جبهه شود. و خودش را به آب و آتش زد تا عرضه نشان بدهد و جزو نیروهای خط شکن لشکر عاشورا باشد ... و خودش را به آب و آتش زد تا غواص باشد و ... آن وقت خدا عشقش کشید این بسیجی ناز پرورده را که در کمال رفاه و عطوفت بار امده به ماجرای دیگری بکشد ... خدا امر کرد یک تیر دوزمانه بنشیند به پهلوی این کسی که خودش را میان آب و آتش به شب کربلای ۵ شلمچه  رسانده و جانش را به بازی بگیرد ... خواست برود ... رسول و هاشم را دید که صداش می کردند تا از درد خلاص شود ... نتوانست برود ... نتوانست بایستد ... خدا امر کرد صبر کن ... همانجا به گمانم مرد شد !!! با این که تازه به سن تکلیف رسیده بود ... چند روز بعد به هوش آمد ... زخم تیر و نخاع و ستون فقرات شکسته و بهم ریخته یکطرف ـ درد بی انتها و دمادم یکطرف - زخم بستر و خانه نشینی یکطرف...  غصه و نگرانی سالهای سال پیش رو .........هر طرف ...

اما این جوانی که تازه داشت محاسنش سبز می شد باز  خودش را به آب و آتش زد ... خودش را گر چه ناقص اما اراده  و آرزوهاش را کامل می دید ... خودش را به آب و آتش زد تا از دوستانش عقب نماند ... همه دردش یکطرف - درد بیکار ماندن و سربار شدن را نمی توانست تاب آورد ... آنقدر سرسخت بود که عقب نماند ... که از سد کنکور بگذرد و زهر سهمیه و نگاه تنگ جوانان همکلاس و هم دانشکده را با شیرینی رفتار و منش و معلومات و حتی نمراتش جبران کند ... آنقدر به خودش زحمت می داد که دیگر اساتید و دوستانش کمتر ویلچر او را می دیدند ... رسید به روزی که شد یکی از دکترهای این جامعه ... هرچند درد خودش دوا نداشت و همین درد از خیلی جاها و خیلی کسان دورش می کرد ... اما درد اصلی تازه داشت رخ می نمود ...جامعه بدجوری به دارو و درمان نیاز داشت - جامعه به فرهنگ ایثار و شهادت نیاز داشت - جامعه به یادآوری آن بزرگ شد نها و کار بزرگ کردن ها نیاز داشت ... افسوس که خیلی این همه را می دانستند اما نمی دانستند برنامه و روش خوبی پیش نگرفته اند ...

بیست و سه سال گذشت ... حالا موهایش چنان سفید شده اند که سن اش همه را به اشتباه می اندازد ... همچنان که مدرکش - توانایی اش - خواست و آرزوهایش و حتی صبر و اصرارش براین که در جامعه بماند و در حد لیاقت و توانش کار کند همه را به اشتباه می اندازد... حالا دیگر همه پاهای بی جان و ناتوانی ویلچرش را در مقابل ساختمان ها و  معبر ها و پله ها و شیبهای شاهکارشان می بینند ... عجیب است حالادیگر روسا ی عزیزی که دوستدار جانبازان و شهیدان ( زنده یا ... ) هستند نمی خواهند او به زحمت بیفتد! نمی خواهند او کار کند ! نمی خواهند جلوی چشمشان باشد تا عذلاب بکشد ( یا بکشند !!!) حالا به راحتی می توانند بخشنامه های وزارتی را که ظاهرا امتیازی برای ایجاد یک آزمون عادلانه در تحصیل است به نفع خود مصادره کنند ! شمول دایره ایثارگران ( خوشبختانه ) وسیع است و عدالت به راحتی آب خوردن به روسا تفویض می شود ! دکتری که فرزند جانباز قطع نخاعی بوده که شهید شده  بر اساس همین عدالت جلوتر از دکتر جانبازی ست که خودش ـ همان خودی که به آب و آتش زد و در آتش ماند ... - قطع نخاع شده و ....

 این عدالت و مهرورزی بدجوری مرا به اشتباه انداخته ... بدجوری سربزیرمان کرده ... این امتحان چه سخت شده خدایا ... و چه قدر حق داشت نگران آینده باشد و خدایا این نگرانی چه قدر جانکاه  و این غربت نادیدنی چه قدر گزنده است ... !

*** 

یاد مردی بخیر که فرمود : " نگذارید پیشکسوتان جهادو شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند "  یاد مردی بخیر که شب حمله به بسیجیانش گفت :" از خدا بخواهید شهیدتان کند وگرنه بعد از جنگ سه دسته می شوید یا پشیمان از گذشته و عافیت طلب- یا بی تفاوت - یا بر سر پیمان می مانند که عاقبتشان دق کردن است ..........."    

دلتنگي ...

در شماره اخير آذرپيام قسمتي از خاطرات سيد نورالدين عافي را نوشته بودم. خاطره اي از عمليات والفجر ۸ . خاطره گروهاني كه ... گروهان رفتند و دسته برگشتند! خصوصا خاطره شهادت امير مارالباش. دوست عزيزي كه من بسيار وقتها برايش دلتنگ مي شوم. بله من دلم براي خيلي از شهدايي كه قسمتي از زندگاني شان را از زبان يارانشان نوشته ام دلتنگ مي شوم. صداي راوي در گوشم زنگ مي زند كه چطور از اين لحظه ها مي گفت... دلم براي حسين صفاشور - حسين محمديان - سيد صادق عيوضي - حميد غمسوار ..... تنگ مي شود ... نمي دانم آنها هم در آ ن ابديت محض ياد ما بيچا ره ها مي افتند يا نه ! گاهي فكر مي كنم رسيدن به اين گونه ادبيات ( ادبيات دفاع مقدس يا ادبيات جنگ يا هر اسنم ديگري كه بخوانيد )  چه حكمتي- چه روندي  داشت . حالا گاهي كلمه پيدا نمي كنم ! در مي مانم ! در حالي كه آنها گذشته اند . زمان خاطراتشان را كمرنگ كرده و معلوم نيست روزي كساني چيزي در اين خاطرات بيابنديا نه !!!

نمي دانم چه شد كه هواي اين پست اين طوري شد. شايد براي اين كه گفتمان اين روزها خسته ام كرده . اتفاقا  اتفاقات گزنده اي هم براي همراه جانباز ما پيش آمده و كش دارد كه به قول خودمان اگر دوره ديگري بود علم مي شد كه ببنيد با جانباز چه مي كنند ؟؟؟ چيزي كه انتظارش را نداشتيم شنيديم و ديديم و ... به همراه مي گفتم واقعا ديگر به حضور شما در جامعه نيازي نيست ؟؟؟ (قضيه را در موعد مناسب مي نويسم چون بازگويي اش هم نوشتن را زهرمارم مي كند ! )

نوشتن و گفتن از شهدا و جانبازاني كه با ته مانده جسمشان در صحنه جامعه هستند و براي حذف نشدن سرسختي مي كنند ... كاش مي دانستيد چه عالم ابري و غريبي دارد. 

اي تاريخ ! قلمت بشكند اگر ننويسي بر فرزندان خميني چه گذشت ؟!

هرگز از آگاهی نهراسیده ام !

هرگز از آگاهی نترسیده ام هر چند رنج برده ام و گاه کارد چنان به استخوانم نزدیک شده که به دخترانی که همه دنیا و خواستشان از زندگی به پیدا کردن یک شوهر ! یا بچه دار شدن و خریدن و خوردن و پوشیدن است فکر کرده ام و آرزو کرده ام یک شب سرم آرام بگیرد مثل همان دختران و زنانی که سرشا نرا خالی کرده اند و ...

هرگز از آگاهی نهراسیده ام . از منزل "شک و تردید و پرسش" به ارتفاعی رسیده ام که انسان و خواستش - استعدادش- حق حیاتش- انتخابش - عقیده اش -آرمانش -دینش را ببینم بی اینکه قضاوت کنم و کار او را تمام شده بدانم . و آن قدر "باور" یافته ام که دروغ نگویم و ارزش راستی و بهای ادمی را بدانم . هرگز از آگاهی نهراسیده ام  چون ایمان دارم آن آگاهی که ریشه در "صراط" دارد و به اصل و مبدا برمی گردد مثل هوا مثل آب برای ادمیت لازم است و ....

این روزها گاهی می ترسم . ترسناک است که با "دین" دینت را زیر سوال ببرند . ترسناک است کار به جایی برسد که برداشتهای خودمان را به نام اصل دین یا اقتضا زمان یا ... لازم الاجرا و کافی و وافی بدانیم و از همین موضع هر که را غیر ما بیندیشد برانیم گاه به لغت گاه به کتک گاه به تهمت ... گاه به انزوا گاه به .....

از تردید و پرسش و برزخ نترسیده ام چون عزم داشتم "قرار" نگیرم مگر زمانی که واقعا آن "اتکا" را یافته باشم . شاید در همین موضع بود که بسیاری انتخابها برایم آسان شد ... برایم آسان شد که می شود دانشجوی فلسفه بود و بدون تردید بدون معطلی بدون دیدار قبلی و بدون اشنایی و عشق ... به مردی بله گفت که از پانزده سالگی قامتش را روی ویلچر مچاله کرده و می کند و خواهد کرد و ...   

عزیزانم !این روزها از چیزی می ترسم که بزرگتر از من ها هم از آن ترسیده اند :تفرقه ... من خوبم تو بدی ... من حقم تو ناحقی... ......

 

هرگز از آگاهی نترسیده ام ... کسی نبوده ام اما آن قدر که به من اعتبار و آبرو داد ه خواسته ام قدمی و قلمی بردارم در راهی که برایش شهیدان بزرگی داده ایم ... چمران ها ... شریعتی ها ...

خدایا حیات و ممات ما را از آن آگاهی و اراده و حرکت سرشار کن که خوبانت را به آنها ممتاز کردی ... خدایا به حق خودت ما را اگاه زنده بدار و ... یاری و مدد کن تا به مسولیت زنده گی مان مسولتیت اگاهی و ظرفمان عمل کنیم ... عمل !        

بعد از امروز

امروز روز بزرگ مردم ایران بود. نه به دلیل انتخاب این یا آن کاندیدا . بلکه به دلیل همت ستودنی شان در حضوری که من و همسالانم به یادش نداریم. روز های سرسام آور تبلیغات بالاخره تمام شده و هرکس بر اساس تکلیف خویش عمل کرده است. 

خدای من ! این روزها چه قدر درد دل شنیدم! چه قدر سر تکان دادم برای زنان و جوانانی که دور و برم بودند و همه پر از حرف. گاهی به بعضی پیامک ها جواب دادم و چه اشتباهی ؟! وقتی همه تصور می کنند حق با آنها و پیش آنهاست چه خیال خامی ست که بخواهی بگویی کمی آهسته تر ! فکر کن ....

 

امروز و تا دقایقی دیگر دفتر انتخاب دهم بسته می شود ( اگر مرحله دومی در کار نباشد ) و خاطره من و حافظه پر موبایلم از قیاسهای خنده داری که برخی ها را به ائمه - برخی ها را به شخصیت های خوب و بد تاریخ اسلام شبیه کردند ... راستی ما چرا این چنینیم ؟چه ادعاهای زشت بزرگی ... ما خود را محب انسانهایی می نامیم که جز کفار کسی نزد آنها احساس بیم و اضطراب نکرد! حال این که تا همین پریروز چنان سوالات و کنایات و نگاه هایی در بین ما می چرخید که آدم را از لب گشودن و اظهار نظر کردن هراسان و پشیمان می کرد !!!

 ما بی اینکه زحمتی در فراخی و وسعت درونمان کرده باشیم از طرف کسانی سخن می گوییم که وسعت وجودشان کرانه نداشت و همین جذبه کافی بود تا سرسخت ترین دشمنانشان را مریدشان کند. ...

بعد از امروز و به فاصله چند روز این هیاهو ها فرو خواهد نشست.  با مشخص شدن دومین مرد مسوول کشور هر کس به فراخور حالش و البته به قدر زحمتی که برای دلش کشیده کارو بارش را از سر خواهد گرفت .... عده ای گمنانه   وسر به زیر به کار سابق خود و حرکت بی سر و صداشان می پردازند .... عده ای لابد به رسم معمول به سهم خواهی قدبرمی افرازند و ...

اما می دانید بعد از امروز به چه فکر می کنم ... ما که تحمل یک نظر -مثلا- مخالف برای یک انتخاب نداریم از کجا معلوم فردا روزی که آن یار واقعی پرده غیبت از برابر عالمیان کنارزد و برای اسلامی که چون پوستین وارونه گردیده به درمان پرداخت ناله سر ندهیم و دایه مهربانتر از مادر نگردیم ... واقعا در عصر ظهور ما به چنان درکی نایل خواهیم شد و ذره ای  "وسعت اسلامی " ما را خواستنی خواهد کرد ؟؟؟

بی شک این گوشه ای از بیداری ظرفیت ها و جان ها در عصر ظهور است و مگر کدام ذهن غیبت زده از درک آن همه فراخی و همدلی و زیبایی بر می آید؟

به امید روزی بعد از همه روزهای بلاتکلیفی و حیرت ... 

 

خدایا فرج  آل محمد را نزدیک تر بگردان

 

وقتی برای خرج کردن شهدا

این روزها در شهر چه خبر است ؟ نه این روزها که بسیار وقت است در شهر بسیاری از خبرها دل تنگت می کند.

 یک سال پیش همین وقتها بود که بعد از رد و بدل شدن چندین پیغام بالاخره  به گوشم رسید که پشت سر بنده چه حرفها که گفته نشده و کار به جایی رسیده که یکی از همانهایی که بشدت ادعای بسیجی بودن را دارند افاضه فرموده که بنده از روی ریا همسری یک جانباز را پذیرفته ام !!!( متوجه که شدید؟!) همین روزها هم مدام از زبان نا صادق بعضی ها بسیار می شنوم که در مورد برخی بزرگان ما -که به حق سرداران گمنام و مخلص مقاومت مظلومانه این ملتنند - و  در مورد همسران و فرزندانشان چه ها که گفته نمی شود ! یا للعجب برخی  از آنها که به راحتی پیچیدن یک چفیه بر گردن مبارک و شعار دادن و در وقت عافیت سر کلاس درس تاکتیک و رزم و ... رفتن و به صرف خواندن چند کتابک (!) و زیارت دانا و آشنای شهدا شده اند و پنداشته اند به رسالت زینبی بودن خود واقف گشته و وارد گود عمل شده و چه بسا توفیق یارشان گشته و .... کار را به جایی رسانده اند که اظهار نظرهای  کارشناسی شده و از سر درد ارایه می دهند و حساب همسر شهید را از شهیدی که در هیچ قلبی زنده تر از دل غریب همسر و همراهش نیست جدا می کنند !!! چه شده ؟!  چه شده؟؟

 

به راستی منی که با خواندن یا شنیدن گوشه ای از رازهای زندگی های کوتاه ولی مستدام همسران شهدا زیر سنگینی درد این داغ پرسوز شکسته ام... در کلمات پر از مهر نسیبه به همسر مفقود الجسدش  شهید علی تجلایی انگار حضور زنده علی آقا را در کنارمان دیده ام و در تنهایی های این زن گم شده ام !!! در خاطرات کوتاهی که در محضر آن دو "جاری" بزرگوار ( صفیه مدرسی و فاطمه امیرانی همسران دلیر آقا مهدی و حمید آقا باکری ) درک کرده ام مدام به کوچکی نگاه خودمان - به کم کاری خودمان - به بزرگ پنداشتن کارهای کوچک خودمان دریغ برده ام و بر بزرگی دل مردان و زنانی که بی ادعا و هیاهو همه چیزشان را وقف ارمانهای اسلامی شان کردند و باز می گویند : ما زینب نیستیم ! غبطه ...

هنوز لحن پرحرارت و مهربان فاطمه خانم را در گوش دارم که وقتی اصرار می کردم پیگیر  نوشتن خاطراتش ( همه خاطراتش! چرا که به قول خودش در اسفند سال قبل که می گفت با ژیلا ( همسر شهید همت ) قرار گذاشته ایم همه خاطراتمان را بنویسیم. درسته که خاطراتی چاپ شده ولی همه چیز که گفته نشده ...)باشد گفت:  می دانی فقط دلم می خواهد مردم بدانند ما دوستشان داشتیم و برای آنها و بهتر زندگی کردن آنها بود که همه چیز را دادیم و تحمل کردیم ...

بله! این پریشان گویی البته در این فضای پر هیاهو به جایی نمی رسد ! اما وظیفه می دانم اگر ادعا دارم برای حق قلم می زنم بگویم که سزاوار هر از راه رسیده ای نیست شعارها و تلاشهای دوران آرامش و مزیت و ... خودش را همسنگ رنج ها و تلاشها و صبوری ها و غریبی های همسرا ن و فرزندان شهدایی قرار دهد که خوب می شناسیمشان ... شایسته نیست اجر همه زحمات و جانفشانی های رزمندگان و سرداران راستین نبرد مقدسمان علیه دشمن را- به آسانی و به صرف این که برای نفر مورد تایید ما یا صاحبان فکری ما تبلیغ نمی کنند - ندیده بگیریم ... این همه اظهار نظر بی پایه و کوبیدن کسانی که امروز و تا آخر عمر گوشه ای از رنج های دوران دفاع مقدس را به دوش خسته و بی ادعای خود می کشند شایسته نیست و ... وای از روز حساب !

***

فاطمه می گفت : خوبی زندگی با شهدا این بود که دنیا را از چشم ما انداخت ...بعد از حمید مگر کدام لذت دنیا خواستنی ست ؟؟؟ 

این روزها مدام فکر می کنم : دنیا در چشم بعضی ها چه رنگی ست ؟ کسانی که از سادگی و احساسات و شور و حرارت جوانان ما استفاده می کنند و با گفتن تنها گوشه ای از واقعیات و فراموش کردن یا جعل کردن گوشه هایی دیگر فقط در صددند که همین چند روزه ا سب مراد خویش را برانند و ... کسانی که فکر می کنند می توانند به راحتی همسر یک شهید را به زیاده خواهی یا دوری از راه و خواست همسر شهیدش متهم کنندیا با انگ مخالف زدن بر پیشانی کسی که همه جان و جوانی و آسایش جانش را به پای آرمانهای انقلاب اسلامی ریخته است و حکایت زندگی اش نیاز به هیچ تفسیر و تبیینی ندارد ...می توانند شهید و جانباز را چنانچه خود می خواهند ببینند و بنمایا نند!!! کاش یاد می گرفتیم شهدا را بعد از شهادتشان کی و کجا خرج کنیم !!!

رب الشرح لی صدری و یسرلی امری وحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی

مردی که همه چیز را می دانست

دیروز عازم جلسه ختم یکی از آشنایان بودم که خبر را شنیدم. خبر رحلت مردی که اگر نه همه چیز را  اما خیلی خیلی چیزها را می دانست . مردی که می دید و دیدن حالش آدم را به مرز نادیدنیها می کشاند.

بیشتر از سیزده سال پیش بود که به مسجدی که آیت ا... بهجت آنجا اقامه نماز میکرد برده شدم . چرا این مرد این طوری نماز می خواند؟؟؟ چرا این جوری ناله می کند ... این مردم ... نکند به این حال نماز این آقا عادت کرده اند . ساده بگویم او اولین کسی بود که نمازش نمازم را پرواز داد. امروز صدای نمازش را می شنوم و حرفها و دعوتهاش را : آیا کار ما درست میشه بدون اصلاح نفس؟... آیا تا خودمون را اصلاح نکنیم می تونیم جامعه را اصلاح کنیم ؟ ... پیش می رویم اما آن آخر کار چون محکم نیستیم فرو می افتیم ... نمی شود . نمی شود  باید از خودمان شروع کنیم . از  خودمان باید بترسیم ! بلدند ما را به چند از خودمان بگیرند ! هنوز پیش نیامده !!! از اصلاح نمی شه دست برداشت. اصلاح فعلی ما در "برگشت" است ... 

مراقب جمع هم باشیم . در خلوت خود تضرع و نیاز را زیاد کنیم . بخواهیم خدا صاحبمان را برساند . رساند رساند اگر نرساند لااقل ما ازش دور نشیم ...

ای خدای حقیقی ! نماز های بی نیاز ما را ندیده بگیر  و از حال مردی به ما احسان کن که نماز جماعتش انقلاب جانها ی بیدار بود  . نمی دانم در خلوتش تا کجا می رفت این مردی که خیلی چیرها می دانست !    

این روز اردیبهشتی

بالاخره امروز این دفتر تازه گشوده شد. اتفاقی که برای پیله ( وبلاگ قبلی ام ) افتاد گر چه ناخوشایند بود اما در این مدت حواس مرا به کار انداخت . شاید وقتش رسیده بود از پیله به در آیم! این نامها شاید برای عده ای چندان مهم نباشند اما برای همچو من خیلی اساسی اند .... پیله با شروع خودش کمی هراسناکم می کرد . برای من - که هرگز در نوشتن نقش دیگری را بازی نکرده ام-نوشتن صادقانه بعضی چیزها برای صفحاتی که در معرض خوانش و بینش هر انسانی هست هراس آور بود. تجربه پیله البته افق تازه ای هم گشود . این که انسانها فارغ از سن و جنسیت و خاستگا هشان چه قدر می توانند ازهم یاد بگیرند و به هم امید و زندگی بدهند ...  گرچه عزیزانی هم بودند و هستند که ورود به دنیای نوشته هاشان به جز تشدید غمهای سیاه و یاس های استخوان سوز برکتی نداشت ... بگذریم از سالها پیش که نوشتن برایم جدی تر شد و راه مشخص تر - زمانی که خاطرات آن مرد را می نوشتم مقوایی زیر دستم بود که این شعر سهراب را بارها و بارها به احوال و خطهای مختلف رویش نوشته بودم   :

من در این آبادی پی چیزی می گشتم ...

پی نوری شاید

پی خوابی -ریگی - لبخندی ...

روزهایی که مواجهه ادم ها با مرگ را می نوشتم. مواجهه با کشتن و کشته شدن . با ذوب شدن در دردهای بزرگ واقعی مثل دیدن پرواز یک دوست یا گم شدن یا نیمی از جان خود را رها کردن ... 

 آن روزها گذشته اند اما من هنوز هم اگر کاغذی زیر دستم باشد به جای کشیدن گل و برگ و ابرو این کلمه های کامل را می نویسم . چه- باورم این است همه ما در جستجوی چیزی در آبادی حیات آمده ایم ...نمی دانم جستجوی کدام ما کامل خواهد شد ؟... میدانم و به یقین می دانم که این سفر جستجو در آبادی ( یا خرابات ) دنیا زودتر از برنامه ما تمام می شود .

من به رسیدن و چیدن نور و لبخند و ... پروانگی  امیدها دارم .   

 

ما فراموش کاران!


ما مردم فراموشکاری هستیم. همه مان فراموش کاریم که اگر نبودیم لابد باید دق می کردیم. ما یادمان رفته قرارهامان . نسیبه خانم ( همسر مکرم شهید علی تجلایی ) می گفت: چند نفر از دوستان علی بعد از پانزده سال آمده بودن خانه مان. دوستی گریه می کرد که : آن روزها در قرارگاه ما به همدیگر قول می دادیم اگر یکی شهید شد بقیه به خانواده اش برسند. حتی وسایل کوپنش را بگیرند ... حالا من بعد از پانزده سال از شهادت علی آمده ام خانواده اش را ببینم!  البته فکر می کنم مردی که اینرا گفته بوده آنقدر مرد بوده که جرات کند و بگوید.

*

پنج روز در تب و بیماری در خانه ماند . خودش به مادرش زنگ زد . خودش به خواهر و برادرش زنگ زد. خودش درد کشید . خودش آه کشید. عادت داشت به همه اینها! چرخ ویلچر شکسته اش را زنش از کارگاه گرفت. داروهایش را آخر شب زنش خرید. خدا را شکر کردند.  بعد از سه روز دوست زمان جنگ آمد به دیدنش. کمی درد دل کردند. از دیروز و امروز گفتند. بهتر شد. روز پنجم دوست دیگری آمد که خودش زخمی تر بود... پدر  مادر زنش هم آمدند. دوستش داشتند. دلشان به تلفن راضی نبود. در سرما آمدند.  مادر زنش بعد از این که او دامادش شده بود بعد از این که خانه قبلی را فروخته بودند نذر کرده بود خانه ای گیرشان بیاید که برای رفت  و آمد ویلچر مناسب باشد . مادر زنش با سربلندی دخترش را به خانه یک جانباز فرستاده بود . پای حرفش هم بود ...نذرش را هم ادا کرد.  

*

روز ششم بلند شد. به جامعه برگشت . نه از تب و نه از تنهایی به کسی چیزی نگفت! تن بیمارش را به خانه رساند. دیگر به فراموش کاریها  عادت کرده بود. مراسمات دهه فجر در حال برگزاریست! 

مربی نمونه ی اخراجی

شده میان کاغذ پاره های قدیمی که یکهو از لای پوشه یا کمدی بیرون می ریزد چیزی را پیدا کنید که مدتی شما را به آن فضا ببرد؟ آن وقت مقایسه ای کنید و ببنید عجب ! حالا هم که همان قصه دارد تکرار می شود! من سال ۷۴ مربی قراردادی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم به مدت یکسال . فروردین سال بعد که احکام برای امضا می آمد بری از حکم من نبود در عوض نامه ای دستم دادند که نوشته بود به دلیل عدم رضایت از کار قرارداد تمدید نمی گردد! ... شش ماه بعد همکاری که هنوز در کانون بود مبلغی پول به اضافه یک جلد مجله گلبانگ ( نشریه سراسری کانون ) دستم داد . در دو شماره از آن مجله گزارش کلاسهای تابستانی من به عنوان گزارش مر بی نمونه چاپ شده بود !!!  

...حسین


می گویم : امین ! بشین ببین خانوم چی می گه !

می گوید : مامان ! چهار بار اینو شنیدم ! می دونم چیه ...موبایلتو بده بازی ...

یادم می افتد چند سال است اینها را شنیده ام. روضه های تکراری را ... یادم می افتد روزی که دخترکی بودم که زیر چادر مادر خزیده بودم و در آن خانه انتهای کوچه شهید ستار داداشی تجسم می کردم اسبی را که تنها و خونی مانده است ... و سعی می کردم گریه کنم ...

یادم می افتد سالهای بلندی که در شعر و نقاشی و اعتراض و دردهای بی اساسو "منیت"   گذشت ... سالهایی که تازه موج روشنفکری و ... داشت راه می افتاد و من به هر چه شهید و مذهب و مومن بود شک داشتم و دست و پا می زدم و گیج و خسته و گرفتار و درمانده و ... 

و بعد وقتی که رفته رفته بیدار می شدم و پوست می انداختم و می دیدم که علی دارد برای من حرف می زند و می شود "فاطمه " را در ماه دید ... در مه دید ... صدای رنجور و کلمه های بی تابش را شنید که آدم ها را صدا می زند و بعد ... دوباره به حسین رسیدم که تکراری نمی شود .که همه چیز را معنا می کند ... که بیچاره می شوم در برابر معناهایش ... سالهاست می خوانمش و خودش هدایت می کند ... چیزهایی می رساند ... امسال هم که" مقتل  شوشتری" مرا خاک نشین کویش کرد ... خدا خدا می کنم  روزی پسرکم " حسین " را درست بشنود ... درست بفهمد ... درست بخواند! 

روزهایی برای تصمیم های بزرگ


در طول زمان بلندي كه به نوشتن خاطرات جانباز دلاور مهديقلي رضايي صرف كردم مقاطعي بود كه حس مي كردم خيلي كوچكم. خيلي كوچك! يكي از بارزترين آنها شبهايي بود كه روز و شبهاي آموزش غواصي بچه هاي گردان حبيب بود. شنيده ايد رزمنده ها چطور از غواصان ياد مي كنند ؟ غواصاني كه از عمليات بدر در جبهه ها رسميت يافتند و در والفجر 8 حماسه شدند و در كربلاي 4 و 5 خونشان شلمچه را سيراب كرد... وقتي قصه آموزش غواصان را مي نوشتم چه لحظه هايي داشتم! آن روزها از خدا مي خواستم نصيبي از درد و رنج و عظمت آنها را به من بچشاند. بچه هايي كه بايد در سرماي آخر پاييز خوزستان در حاليكه لباس غواصي شان هنوز بعد از تمرين روزانه خشك نشده بود و گاه در آستانه يخ زدن بود آنها را بر تن مي كردند و براي تمرين در شب وارد آب مي شدند ... اين ماجرا يك شب در ميان ادامه داشت. .. بچه هايي كه در سرماي كارون در تاريكي شبها در اوج ماندند و سختي كارشان را جز خدا كسي ندانست. چقدر شيطان در آن ملكوت زمين خورده بود! شايد اين روزها دارد تلافي آن زمين خوردنها را درحق عده اي از رزمندگان ديروز جبران مي كند. نمي دانم !! فقط اين را مي دانم كه تصور آن روزها و شبها ، تصور آن آدمها و آن شرايط ذهن و دل ودست آدمي را فراخ مي كند. شايد يكي از بركات بزرگ ادبيات پايداري همين است كه آدمي را بزرگ مي كند. اميد مي دهد . فراتر مي برد از يكنواختي و تكرار و معمولي بودن! من هر تصميم بزرگ و مهمي كه براي زندگي ام گرفتهم زمانب يوده كه از جبهه ها خوانده يا نوشته ام .

گاهي از خودم مي پرسم چرا مسولين و مردم و دختران و پسران ما  قدرت و انگيزه  كارهاي بزرگ را ديگر ندارند. حتي مادران ما و ...همه يك جورهايي كوچك شده اند. اميدوارم تا آخر بتوانم براي تصميم هاي بزرگ آماده باشم و يادم از" بعضي نفرات "خالي نماند!

يادشان بلند باد. يادشان رفيق راهمان باد. ياد شهداي عمليات كربلاي 4 ( 2 دي 65 ) و كربلاي 5( 19 دي 65 ) عزيز باد...   

غزه نمی گذارد !


می خواهم از محرم بنویسم که آمدنی ست . تقویم ها می گویند! علم های سیاهی که بر کوچه و خیابان ها باد را به جان خریده اند می گویند .می خواهم ... اما غزه نمی گذارد!

آماده می شوم یاد کنم از مصیبتی که خاک غم به چشم آسمان پاشید ... جریانی که زمین را داغ دار کرد برای همیشه ...آدم را شرمسار برای ... اما غزه نمی گذارد !

 پا می شوم و فرزندم را می بینم که آرام  خوابیده است ... در نهایت زیبایی ! که همه بچه ها در خواب زیبا تر می شوند  ...مطمئن می شوم از آرامشی که در خانه مان هست . سعی می کنم سرگرم شوم به یک فنجان چای داغ ... ورق بزنم کتابها را ... بگذرم از تلویزیونی که بی هنگام وارد معرکه ام کرده و آژیر آمبولانسهایش هراس شب و روزهای بمباران را برایم هدیه می دهد ... پا می شوم که بگردم میان خوابی که بچه می بیند ... میان خوابهایی که من برایش می بینم ... اما این خواب تلخ خونی که در غزه دوباره جان گرفته و دارد تعبیر می کند سکوت همه ما را ... نمی گذارد !

سر می برم میان کتابهایی که برای محرم نوشته اند . برای این که "حسین بن علی " را به ما معرفی کنند ...سر می برم میان کلماتی که ناله می کنند وقتی قرار می شود از آن نیم روز بگویند ... چشم می دوزم به تصور ی که کوه از کمر شکسته است در درک آن! به هجای اسلام به مذبح رفته فکر می کنم  .سعی می کنم نزدیک نشوم به معنی بعضی از کلمات مقتل مثلا عرباعربا ... سر می برم به خلوت حزینی که ازمحرم های کودکی در ذهنم منتشر می شود ...هنوز نفهمیده ام قتیل العبرات را ... وتر الموتوررا ... هنوز متحیرم از این "لعن های زیارات سیدالشهدا "  که رحم نمی کند به  بی تفاوتی و ترس آدمها ...رحم نمی کند به تاریخ ... به آینده  " ولعن الله امۀ سمعت بذلک فرضیت به ..." خداوندا لعنت کند آن امتی را که قتل تو را شنیدند و به آن راضی شدند "( زیارت اربعین امام حسین علیه السلام ) ساکت بودند و ساکت ماندند ... امشب ناله مدام مسلمانان از سرزمین فلسطین  تغییر میدهد این سیر جمله را ... غزه نمی گذارد ...

نمی دانم  این کلمه ها می توانند ما را از مدار بی تفاوتی و تکرار رها کنند؟ ... می توانند افقی را برایمان بگشایند که نزدیک شویم به درک " کل یوم عاشورا  و کل ارض کرب و بلا "؟ این جوهرهایی که برای کربلا منتشر می شوند می توانند جان هایی را بیدار کنند ... می توانند خودشان را دوباره محک بزنند که آیا به تکرار ایستاده اند یا به بی تفاوتی ... یا ادای دین به خونهایی که می ریزند در همان مذبحی که بر پاست  و گاه نام عوض می کند . در جغرافیایی که از مدینه و نینوا تا خرمشهر و قاناو غزه گسترده است ...

نه می توانی به آرامش ظاهری خانه و شهرت دل خوش کنی ... نه می توانی برای محرم مرثیه های تازه تکراری بگویی!!!... غزه نمی گذارد! 

تکه ای از کمان


کمتر نشریه ایست که سالها بعد از انتشار بتواند باز هم حرف بزند و حرفهایش ارزش شنیده شدن را داشته باشند. در ایم میان به جرات می توانم بگویم که "کمان" یکی از نوادر است. نشریه ای تخصصی در حوزه ادب و هنر  پایداری که در فاصله سالهای۷۵ تا ۸۳ در ۲۰۰ شماره به شکل هفته نامه منتشر شد. مدیر مسوولش هدایت الله بهبودی و سردبیرش مرتضی سرهنگی شاید از معدود کسانی بودند که به کارشان ایمان داشتند و می دانستند چه می کنند .( سال ۸۴ بود که رهبر ما از این دو تن به نیکی یاد کرد و فرمود اگر می توانستم در مدح این دو قصیده می گفتم !) هنوز خواندن آرشیو کمان که خوشبختانه در بنیاد طوبی موجود است مرا سر ذوق می آورد. شنیدم یکی از دوستان عزیزم خانم عوض پور به فکر افتاده برای پایان نامه کارشناسی ارشدش در روزنامه نگاری کمان را زیر ذره بین ببرد. امیدوارم در این کار باارزش موفق شود.

بعضی وقتها کمان را که ورق می زنم انرژی مضاعفی برای نوشتن از جنگ و مردمانش پیدا می کنم. یک تکه کوتاه از کمانی را که در دست دارم به عزیزانی که گاهی دقایقی در این پیله سر می کنند تقدیم می کنم:

احترام ابدی برای یک جنگ

" رفیق! بر زمینی که من آرمیده ام بیدار باش. من در میدان نبرد کشته شدم پس حق من است که این را از تو بخواهم. آن گاه که پسرم چشم به جهان گشود من چشم از جهان بستم . من جان باختم به خاطر او و به خاطر تو نیز هم!" این جملات در تالار ارتش سرخ در آرامگاه ویکتور هیل در پراگ نقش بسته است. سالهاست که مردم این چند جمله را با حسی آکنده از غرور و احترام می خوانند و هزاران بار خوانده شدن آن رنگ تکراری شدن به آن نبخشیده است ....

کمان-۱۱۵    

خاطرات حج (5): آسمان یا زمین؟

10/9/86

ديشب ديروقت بود كه رسيديم . رسيديم ؟؟ اولين ديدار را براي سحر گذاشتم . شب عجيب بي ستاره و گويي دود اندود بود و من فكر مي كردم به زودي چيزهاي ديگري هم در اين آسمان خواهم يافت!

 صبح نماز را درصفهاي نماز كنار بقيع خواندم و بعد نماز ميتي كه تازه فهميده ام اينها بعد از هر نماز واجب آن را هم مي خوانند !! و بعد از زيارت كوتاهي كه مداح كارواني مي خواند راه افتادم به طرف باب علي . شنيده بودم از ساعت 6 بانوان اجازه دارند وارد روضه منوره بشوند. حالا منم در تحير و گيجي و حس گمشدگي ... اولين باريست كه وارد مسجدالنبي شده ام. گويي كودكي ام را ديدم كه از عكس خانه خانوم _مادربزرگم نازنيني كه غريبانه مرد_ كه عجيب دوست داشت آن ستونها و طاقها را به اينجا رسيده ام . كرخت و بي اختيار با سيل زنان حركت مي كنم . اينجا اما جايي ست كه هر كس بايد بنا به مليت خود راه را جدا كند. خادمين حرم در حالي كه چهره هيچ كدامشان از پشت پوشيه پيدا نيست بلند گوي كوچكي در دست گرفته و اسم كشوري را به دست دارند و به زبان همان ملت با آنها سخن مي گويند.: بنشينيد. عجله نكنيد . به نوبت خواهيد رفت. خداوند در قرآن فرموده است صدايتان را بلند نكنيد ... زود دو ركعت نماز بخوانيد و خارج شويد تا نوبت ...

در جمع زنان ايراني جا گرفته ام. تا برزنت را  بلند مي كنند راه مي افتيم . با داربست و برزنت راهروهايي درست كرده اند كه به مقصد مي رسد ؟ مقصد؟! مقصد! به من گفته اند هر جا قالي هاي شيري رنگ را ديدي بدان به روضه منوره رسيده اي . اينجاست ؟ خانه پيامبر! محل كفن و دفن پيامبر . قبر مباركش . منبرش. ستون توبه كه ابو لبابه به خاطر تاخير در اجابت پيامبر و نافرماني خود را به آن بست و سه روز ماند تا آيه توبه نازل شد و راهي نو در حيات بشر باز  ... ستون حرس كه "علي " آنجا مي ايستاد براي حراست از پيامبر... خدايا من كجا هستم . در راه كه مي آمديم در حياطي سقف كاذب كنار رفت و آبي كم رنگ آسمان مدينه را ديدم . حالا كدام پرده بايد بالا برود تا من  باورم شود رسيده ام . رسيده ام ؟ گمگشته و متحير ... پر از نياز اما الكن ! با ذهني كه خاموش شده و زباني كه لال گشته ... قامت مي بندم به دو ركعت نماز . اما كسي به فكر نماز كسي نيست مگر اين كه چنر نفر مواظبش باشند. چندين بار جابجا مي شوم ؟! متحيرم. زني آماده نمازمي شود. دست بالا مي برم تا از فشار مردم در امان باشد . .. مي خواند . مي خوانم. كاش مقيم در صلاة مي شديم. ..   با سيل جمع بيرون مي روم . حالاست كه باران بگيرد. چشمه چشمه اندوه ... قطره قطره حسرت ... دامن دامن تمنا ... كجايم ؟ يك كلمه هست . صدايش  مي زنم :پدر ... پدر ... و متوقف مي شوم در راهرو ... انگار زني كه پوشيه بسته چيزكي مي فهمد اصرار نمي كند به رفتن ... كنار كشيده ام . چه بگويم كه بسيار كسان بسيار گفته اند . فقط مي خواهم مطمئن شوم كه ارتباطي هست و مي توانم بخواهم كه مرا هم به خانه نازنينش برساند و بپذيرد و وطنم دهد... معطل كلمه بازي و اين و آن هم نيستم. در محضرش مي كوشم با امتش چنان كنم كه دوست داشت. حتي اگر باتوم شرطه ها با نگاههاي دريده شان بر نرده هاي ورودي بقيع هراسانم كرده باشد ... حتي اگر خادمين نالايق حرم از حياط خلوت مسجدالنبي بيرون كرده باشند كه زار نزن ... خاموش ... حتي اگر پشت پوشيه هاي مشكي هيچ نگاه آشنا يي نباشد ... مي كوشم با ادب باشم در اين حرم . آسمان هم خالي ست و خالي بود در آن هفته كه مهمانش بودم. انگار در مدينه هر چه هست در زمين است . زير خاك. و چه عقده ها كه اينجا سرنمي گيرد ! و حق مي دهي به آن جانبازي كه چشمهايش رادر جهاد پر داده بودند كه با گريه بگويد هميشه حسرت و شوق ديدن داشتم اما در مدينه خوشم كه اين غربت را نمبينم ...

*                                                                                                                                        

 و تو بگو آيا در مدينه مي شود پروانه اي از پيله سر بزند و نسو... 

خاطرات سفر حج (4)

9/9/86

نماز را در فرودگاه خوانديم. حالا ديگر همه هستند. از همين حالا ماجراها شروع شده . خوبي اين سفر اين است كه اكثر جانبازان را مي بيني كه با همسرانشان امده اند و البته قصه و برنامه و مشكلات هر كسي با ديگري فرق دارد! بالاخره سوار شديم. قراربود خانمها و همراهها عقب بنشينند و ويلچري ها جلو . اولين  بار آقاي شيرزاد را آنجا ديدم . راستش اول فكر كردم از نيروهاي خدمات ويژه فرودگاه است كه كارشان كمك به جابجايي افراد بيمار و معلول است . او بارها بچه هاي نخاعي را بغل كرده و روي صندلي ها مي نشاند.بعدها بود كه فهميدم از خدمه كاروان است كه هر سال با كاروان همراه مي شود و انصافا شيرزاد بود با آن همت و ارادت به جانبازان . آقا عبدا... و همسر ما هم از همين ابتدا با هم بودند . ( و تا آخر سفر !)

 در آسمان بر خلاف خيلي ها نه خوابم برد و نه قرارم ! كمي كتاب خواندم . كمي نوشتم . واقعا چند سفر ، چند راه ، چند پروازبه مدينه ختم مي شود در عمر آدمي ؟؟؟

 نوشته ام :" حالا در آسمان به طرف مدينة النبي در حركتيم. اين كدام مدينه است ؟ همان كه يك روز پيامبر را در آغوش گرفت ؟ همان مدينه عاشق كه با باران هدايت پيامبر قد مي كشيد و مردمانش همه ايثارگر و مجاهد بودند . همان كه اولين مسجد اسلام را در خود ديد. همان مدينه بي قرار خطبه هاي پيامبر... مدينه مجاهدان صدر اسلام ،مدينه پر انصار ، مدينه مهربان با مهاجران ... مدينه تعقل و لطافت و خلاقيت ، مدينه قدرت و اقتدار... يا مدينه داغ رحلت پيامبر، مدينه سوگوار، مدينه ماتم گرفته ، مدينه سوخته ! مدينه لبخند آخر زهرا ! مدينه پيوند دو معجزه اسلام ( علي و فاطمه ) در سايه قرآن ! اين مدينه مدينه باليدن  زهراست ! مدينه مادر شدن زهرا ! مدينه تجليات خدا در اين جسم نازنين... مدينه تولد گل حسن در خانه توحيدي علي ! مدينه آغاز حيات وجودي به نام حسين ... حسين ...

 خدايا من به سوي كدام مدينه در حركتم ؟

خدايا ببخش كه با انبوهي از كارهاي نا كرده آمده ام. ببخش و در اين كاروان نازنينان درگاهت مرا هم بپذير !"   

 

 

***

 

آي!! پروانه اي مي خواهد به خورشيد برسد. مي شود آيا؟؟؟