مردي براي ملكوت
به بهانه چهلمين روز شهادت پاسدار سرافراز اسلام سرهنگ شهيد محمدرضا ملكوتي
"اتفاق" مي افتد ... شايد من و تو بپنداريم كه اتفاق ناگهاني ست .شايد گمان كنيم اين زيباترين اتفاق يعني پايان عمر به شهادت در اين زندگي كه روزمرگي هايش مجال انديشيدن به اوج را از ما گرفته است اتفاقي غير منتظره و ناگهاني ست ... شايد من و تو دل بسوزانيم بر از دست رفتن پدري و بر شهادت غريبانه پاسداري كه براي مصدوميت شيميايي اش در دوران جنگ كارت جانبازي و درصد و امتياز نگرفت ... مردي كه ساده زيست و آماده ...و در طول زندگي 18 ساله اش منت دار كسي نشد و ... مردي كه براي ملكوت مي زيست و به واقع ملكوتي شد ... مردي به نام "محمدرضا ملكوتي " سرهنگ پاسداري كه در ظهر بيست و نهم تير ماه 87 در منطقه سلماس شهادت را يافت ...
زماني كه در محضر خانواده گراميش حاضر شدم در تدارك مراسم چهلم شهيدشان بودند ساعتي پاي صحبتهاي مادر گرامي و همسر بزرگوارش نوشتم و شنيدم از زندگي مرد و زني كه هر دو پاسدار بودند و به حق ثابت قدم در اين راه كه پايان ندارد. آنچه مي خوانيد مختصري از قصه اي راه است :
محد رضا ملكوتي متولد سال 48 اهل روستاي الوار بستان آباد بود و دانش آموز مدرسه سپاه كه درس را ناتمام گذاشت و به جبهه ها رفت . از آنچه در طول جنگ بر او گذشته چيز زيادي نمي دانم . بعد ها شنيدم كه به دليل مصدوميت شيميايي پرونده اي داشته و اين اواخر هم از بنياد پيگير بودند كه بيا برو كمسيون كه البته اصلا تمايلي به اين كار نداشت و ميگفت اتفاقي برايش نيفتاده و بچه هاي ديگري هستند كه وضع خوبي ندارند و نياز به پيگيري دارند و ... همه چيز را معامله مي دانست كه از ابتداي ورودش به سپاه شروع كرده بود .
ما با هم نسبت فاميلي نداشتيم . در زمان جنگ من در سپاه اهر بودم و در بسيج خواهرا ن فعاليت مي كردم . از سال 65 رسمي شده بودم .آقاي ملكوتي هم از سال 64 عضو سپاه شده بود. بعد ها برايم مي گفت كه با دوستا نش عهد بسته بود كه اگر شهيد شدند همديگر را شفاعت كنند و اگر ماندند با كسي ازدواج كنند كه مانع ادامه راهشان نشود . مي گفت زمان ارتحال امام بود و در كنار مرقد امام در فكر بودم كه خدايا من كه قصد كرده ام با يك بسيجي ازدواج كنم اما كدام شهر بروم . ... همان لحظه بود كه يكي از برادران داد زد :" آقاي ملكوتي ...آقاي ملكوتي... اهر ... " من ماتم برد كه اين چه مي گويد. پرسيدم :"اهر چي ؟" گفت :" از اهر يك كاروان آمده "... اما همانجا بود كه من تصميم گرفتم در سپاه اهر دنبال همسر آينده ام باشم . آمد و همه حرفمان اين بود كه مانع كارها و فعاليتهاي هم نشويم . خيلي ساده ازدواج كرديم .
براي زندگي آمديم تبريز . بيشتر در مسجد كريمخان فعاليت مي كرد. فعاليتهاي قرآني داشت . صوت و لحن خوبي داشت و در مسابقات هم شركت مي كرد . ديپلمش را هم گرفت و با اينكه ديپلم رياضي داشت در رشته روان شناسي وارد دانشگاه شد .اما مسايل دانشگاه پيش امد و در همان سال 78 بود كه در اغتشاشات مقابل دانشگاه زخمي هم شد . آن روزها اصلا نمي دانستيم كجاست و چه مي كند . گاهي خودش زنگ مي زد . وقي بعد از يك هفته آمد كف پاهايش تاول زده بود . ناراحت شدم. گفتم چرا با خودت اين جوري مي كني ؟ گفت يك هفته ست كه سر پاييم . بعد با ديدن پيراهن پاره اش متوجه شدم كه از ناحيه كتف هم چاقو خورده . بازويش هم با ضربه سنگي كه خورده بود كبود بود .. دو سال پيش هم كه كه بانك آبرسان را آتش زده بودند دوباره مدتها آنجا بود و وقتي آمد پايش زخمي بود طوري كه سه روز خوابيد اما اصلا اعتراضي نمي كرد مي گفت كار خودمان است و به خاطر همين ها بايد آماده باشيم.
به كم قانع بود ..با اين كه زندگي ساده اي داشتيم ولي هر چه تهيه مي كرد مي گفت خدا شاهد است كه به خاطر شما اين چيزها را مي خواهم اگر خودم بودم در يك اتاق هم سر مي كردم. به ما نه نمي گفت ... هر وقت از ماموريت مي آمد عذر خواهي مي كرد. مي گفت اگر تو نباشي من نمي توانم اينقدر راحت به كارهايم برسم. با اطمينان به توست كه شب و روز از خانه دورم و مي دانم تو بچه ها را درست بار مي آوري . به مقام مادر و تربيتي كه در دست مادر بود خيلي اهميت مي داد. بارها شب كه به خانه مي رسيد پاهايم را مي بوسيد ناراحت مي شدم و حتي گريه مي كردم كه اين چه كاريست ...مي گفت من هر چه قدردان شما باشم و خدمتتان را بكنم كم كرده ام . در طول 18 سال زندگي مشترك يك بار نگفت براي من جوراب بشور يا چايي بيار ... از راه كه مي رسيد اگر غذا يا چاي آماده نبود خودش دست به كار مي شد و اصلا توقعي از كسي نداشت. وقتي در سال 84 بازنشست شدم گفتم: آقا رضا ديگه من تو خونه هستم و تو نبايد اين كارارو بكني. اما او جواب داد: چرا ؟ تا الان هم كه كار مي كردي اضافه بر سازمان بوده و ... با اين احوال بود كه در خانه هيچ وقت خسته نمي شدم. اين اواخر يك بار گفتم آقا رضا ما كه اين قدر زندگي خوبي داريم كاش مصاحبه اي بكنيم و جوان ها هم ببينند مي شود مثل ما زندگي كرد و خوشبخت بود. اما او معتقد بود شايد اين كارها ارزش كارهامان را كه براي خدا و رضايت خدا بود از بين ببرد.
گاهي از وسايلي كه در خانه بود براي كمك به نيازمندان مي دادم يك بار براي اين كه خيالم راحت باشد اين مساله را به ايشان گفتم. او گفت من وقتي حقوقم را مي گيرم اول خدا راشكر مي كنم كه در خدمت جمهوري اسلامي و به بركت امام و شهدا مي توانم كار كنم و پول بگيرم و از خدا مي خواهم پولمان در راه رضاي خدا و احسان در حق 14 معصوم خرج شود.
سال 71 "حامد" و سال 75 "هانيه" را خدا به ما داد. اسم بچه ها را خودش انتخاب مي كرد و هميشه مي گفت مي دانم كه من زياد نخواهم ماند و وظيفه تربيت بچه ها به گردن شماست حتي وقتي حرف بچه سوم پيش مي آمد تاكيد مي كرد كه بزرگ كردن سه بچه در تنهايي خيلي سخت است. روي ادب و اخلاق بچه ها حساس بود و سعي مي كرد آنها را هم مثل بقيه از خود راضي نگه دارد. حتي براي اين كه بتوانيم بچه ها را به سفر حج ببريم اقدام به دريافت وام كرده بود كه بعد از شهادتش متوجه شدم همه كارها را به نام من كرده است.
اوايل امسال كه دو نفر از پاسداران در منطقه سلماس به شهادت رسيده بودند در مراسم تشييع يكي از شهدا در وادي رحمت بوديم بعد از تشييع جنازه كنارم آمد و گفت:" تو هم از اين روزها خواهي ديد. محكم باش . مبادا شيون كني مبادا كاري كني كه دلشان برايت بسوزد و بگويند بيچاره ...به بچه ها هم ياد بده كه با ادب و مقاوم با قضيه برخورد كنند... اينكه به زبان بگوييم زينبي هستيم چيزي نيست ولي اگر به عهد و پيمانمان عمل كنيم و راه حضرت زينب را ادامه دهيم برازنده ماست."
از بهمن 86 كه راهي ماموريت كردستان شد نگران بودم و حتي مخالفت كردم. دو سال از وقت بازنشستگي اش گذشته بود اما بازنشسته نمي شد. شنيده بودم سلماس جاي خطرناكي است و فكر مي كردم اين همه كار بس است. شب كه بچه ها خوابيدند گفت:" خوب گوش كن. تو كه جنگ را ديده اي در سلماس هم درگيري است منتها خيلي وقتها مستقيم رودررو نمي شويم.بايد اماده باشي" من خيلي بهانه گرفتم .گفتم: مي آيم با فرماندهتان صحبت مي كنم ... بالاخره گفت:" بچه هايي كه جذب سپاه شده اند مثل حامد ما هستند كه آنها را در آن منطقه به من سپرده اند به نظر تو من آنها را بفرستم در كوه كه هر چه مي خواهد بشود يا اينكه خودم به مقصد برسانم شان." مي گفت من در كردستان بوده ام و آنجا را خوب مي شناسم حتي آنجا خيليها فكر مي كنند من كُردم چون لباس كُردي هم مي پوشم. اگر من نروم ممكن است پنجاه نفر شهيد بدهيم اما با بودن من شايد پنج نفر شهيد بدهيم. اين حرفها را همان جانبازي كه در لحظه حادثه كنار ايشان بود هم تعريف مي كرد مي گفت وقتي عازم ماموريت مي شديم آقاي ملكوتي جلوتر مي رفت و وقتي شناسايي مي كرد به ما مي گفت راحت بياييد.
هر سال يك يا دو بار به مشهد مقدس مشرف مي شديم امسال هم براي چهارده مرداد هماهنگ شده بوديم .آخرين روز ديدارمان روز بيست و پنج تير بود. طبق معمول ساعت شش و نيم صبح بايد خودش را به سرويس مي رساند و به شبستر مي رفت. اتفاقا شب قبل صحبت از رفتن بود و من گفته بودم كه نمي توانم به رفتنتان راضي بشوم اما حاجي گفت:" نه! اين بار از ته دل رضايت بده." هيچ چي نفهميدم. صبح بعد از نماز گفت براي خريد بليط قطار مشهد همين امروز اقدام كن. خداحافظي كرديم و رفت. آن صبح اولين باري بود كه هانيه وقت خروج پدرش از خانه خواب بود و مثل هميشه برايش آيه الكرسي نخواند. حاجي رفت اما بعد از چند دقيقه بعد آيفن را زد گفت زود حاضر شويد و بياييد پايين. سريع هانيه را بيدار كردم و راه افتاديم گفت :دلم برات نمي ده كه بتواني بليط بگيري بيا برويم خودم مي گيرم." اولين باري بود كه سر وقت به سرويس نمي رسيد. به چند جا رفتيم و بالاخره از هم جدا شديم تا او بليط بگيرد و من دخترم را به سنجش برسانم. زنگ زدم كه او بليط ها را در دفتر بليط فروشي بگذارد تا ديرش نشود. من مي توانستم بروم و بليط ها را از دفتر بگيرم اما با تعجب شنيدم كه گفتك نه بيا برويم خانه! براي اولين بار داشت دير مي رفت سر كار! سر خيابان منتظرش شدم آمد نشست توي ماشين. ديدم داشبرد ماشين را باز كرد و چيزي گذاشت. حواسم به رانندگي بود. حاجي خودش هيچ وقت رانندگي نمي كرد. مادرش مدتها قبل گفته بود اگر رانندگي كني شيرم را حلالت نمي كنم . مي ترسيد آقا رضا در سانحه رانندگي بميرد . حاجي هم هيچ وقت از حرف مادرش خارج نمي شد . خلاصه سر كوچه از هم جدا شديم. تا رسيدم خانه دوباره زنگ زد. آمد! ناراحت شدم كه:" تو چرا معطل مي كني؟!" ساعت يازده شده بود. گفت:" اگر اجازه بدهي مي خواهم يك چك بنويسم. "گفتم:" براي چي؟" گفت:" لازم ميشه ديگه" و نوشت و آنرا در كمد گذاشت. گفتم :"نكنه پولدار شدي من نمي دانم." گفت:" نه! وام ثبت نام كردم اگر مبلغش را ريختند مي تواني راحت برداري. اما يك خواهشي دارم اگر اتفاقي براي من افتاد نگذار ديگران براي من خرج كنند از خانه خودم خرج كن..." باز متوجه چيزي نشدم. او هميشه به دادن خمس حساس بود و اين بار هم سفارش مي كرد كه اگر پول كم آوردم از دوست صميمي مان مادر شهيد محمودي پول بگيرم. بالاخره او رفت . حدود يك ساعت بعد دوباره زنگ زد مي گفت:" امانتي در ماشين گذاشتم برش دار." تا خواستم هانيه را بفرستم گفت:" نه خودت بايد برش داري." رفتم پاركينگ داخل داشبرد يك بسته پول صد هزار توماني بود و يك نامه كه البته وصيتنامه اش بود! دلم ريخت. خواستم زنگ بزنم كه باز خودش تلفن كرد. مي خواست مطمئنم كند كه به همراه دوستانش كه تا آنوقت منتظرش مانده بودند راهي منطقه است و تنها نيست. آن شب طبق معمول يازده شب زنگ زد. سه روز بعد از آن هم سر ساعت يازده كه قرارمان بود زنگ زد اما روز بيست و نهم تير صبح كار واجبي پيش آمده بود كه با تلفن همراهش تماس گرفتم. خوشبختانه خط داد و ديدم دارد مي خندد مي گفت :" آره... جات خاليه !اينجا بخور بخوره."مطلب را نگرفتم : "حاجي چي شده؟ چي مي خوريد؟ "گفت: "نمي خوريم. دو طرف درگيرند اونها نتونستند ما رو بزنند ولي بچه هاي ما دو سه تا از اونها رو زدند." با نگراني گفتم :"تو كجايي؟ !" گفت:" من روي كوه بغل تخته سنگم .. نمي تونند بزنند ..."
آن شب خيلي از دوستان به خانه ما زنگ مي زدند. طوري كه ساعت يازده گذشت و من خودم را سرزنش مي كردم كه مشغول تلفنها شدم و نتوانستم با حاجي حرف بزنم .نمي دانستم ساعت يك ظهر همان روز در حال بازگشت از آن كوه حاجي شهيد شده بود.
... امسال روز زن هر چه كرد براي خودم چيزي نخريدم وسايلي براي خانه لازم بود كه خريد آنها برايمان اولويت داشت. آن شب حاجي گفت :"خوب! امسال كه من نتوانستم براي شما هديه روز زن بدهم ولي اگر شهادت قسمتم شد حتما شفاعتت مي كنم." گفتم:" فقط به خاطر روز زن؟" گفت :" از كجا مي داني شايد خانم فاطمه زهرا هم به خاطر همين روزها شفاعتمان را بكند..."
اميدوارم به قولش عمل كند ...