خاطرات سفر حج (3)

8/9/86

 امروز صبح همايش توجيهي حج تمتع جانبازن در سال 86 در هتل بزرگ تهران برگزار شد. اغلب جانبازان شهرستاني تاكنون خود را به تهران رسانده اند. تهراني ها هم آمده اند.از آمار اطلاعات دقيقي ندارم. همين قدر مي دانم كه آذربايجان شرقي  سه جانباز سهميه داشته كه هر سه نفرشان قطع نخاع بوده و با همراهي همسر و يك نفر به عنوان همراه مي شوند نه نفر(دو جانباز تبريزي و يكي از هادي شهر) . امروز در گزارش آقاي هاشمي مدير كاروان جانبازان شنيديم كه اين كاروان 41 جانباز ويلچري دارد كه 34 نفرشان قطع نخاع و بقيه قطع پا هستند. 7 نفر نابينا و 6 نفر شيميايي و بقيه اين كاروان 223 نفري جانبازان سرپايي و همراهان و خدمه كاروان و پزشك و روحاني ! فضاي نابي بود. ويلچري ها جلوي ما بودند. هاشمي ميگفت به مسو ولان حج عربستان گفته ايم اين كاروان گرامي ترين كاروان اعزامي از ايران و بلكه جهان اسلام است.... گرامي ترين !!! باورت مي شود جزء اين كاروان باشي؟ و بعد نمي دانم انگار روضه ابا لفضل خوانده شد ... احساس كردم دارم دوباره جان مي گيرم و همه خستگي ها و خمودگي ها و دل شكستگي ها دارد زايل مي شود . و عشق كردم كه بيدارم از خواب . ( خوابي كه سالها قبل از ازدواج ديده بودم و ... بعد ها همين خواب در يك دوره طوفاني تكليف مرا روشن كرد و ...) خدا را شكر مي كنم به خاطر اين زندگي كه ارزاني ام شده . قاطي كي ها نشسته ام ؟؟؟ جانبازي را ديدم كه همه صورتش از ابرو تا چانه فقط يك گودي بود ... باورش سخت است نه ؟؟ اول كمي جا خوردم هيچ وقت كسي را با آن شدت جراحت نديده بودم و معلوم است كه خيلي چيزها را  نديده ام كه در اين سفر خواهم ديد. مداح كاروان حاج آقا انساني است و روحانيون كاروان آقايان معين شيرازي ، موسويان و طاهريان . جلسه تمام شده بود كه....

 يكي صدامان زد : اِ آيوب تويي؟؟؟ ايوب به طرفش برگشت و با شور عجيبي همديگر را از روي ويلچر بغل كردند . شناختمش . عبدا... بود كه در سال 69 سه چهار ماه با ايوب من در بيمارستاني در شهر اسن آلمان با هم بستري بودند و عكسش را در آلبوم از "كارون تا راين" همسرم ديده بودم !( بعد ها از اين آلبوم مي نويسم)  بعدها آنها يك بار همديگر را ديده بودند اما بيش از ده سال بود كه ارتباطي نداشتند و ما فقط يك بار بعد از جستجوي فراوان تلفني باآنها كه در ساري زندگي مي كنند صحبت كرده بوديم  و حالا ... زنش هم همراهش بود. زود سراغ مرا گرفتند و ...

فردا پرواز كاروان جانبازان انجام خواهد شد. من چند ساعتي وقت دارم براي تعمير mp3 و خداحافظي از بعضي نفرات ... يكي از آنها دوست بزرگم خانم نوري در قم است . مي گويد : مطمئن باش كه بيداري. مطمئن باش كه منا همان مذبح و مسلخ است . شكر كن براي نفس هايت در عرفات و ...

به دور و برم نگاه مي كنم . اكثر برادرا ن جانباز بالاي چهل  سن دارند. بعضي ها سالها منتظر اين سفر بوده اند و بعضي چون برادر من كه به عنوان همراه ماست در يك نيم روز دعوت شده و آمده اند. _ كاروان اصرار دارد جانبازان هفتاد درصد يكي از محارم همسرشان را با خود بياورند . البته آنجا ديديم بعضي ها هستند كه به دليل اين كه جانباز كسي را براي همراهي نداشته با او آمده اند. بعضي همراه ها براي هشت يا نهمين سال بود كه با يك جانباز همراه شده و به حج مي آمدند .( قابل توجه بعضي ها) ناگفته نماند هزينه همراه به عهده خودش است . فقط بدون نوبت زحمت بعضي كارهاي يك جانباز را به عهده مي گيرد و مي آيد)

 

اين چه جور سفرنامه نويسي ست كه اين همه مقدمه دارد؟؟ ببخشيد احساس مي كنم اين سفر مي تواند گوشه هايي كمتر ديده شده از زندگي جانبازان را به شما نشان بدهخد . اين جزييات براي همين است .   

خاطرات سفر (2)

۸/۹/۸۶

بله . امروز بالاخره کنده شدیم از زمین. (مقصد پایتخت است.) از شهرمان .از خانه . از مادر و پدر و بچه ... از دوستان .از آشناها . حتی از غریبه ها .از آنهایی که می شناسمشان .. آنهایی که نمی شناسمشان ... آنهایی که اگر نه به زبان که به دل می خواهند یادشان باشیم . "التماس دعا" کلامی تکراری ست اما بعضی وقتها عجیب دوست داری تکرارش کنی . دم اخر همسایه پیرم " حاجی ننه " با گریه بغلم می کند . می خواهد برای پسرش دعا کنم. پسری که از خدمت سربازی مجروح و قطع نخاع شده و حالا ظاهرا مدتی ست کم حوصله و عصبی هم شده و ... گاهی فکر میکنم چقدر حرف تلخ و شیرین در مورد این جانبازان می توان نوشت . بماند برای بعد . فعلا که خداحافظی می کنم از تبریز . و وقتی اشکهای مردم را می بینم به خدا می گویم در این زندگی کوچک چه لحظه های بزرگی هست. با این حساب به راستی نمی شود از کوچک بودن حیات حرف زد!     

خاطرات سفر حج(1)

۲۱/۸/۸۶

روزهاست که در ذهنم مشغول نوشتنم. نوشتن آنچه که در مقدمات بزرگترین سفر زندگی مان بر ما می گذرد. زمانی سرگرم پیدا کردن دفترچه شدم. زمانی در تردید که چطور بنویسم ؟ از کی و ... چه چیزها را بنویسم. ... امروز اما یک هدیه استثنایی دریافت کردم. از نظر مادی ارزش جندانی ندارد اما از معدود هدیه هایی بود که مرا منقلب کرد. همسایه ام خانم علیزاده که دبیر یکی از دبیرستان های دخترانه است شب در خانه را زد. یک سینی در دست داشت که یک کاسه عدسی و یک بسته کادو پیچ شده توی آن بود. روی بسته نوشته بود : " میلاد حضرت معصومه "س" مبارک ..." برای اولین بار بود که به خاطر این نام هدیه می گرفتم!  به ناگهان مرور شد همه حالات و اتفاقات ریز و درشتی که با این نام داشتم. یاد زیارت هایم افتادم.  و خاطره تلخ سال 82 :برای نیمه شعبان با بچه های هیآت متوسلین ام الائمه مشرف شده بودیم . در بازگشت خرابی اتوبوس، معطلی پنج ساعته در سرمای شب ، بی شیر ماندن محمد امین من و فاطمه ی خانم خیابانی که هر دو شیر مادر شان را می خوردند و ... در آن شرایط بی غذا مانده بودند یکی شیطنت می کرد و گاه از گرسنگی بیسکویت هایی را که آن وقت شب پیدا کرده بودیم مک می زد و دیگری مریض و خسته فقط سینه خالی مادرش را می مکید!  در بازگشت هم راننده کلی راه را تا بویین زهرا عوضی رفت و خلاصه ما که قرار بود صبح به تبریز برسیم ، دم غروب رسیدیم بدون این که زاد و توشه آن روز را همراه داشته باشیم! ... آن شب کمی گلایه کردم از خانم . فکر نمی کردم روزی برسد که به عنوان یک مادر شیری برای بچه ام نداشته باشم ! اما آن تجربه تلخ بعد ها درک بعضی چیزها را برایم آسانتر کرد . .. حالا مرا باز هم ببخش خانم . این روزها مدام در حرم سیر کرده ام. از 14 آبان که به عنوان یکی از داوران مسابقه بین المللی سفرنامه نویسی رضوی مطرح شده ام و بیش از 120 سفرنامه را خوانده ام  و با بعضی واقعا حال کرده ام. دو سال قبل که بچه های دانشجوی ستاد ساهد دانشگاه علوم پزشکی را به مشهد برده بودیم برایشان دفترچه داده و ترتیب یک مسابقه سفرنامه نویسی را داده بودم . 4 جلد از آن سفر نامه ها را به همین  مسابقه دادم و عجیب این که هر چهار نفر برگزیده شدند. و عجیب تر این که مریم صدیقی که اهل سنت و شافعی مذهب بود جزو برگزیدگان اصلی شد! اگر بهش بگویم چه حالی می شود... امام رضا و خواهرش دوستی شان را ثابت کرده اند . ممنونم.

از این طرف خبر رجعت پیکر 11 شهیر بدر و خیبر هم آمده است که محمود دولتی هم بین آنهاست. فکر می کنم قبل از شهادت از ناحیه صورت زخمی شده بود. در کتابمان هم هست : در لشکر خوبان. " مهدیقلی رضایی " هم راهی کربلاست . و من در حالی که این همه در ذهنم است دارم آماده می شوم. از یک سو کودک درونم گرسنه و منتظر ، از یک سو در هوای حرم هایی که یکی به غربت معروف است و زیارت دیگری اجر و حال زیارت فاطمه زهرا " س" را دارد ، از یک سو یاد آنان که می آیند و روح ما را می برند و عطشمان را دامن می زنند ... می پرسم : خدا آیا مرا هم در لشکر خوبان خواهی پذیرفت؟ نه! بگذار اول بپرسم هنوز لشکر خوبانی هست؟

خاطرات سفر


دوره کردن بعضی رویدادها مثل دوباره دیدن اتفاقی ست که ترا در خود می پیچد و با خود می برد. اگر باز نوشتن خاطرات یک سفر بزرگ به بزرگی "حجة الاسلام " دوباره بودن و دیدن آن فضا باشد آستین بالا می زنم برای سامان دادن به خاطرات پراکنده ای از یک کاروان حج که از قضا بقیة السیو فهای روزگار مایند. به یاری خودش خاطرات روزانه سفر حج سال ۸۶ شمسی را با همراهانم مرور می کنم. از همین فردا!  

توجیه و طلب وسعت

روزگازی نوشتن خیلی راحت بود . به هر چیز که نگاهت می افتاد صدایش را می شنیدی . حتی برای نوشتن انتخاب هم نمی کردی . مدتی که گذشت دست به انتخاب زدی . دیدی هر چیزی ارزش دیدن و نوشتن را ندارد و فرصت برای این همه هم نیست . گذشت ... تا این روزها که در کل سررسید سال ۸۷ می بینم تعداد روزهایی که با کلمه پر شده اند به یک ماه هم نمی رسد . نمی دانم اسم این حال را چه بگذارم ؟ دوری از نوشتن به خاطر تنبلی ست  به خاطر ده ها کاریست که اولویتشان را بر تو تحمیل می کنند : پخت و پز ! رفت و روب ! رسیدن به درد همسر و مادر و برادر و ... گر چه هیچ کدامشان را هم به نحو مطلوب نمی توان انجام داد! مدتها منتظر مهر و باز شدن مدرسه ها بودم تا با رفتن پسرکم به مدرسه فرصتی که دربدرش هستم پیدا شود ... هنوز که مهیا نیست و به دلیل یکی از ابتلائات این قرن یعنی زیاده خواهی و بد عهدی و ... همراه با مرد خانه آواره دادگا ههای میهن اسلامی هستیم که امیدوارم به همین زودی به سرانجام نیک برسد (بعد از ۱۸ ماه!)... این همه در جهت توجیه همه تکرارها و نقص ها و دیر به دیر شدن های این پیله بود ... حالا گاهی به خودم می گویم مگر زندگی غیر از این است ؟ من سعی میکنم به بچه ام یاد بدهم که جور دیگری به دنیا و خودش و خدا نگاه کند. چیزی دور نیست ... سعی میکنم همراه حاضری برای همسفر زندگیم باشم ... و دختری که در دسترس مادر و پدر هست و ... سعی میکنم از یک ساعت و دو ساعت عا برای خواندن و نوشتن بهره ببرم که دوستان اهل قلم خوب می دانند گاهی وقت هست و حال نیست و ... این همه می شود دلیل لین همه تاخیر برای به سامان رساندن یک کتاب یا ...

خب دیگر فقط می ماند این که برای وسعت زندگی هم دعا کنیم !

بند مقدس هفتم

1-     ده سال پيش همين روزها بود كه زني در حالي كه از گفتن چيزي كه مي خواست مطرح كند دست و پايش را گم كرده بود مردي را به دختري معرفي كرد .

2-     دختر احساس كرد تشت آب داغي بر سرش ريخته شد .آخر به او گفته بودند آيا حاضر است با مردي كه جانباز است و قطع نخاع ... ازدواج كند ؟

3-     از آن خانه تا خيابان سه دقيقه بيشتر راه نبود. دختر انگار منگ بود ... من؟ او؟ چطوري؟ من؟ من؟ من؟ دختر انگار مي خواست از آن من رها شود

4-     تا در تاكسي نشست با خودش گفت خوب حالا كه بله ... اين پله ها را چه كنم ؟ اين جوي هاي آب را چه ؟ كوه را ؟ جاده را ؟ ... دختر به تنها چيزي كه فكر نكرد مانع هايي بود كه ممكن بود براي اين ازدواج باشد ... ذهن او دور طبيعت مي گشت ...گاهي چه قدر يك بله همه چيز را  آسان مي كند !

5-     دو هفته طول كشيد تا مادر و پدر و برادر و چه مي گويم همه آنهايي كه عمري از تو بي خبرند اما وقت انتخاب كه مي شود سر و كله شان پيدا مي شود و احساس وظيفه شان بارور مي شود و ...  آمدند و گفتند و شنيدند و فهميده يا نا فهميده ولي راضي از انجام وظيفه و تذكاري كه داده بودند راهشان را گرفتند و انگار به بله  تو احترام گذاشتند ... در اين دو هفته دو بار ديدار و شنيدن همسفري كه مدام از سختي و هول و ولاي اين راه مي گفت كافي بود ...

6-     ا زشانس پدر كه از آن زياد گله دارد همه اين روزها مصادف شده بود با هفته دفاع مقدس ! يعني از راديو و تلوزيون كه پدر جانش به اخبار آنها بسته بود فقط حرف جنگ بود كه سرريز مي شد ! يكي خاطره مي گفت ... با يكي مصاحبه مي كردند ... يكي مي خنديد و مي خنداند ... براي يكي مي گريستند ... بيچاره پدر كلافه شده بود انگار در اين باران تبليغات !حتي وقتي از شبكه هاي خودي مي خواست خلاص شود و به BBC  گوش ميداد در اخبار ورزشي خبر دختر قهرمان ‍‍ژيمناستي را مي شنيد كه در مسابقات دچار حادثه شده و قطع نخاع گرديده !!!بيچاره پدر انگارهر چه مي ديد و مي شنيد ربطي به اين انتخاب داشت ! اصلا  او كه تاب ديدن يك زخم كوچك را نداشت و با شنيدن يا خواندن يك شعر حتي احساساتي ميشد چطور مي توانست دختر زبر و زرنگش را به خانه كسي بفرستد كه زخم و درد و دارو درمان سهم هر روزش بود ؟! بعضي وقتها بعضي بچه ها چه ها كه از پدر و مادر نمي خواهند!!!... بيچاره پدر چه  "دو هفته ي  دفاع مقدسي" را گذراند تا بله را گفت !

7-     بند هفتم  مقدس بود ... بند هفتم مقدس است انشاا...

قرار نبود اینطور بشود !

قرار نبود اينطور بشود ! قرار نبود "حضور" محدود شود به شبهاي جمعه  ... قرار نبود هواي اين شهر كه به غيرت و تعصب و ايمان شهره  بود خفه مان كند . قرار نبود چاپلوسي و رياكاري از واحدهاي اصلي دانشگاه جامعه باشد . .. قرار نبود حرف حق گفتن  به جلسات غير رسمي و پشت درهاي بسته موكول شود . اصلا قرار نبود "حق" محرمانه شود !

قرار نبود كسي به خاطر انجام وظيفه اي كه به خاطر آن از بيت المال حقوق و پاداش مي گيرد منت گذار و متوقع باشد ... قرار نبود سر به سر هم بگذاريم  و بعد اگر به خودمان آمديم به قول آن شهيد سعيد ببينيم يكي سرمان را پايين فشار مي دهد كه بخور و ... سر از آخور بلند نكن ... قرار نبود در اين شهر كه كسي درآن غريبه نيست احساس غريبي بكنيم. ... دردآور است . توي اين شهر كه دارد در شلوغي و الودگي به پايتخت مي رسد به هر اداره و نهاد و سازماني كه نگاه مي كني رييس و مدير و مسوولش يا روزگاري رزمنده  بوده و حتي زخمي به يادگار دارند يا عضو هسته مقاومت و بسيجي فعال و حداقل  ادعاي بودن در متن حادثه را دارد  ... اما هر طرف را نگاه  كني  دادت درمی آيد كه قرار نبود اين طور بشود!! چندي پيش وقتي در جلسه اي مكالمه پر تنش دو نفر از رزمندگان ديروز و مسوولين امروز را ميديدم كه با چه عبارات و لحني روبروي هم ايستاده اند چيزي توي دلم فرو مي ريخت  ... هر دو را تا حدودي مي شناختم شايد چند خاطره از روزهايي كه در گردان حبيب و لشكر عاشورا يار و رفيق هم بودند را به ياد مي آوردم ... حالا چه مي ديدم ... افسوس كه بعضي احوال توجيه پذير نيستند ... همين مي شود كه دلمان نمي آيد ديگر از بعضي ها  خاطره بشنويم ... همين مي شود كه اينقدر غريب مي شويم در اين شهر با اين ادارات و اين مسوولان حزب اللهي و رزمنده اش ... و گريه مان مي گيرد بر اين همه بيراهه كه مي رويم و رويمان نمي شود در آستانه هفته دفاع مقدس سر بالا كنيم و ... ميچسبيم به شهدا كه بدجوري برنده ميدان شدند و ... افسوس مي خوريم به حال آنها كه مهر جهاد بر پيشاني شان خورد ولي حالارنگ و ريا نصيبي  از آن صفا برايشان نگذاشته !

بله ... قرار نبود اين طور بشود . قرار نبود خيبري ها وبدري ها و كربلايي ها اين قدر سر و صدا داشته باشند !!!! قرار نبود پشت هم را خالي كنند ... قرار نبود پشت هم صفحه بگذارند ... اگر كمي از بركات آن ماههايي كه در جبهه نفس كشيدند توي جانشان مي ماند مي توانستند  آبادمان كنند ... مي توانستند مرد خوب قصه هاي واقعي باشند كه براي بچه هامان مي گوييم ... افسوس !هنوز بايد به بچه هاي دهه 30 انقلاب قصه كدو قلقله زن و شنگول و منگول را گفت ... قرار نبود اين طور بشود !

مردی برای ملکوت

مردي براي ملكوت

به بهانه چهلمين روز شهادت پاسدار سرافراز اسلام سرهنگ شهيد محمدرضا ملكوتي

 

 

"اتفاق" مي افتد ... شايد من و تو بپنداريم كه اتفاق ناگهاني ست .شايد گمان كنيم اين زيباترين اتفاق يعني پايان عمر به شهادت در اين زندگي كه روزمرگي هايش مجال انديشيدن به اوج را از ما گرفته است اتفاقي غير منتظره و ناگهاني ست ... شايد من و تو دل بسوزانيم بر از دست رفتن پدري  و بر شهادت غريبانه پاسداري كه  براي مصدوميت شيميايي اش در دوران جنگ كارت جانبازي و درصد و امتياز نگرفت ... مردي كه ساده زيست و آماده ...و در طول زندگي 18 ساله اش منت دار كسي نشد و ... مردي كه براي ملكوت مي زيست و به واقع ملكوتي شد ... مردي به نام "محمدرضا ملكوتي " سرهنگ پاسداري كه در ظهر بيست و نهم تير ماه 87 در منطقه سلماس شهادت را يافت ...   

زماني كه در محضر خانواده گراميش  حاضر شدم  در تدارك مراسم چهلم شهيدشان بودند ساعتي پاي صحبتهاي مادر گرامي و همسر بزرگوارش نوشتم و شنيدم از زندگي مرد و زني كه هر دو پاسدار بودند و به حق ثابت قدم در اين راه كه پايان ندارد. آنچه مي خوانيد مختصري از قصه اي راه است :

محد رضا ملكوتي متولد سال 48 اهل روستاي الوار بستان آباد بود و دانش آموز مدرسه سپاه كه درس را ناتمام گذاشت و به جبهه ها رفت . از آنچه در طول جنگ بر او گذشته چيز زيادي نمي دانم . بعد ها شنيدم كه به دليل مصدوميت شيميايي پرونده اي داشته و اين اواخر هم از بنياد پيگير بودند كه بيا برو كمسيون كه البته اصلا تمايلي به اين كار نداشت و ميگفت اتفاقي برايش نيفتاده و بچه هاي ديگري هستند كه وضع خوبي ندارند و نياز به پيگيري دارند و ... همه چيز را معامله مي دانست كه از ابتداي ورودش به سپاه شروع كرده بود .

 

ما با هم نسبت فاميلي نداشتيم . در زمان جنگ من در سپاه اهر بودم و در بسيج خواهرا ن فعاليت مي كردم . از سال 65 رسمي شده بودم .آقاي ملكوتي هم از سال 64 عضو سپاه شده بود. بعد ها برايم مي گفت كه با دوستا نش عهد بسته بود كه اگر شهيد شدند همديگر را شفاعت كنند و اگر ماندند با كسي ازدواج كنند كه مانع ادامه راهشان نشود . مي گفت زمان ارتحال امام بود و در كنار مرقد امام در فكر بودم كه خدايا من كه قصد كرده ام با يك بسيجي ازدواج كنم اما كدام شهر بروم . ... همان لحظه بود كه يكي از برادران داد زد :" آقاي ملكوتي ...آقاي ملكوتي... اهر ... " من ماتم برد كه اين  چه مي گويد. پرسيدم :"اهر چي ؟" گفت :" از اهر يك كاروان آمده "... اما همانجا بود كه من تصميم گرفتم در سپاه اهر دنبال همسر آينده ام باشم . آمد و همه حرفمان اين بود كه مانع كارها و فعاليتهاي هم نشويم . خيلي ساده ازدواج كرديم .

 

براي زندگي آمديم تبريز . بيشتر در مسجد كريمخان فعاليت مي كرد.  فعاليتهاي قرآني داشت . صوت و لحن خوبي داشت و در مسابقات هم شركت مي كرد . ديپلمش را هم گرفت و با اينكه ديپلم رياضي داشت در رشته روان شناسي وارد دانشگاه شد .اما  مسايل دانشگاه پيش امد و در همان سال 78 بود كه در اغتشاشات مقابل دانشگاه زخمي هم شد . آن روزها اصلا نمي دانستيم كجاست و چه مي كند . گاهي خودش زنگ مي زد . وقي بعد از يك هفته آمد كف پاهايش تاول زده بود . ناراحت شدم. گفتم چرا با خودت اين جوري مي كني  ؟ گفت يك هفته ست كه سر پاييم . بعد با ديدن پيراهن پاره اش متوجه شدم كه از ناحيه كتف هم چاقو خورده . بازويش هم با ضربه سنگي كه خورده بود كبود بود .. دو سال پيش هم كه كه بانك آبرسان را آتش زده بودند دوباره مدتها آنجا بود و وقتي آمد پايش زخمي بود طوري كه سه روز خوابيد اما اصلا اعتراضي نمي كرد مي گفت كار خودمان است و به خاطر همين ها بايد آماده باشيم.

 

به كم قانع بود ..با اين كه زندگي ساده اي داشتيم ولي هر چه تهيه مي كرد مي گفت خدا شاهد است كه به خاطر شما اين چيزها را مي خواهم اگر خودم بودم در يك اتاق هم سر مي كردم. به ما نه نمي گفت ... هر وقت از     ماموريت مي آمد عذر خواهي مي كرد. مي گفت اگر تو نباشي من نمي توانم اينقدر راحت به كارهايم برسم. با اطمينان به توست كه شب و روز از خانه دورم و مي دانم  تو بچه ها را درست بار مي آوري . به مقام مادر و تربيتي كه در دست مادر بود خيلي اهميت مي داد. بارها شب كه به خانه مي رسيد پاهايم را مي بوسيد ناراحت مي شدم و حتي گريه مي كردم كه اين چه كاريست ...مي گفت من هر چه قدردان شما باشم و خدمتتان را بكنم كم كرده ام . در طول 18 سال زندگي مشترك يك بار نگفت براي من جوراب بشور يا چايي بيار ... از راه كه مي رسيد اگر غذا يا چاي آماده نبود خودش دست به كار مي شد و اصلا توقعي از كسي نداشت. وقتي در سال 84 بازنشست شدم  گفتم: آقا رضا ديگه من تو خونه هستم و تو نبايد اين كارارو بكني. اما او جواب داد: چرا ؟ تا  الان هم كه كار مي كردي اضافه بر سازمان بوده و ... با اين احوال بود كه در خانه هيچ وقت خسته نمي شدم. اين اواخر يك بار گفتم آقا رضا ما كه اين قدر زندگي خوبي داريم كاش مصاحبه اي بكنيم و جوان ها هم ببينند مي شود مثل ما زندگي كرد و خوشبخت بود. اما او معتقد بود شايد اين كارها ارزش كارهامان را كه براي خدا و رضايت خدا بود از بين ببرد.

 

گاهي از وسايلي كه در خانه بود براي كمك به نيازمندان مي دادم يك بار براي اين كه خيالم راحت باشد اين مساله را به ايشان گفتم. او گفت من وقتي حقوقم را مي گيرم اول خدا راشكر مي كنم كه در خدمت جمهوري اسلامي و به بركت امام و شهدا مي توانم كار كنم و پول بگيرم  و از خدا مي خواهم پولمان در راه رضاي خدا و احسان در حق 14 معصوم خرج شود.

سال 71 "حامد" و سال 75 "هانيه" را خدا به ما داد. اسم بچه ها را خودش انتخاب مي كرد و هميشه مي گفت مي دانم كه من زياد نخواهم ماند و وظيفه تربيت بچه ها به گردن شماست حتي وقتي حرف بچه سوم پيش مي آمد تاكيد مي كرد كه بزرگ كردن سه بچه در تنهايي خيلي سخت است. روي ادب و اخلاق بچه ها حساس بود و سعي مي كرد آنها را هم مثل بقيه از خود راضي نگه دارد. حتي براي اين كه بتوانيم بچه ها را به سفر حج ببريم اقدام به دريافت وام كرده بود كه بعد از شهادتش متوجه شدم همه كارها را به نام من كرده است.

 

اوايل امسال كه دو نفر از پاسداران در منطقه سلماس به شهادت رسيده بودند در مراسم تشييع يكي از شهدا در وادي رحمت بوديم بعد از تشييع جنازه كنارم آمد و گفت:" تو هم از اين روزها خواهي ديد. محكم باش . مبادا شيون كني مبادا كاري كني كه دلشان برايت بسوزد و بگويند بيچاره ...به بچه ها هم ياد بده كه با ادب و مقاوم با قضيه برخورد كنند... اينكه به زبان بگوييم زينبي هستيم چيزي نيست ولي اگر به عهد و پيمانمان عمل كنيم و راه حضرت زينب را ادامه دهيم برازنده ماست."

از بهمن 86 كه راهي ماموريت كردستان شد نگران بودم و حتي مخالفت كردم. دو سال از وقت بازنشستگي اش گذشته بود اما بازنشسته نمي شد. شنيده بودم سلماس جاي خطرناكي است و فكر مي كردم اين همه كار بس است. شب كه بچه ها خوابيدند گفت:" خوب گوش كن. تو كه جنگ را ديده اي در سلماس هم درگيري است منتها خيلي وقتها مستقيم رودررو نمي شويم.بايد اماده باشي" من خيلي بهانه گرفتم .گفتم: مي آيم با فرماندهتان صحبت مي كنم ... بالاخره گفت:" بچه هايي كه جذب سپاه شده اند مثل حامد ما هستند كه آنها را در آن منطقه به من سپرده اند به نظر تو من آنها را بفرستم در كوه كه هر چه مي خواهد بشود يا اينكه خودم به مقصد برسانم شان." مي گفت من در كردستان بوده ام و آنجا را خوب مي شناسم حتي آنجا خيليها فكر مي كنند من كُردم چون لباس كُردي هم مي پوشم. اگر من نروم ممكن است پنجاه نفر شهيد بدهيم اما با بودن من شايد پنج نفر شهيد بدهيم. اين حرفها را همان جانبازي كه در لحظه حادثه كنار ايشان بود هم تعريف مي كرد مي گفت وقتي عازم ماموريت مي شديم آقاي ملكوتي جلوتر مي رفت و وقتي شناسايي مي كرد به ما مي گفت راحت بياييد.

هر سال يك يا دو بار به مشهد مقدس مشرف مي شديم امسال هم براي چهارده مرداد هماهنگ شده بوديم .آخرين روز ديدارمان روز بيست و پنج تير بود. طبق معمول ساعت شش و نيم صبح بايد خودش را به سرويس مي رساند و به شبستر مي رفت. اتفاقا شب قبل صحبت از رفتن بود و من گفته بودم كه نمي توانم به رفتنتان راضي بشوم اما حاجي گفت:" نه! اين بار از ته دل رضايت بده." هيچ چي نفهميدم. صبح بعد از نماز گفت براي خريد بليط قطار مشهد همين امروز اقدام كن. خداحافظي كرديم و رفت. آن صبح اولين باري بود كه هانيه وقت خروج پدرش از خانه خواب بود و مثل هميشه برايش آيه الكرسي نخواند. حاجي رفت اما بعد از چند دقيقه بعد آيفن را زد گفت زود حاضر شويد و بياييد پايين. سريع هانيه را بيدار كردم و راه افتاديم گفت :دلم برات نمي ده كه بتواني بليط بگيري بيا برويم خودم مي گيرم." اولين باري بود كه سر وقت به سرويس نمي رسيد. به چند جا رفتيم و بالاخره از هم جدا شديم تا او بليط بگيرد و من دخترم را به سنجش برسانم. زنگ زدم كه او بليط ها را در دفتر بليط فروشي بگذارد تا ديرش نشود. من مي توانستم بروم و بليط ها را از دفتر بگيرم اما با تعجب شنيدم كه گفتك نه بيا برويم خانه! براي اولين بار داشت دير مي رفت سر كار! سر خيابان منتظرش شدم آمد نشست توي ماشين. ديدم داشبرد ماشين را باز كرد و چيزي گذاشت. حواسم به رانندگي بود. حاجي خودش هيچ وقت رانندگي نمي كرد. مادرش مدتها قبل گفته بود اگر رانندگي كني شيرم را حلالت نمي كنم . مي ترسيد آقا رضا در سانحه رانندگي بميرد . حاجي هم هيچ وقت از حرف مادرش خارج نمي شد . خلاصه سر كوچه از هم جدا شديم. تا رسيدم خانه دوباره زنگ زد. آمد! ناراحت شدم كه:" تو چرا معطل مي كني؟!" ساعت يازده شده بود. گفت:" اگر اجازه بدهي مي خواهم يك چك بنويسم. "گفتم:" براي چي؟" گفت:" لازم ميشه ديگه" و نوشت و آنرا در كمد گذاشت. گفتم :"نكنه پولدار شدي من نمي دانم." گفت:" نه! وام ثبت نام كردم اگر مبلغش را ريختند مي تواني راحت برداري. اما يك خواهشي دارم اگر اتفاقي براي من افتاد نگذار ديگران براي من خرج كنند از خانه خودم خرج كن..." باز متوجه چيزي نشدم. او هميشه به دادن خمس حساس بود و اين بار هم سفارش مي كرد كه اگر پول كم آوردم از دوست صميمي مان مادر شهيد محمودي پول بگيرم. بالاخره او رفت . حدود يك ساعت بعد دوباره زنگ زد مي گفت:" امانتي در ماشين گذاشتم برش دار." تا خواستم هانيه را بفرستم گفت:" نه خودت بايد برش داري." رفتم پاركينگ داخل داشبرد يك بسته پول صد هزار توماني بود و يك نامه كه البته وصيتنامه اش بود! دلم ريخت. خواستم زنگ بزنم كه باز خودش تلفن كرد. مي خواست مطمئنم كند كه به همراه دوستانش كه تا آنوقت منتظرش مانده بودند راهي منطقه است و تنها نيست. آن شب طبق معمول يازده شب زنگ زد. سه روز بعد از آن هم سر ساعت يازده كه قرارمان بود زنگ زد اما روز بيست و نهم تير صبح كار واجبي پيش آمده بود كه با تلفن همراهش تماس گرفتم. خوشبختانه خط داد و ديدم دارد مي خندد مي گفت :" آره... جات خاليه !اينجا بخور بخوره."مطلب را نگرفتم : "حاجي چي شده؟ چي مي خوريد؟ "گفت: "نمي خوريم. دو طرف درگيرند اونها نتونستند ما رو بزنند ولي بچه هاي ما دو سه تا از اونها رو زدند." با نگراني گفتم :"تو كجايي؟ !" گفت:" من روي كوه بغل تخته سنگم .. نمي تونند بزنند ..."

 آن شب خيلي از دوستان به خانه ما زنگ مي زدند. طوري كه ساعت يازده گذشت و من خودم را سرزنش مي كردم كه مشغول تلفنها شدم و نتوانستم با حاجي حرف بزنم .نمي دانستم ساعت يك ظهر همان روز در حال بازگشت از آن كوه حاجي شهيد شده بود.

... امسال روز زن هر چه كرد براي خودم چيزي نخريدم وسايلي براي خانه لازم بود كه خريد آنها برايمان اولويت داشت. آن شب حاجي گفت :"خوب! امسال كه من نتوانستم براي شما هديه روز زن بدهم ولي اگر شهادت قسمتم شد حتما شفاعتت مي كنم." گفتم:" فقط به خاطر روز زن؟" گفت :" از كجا مي داني شايد خانم فاطمه زهرا هم به خاطر همين روزها شفاعتمان را بكند..."

اميدوارم به قولش عمل كند ...

وادی

در ميان فصل هاي تاريخ هر ملتي  فصل دفاع و مقاومت در برابر هجوم دشمن برگ هايي ارزشمند و فراموش ناشدني ست. بعد از گذشت 20 سال از پايان دفاع دليرانه 8 ساله ملت بزرگ ايران  مي بينيم كه حتي اگر برخي كم و كيف جنگ تحميلي را زير سوال مي برند در مقابل شهداي جنگ يك حس مشترك دارند :احترام . از اين رو مدفن شهداي هر شهر نه فقط ميعادگاه خانواده هاي  بزرگوار و همسران و فرزندان و پدران و مادران   دلسوخته شهداست بلكه همه مردم نسبت به قبور شهدا احساس قرابت و احترامي دارند كه ممكن است حتي در فرصت  چند روزه يك سفر نيز سري به مزار شهدا بزنند . "وادي رحمت تبريز " نيز به عنوان بزرگترين ميعادگاه شهداي اين شهر مورد توجه خانواده هاي شهدا ، ايثارگران و ... بوده و مردم تبريز از سالها پيش شاهد آغاز ساخت و ساز در قطعه شهدا بوده اند . وقتي در آغاز دهه 80 نمايشگاهي از عكس ها ، آثار به دست آمده از تفحص و خودروي فرماندهان شهيد اين استان در محوطه مقابل قبور شهداي گمنام پا گرفت اميدواري براي تبديل و ساماندهي اين قطعه با صفا به يك مجموعه فرهنگي بيشتر شد اما گويا تديبر ديگري در كار بود و باز تغيير مديريت و تغيير برنامه ها و ... برنامه ساماندهي قبور شهدا با تشكيل جلساتي با حضور خانواده هاي شهدا و توجيه طرح شتاب گرفت . اطلاعيه هايي بر روي كتيبه ها و شيشه ها نصب شد و تصوير وادي رحمت كه با عكس شهدا با آثار شهدا با پرچم مطهر ايران و با گل و درخت صفايي مضاعف داشت دگرگون شد. .. آن روزها ديدن چهره وادي حزن تلخي را بر روي چهره دوستداران شهدا مي نشاند.  حال بعد از گذشت چندين ماه قطعه پايين وادي رحمت كه هنوز مي شود در آلبوم هاي به جا مانده از شهدا عكس هاي بي نظيري از آنجا يافت به زميني مسطح و مفروش با سنگ  تبديل شده است . قبور شهدايي كه در زمان تدفين در رديف منظمي به خاك سپرده نشده بودند با كمي جابجايي در رديف هاي منظمي قرار گرفته و تصوير شهدا روي سنگ قبرشان حك شده است . اين اتفاقي ست كه تا كنون در وادي رحمت افتاده است. به زعم متوليان امر در بنياد شهيد و سازمان گلزار شهدا اين طرح پس از اتمام خواهد توانست مجموعه اي زيبا در شان شهدا و خانواده هاشان باشد  و جوابيه كوتاهي كه در وا كنش به مطلب هنرمند و آشنا ي ديرين جبهه ها بهزاد پروين قدس ( مندرج در صفحه پايداري شماره 247 ) به دفتر نشريه ارسال شده است نارساتر از آن است كه بتواند توضيحي كافي و وافي براي  عموم خانواده شهدا و جستجو گران ياد و آثار شهدا باشد.  مساله تنها نبود يك سقف بر سر زايران شهدا نيست بلكه اين تصور كه مزار قهرمانان شهيد جنگ تحميلي ما بايد به مثابه قبور سربازان كشورهاي ديگر بازسازي شود نكته قابل تامل و پرسش اساسي ماست. مساله تنها سخت پيدا كردن مزار يك شهيد نيست بلكه در وضع فعلي شناسايي تصوير شهدا براي جوانان و علاقمنداني كه با خواندن يك كتاب خاطره به جستجوي  شهدا راهي وادي رحمت مي شوند تنها محدود به عكسي بر سنگي مي شود كه با كمال حيرت گاه به اشتباه بر قبر مطهر شهدا نقش بسته است. تعجب آور است كه بر مزار شهيد حميد غمسوار تصوير پدرش مرحوم علي غمسوار كه از رزمندگان لشكر عاشورا بوده نقش بسته است ! يا تصوير شهيد وثوق بر روي سنگ مزار شهيدي كه از قضا از شهداي معروف جنگ است حك شده : بر مزار شهيد حاج علي پاشايي !!!

 

 

 

 

 

ما ممکن است این روزها به راحتی با سهو انگاشتن این قبیل اشتباهات بگذاریم و بگذریم اما سهل انگاری و انجام ندادن درست کار حتی در همین حد اقل نیزمایه شرمساری ست .  روزی را به یاد دارم  که مادر بزرگوار شهید  بایرامعلی ورمزیاری با وسواس و دقت تمام وسایل ، لباسهای گلوله خورده ، یادداشت ها و عکس های شهیدش را در یک اتاق چیده و  آنجا را به سان موزه ای کوچک درحد توان حفظ کرده بود. از آن روز به ایده ایجاد موزه شهدا به دیده احترام نگریسته و پیگیر آن بوده ام اما این کار هم یا به سامان نرسیده یا ما بیخبریم.  معلوم نیست در حال حاضر چند در صد از خانواده های شهدا نسبت به تحویل آثار به جا مانده از شهیدشان به موزه شهدا رغبت داشته باشند.چه بر سر مدارک و وسایلی که به قول مسوولان طرح ساماندهی گلزار شهدا شت ویترین های سر مزارها زیر آفتاب و در برابر باد و باران در حال از بین رفتن بود ، آمده است؟ شاید یه دهها دلیل از جمله ندانم کاری ها و تبلیغ غلط و برنامه ریزی نا بسامان مسوولان این روزها کمتر کسیحال و حوصله ÷یگیری و چند وچون مسایلی از این قبیل باشد اما زمانی فراخواهد آمد که جوانان ما از تشابه  گلزار شهدای ما به صحنه هایی از قبیل آنچه در ابتدا و انتهای فیلم "نجات سرباز رایان " خواهند دید نکته های دیگری برداشت خواهند نمود و آن روزها دسترسی به مرجع زنده و آگاهی که بتواند توضیح گوی طرح ها باشد شاید غیر ممکن باشد .

 مرداد به قول فرمانده  سپاه در سالهای جنگ ماه پیروز های بزرگ ما در جنگ است .. شهر ما ، شهدا و رزمندگان شهر ما در سکوت و بی خبری این ماه راهم  پشت سر می گذارند ... نهادهای متولی به تکرار و به خاموشی انجام وظیفه می کنند! وادی رحمت بالاخره به زعم برخی عزیزان آباد خواهد شد ...لابد چند شب خاطره هم برای سالگرد آقا مهدی در برنامه هست ... جند جلد کتاب کوچک هکم ممکن است رو نویسی شود ! ... اما اگر چنین باشیم فرزندان ما از حماسه لشکر عاشورا و شهیدان و رزمندگانش چه خواهند دانست؟

مدیر ...

بعضي وقت ها همين جوري ست. مدتي نمي نويسي و بعد كه مي خواهي شروع كني مي گردي كه از كجا شروع كني . عليرغم روزهاي شلوغي كه انگار تمامي ندارند از خودم مي پرسم چه كرده ام ؟؟؟ راستي كه حاسبوا با چه عقلانيتي سفارش شده !  به هر حال از چيزهايي كه در وب نوشته ام و ذخيره نشده هم مي گذرم و :

1-     سيزده  تير ماه بود كه  به طور رسمي نامه مدير مسوولي آذر پيام هم رسيد و ... آن روز خيلي در فكر بودم . بعضي دوستان اشاره اي هم مي كردند كه تاكنون در عرصه مطبوعات محلي آذربايجان فقط يك نشريه با مدير مسوولي خانمي به نام زهره وفايي منشر ميشده ‌نشريه اي طنز به نام جوالدوز كه از قرار نشريه قوي هم بوده و چند سالي ست ديگر منتشر نمي شود . و حالا ....  به خودم مي گويم چه فرقي مي كند ؟ اول بودن ! دوم بودن !  سر بودن ! ته بودن ! همه اينها چه بي ارزشند وقتي نداني كجايي و به چه كاري ... مي تواني كاري بكني ؟ مي تواني زمينه را براي كاري بزرگ فراهم كني ؟ ميتواني  لااقل اگر بلد نيستي كاري كني سنگي را از پيش پاي آنها كه كار كي كنند برداري .... عجب روزگاري داريم خواهر ... برادر ... عجب گمگشتگي و گيجي اي هست ... عجب حيرت و اضطراري هست ... عجب .... آن وقت بلند شو در 12 صفحه كاغذي حرف بزن يا لااقل  معبري باز كن براي گفتن ؛ داد زدن ؛ شنيدن ؛ ديدن و تكان دادن و بازگو كردن و ... من به همت و ديدگان هوشيار و قلم هاي صادق و تدبيرهاي كارساز و همدلي و افق مشترك عزيزاني فكر مي كنم كه درد هاي مشترك دارند و در اين شهر قحط الرجال كه از هر سو خبر سوء مديريت ها و ندانم كاري ها مي رسد  در تلاشند ...

مادر

من مدینه ات را دیدم. من در بین الحرمین جا داشت که جان بدهم . من در روضه منوره گویی صدایی مدام بر مغزم و دل نا توانم فرود می آمد که ... دستهای نبی امانت نازنین و زخم خورده اش را باز گرفت و ...

من در مدینه مویه های غریب حسنین را نا باورانه جستجو  کردم ... من در مدینه سال ۱۴۲۸ هجری گم می شدم در ازدحام دردهای گم شده ... من در مدینه از خشونت و بی حیایی آنها که خود را خادم حرم می دانند و تاب گریه های فاطمی را ندارند ترسیدم. ...

مادر...  مادر.... مادر 

من در کلمه های آن دلاور جانباز که چشمهایش را در جبهه ها به صاحبش بخشیده بود سوختم وقتی در میان نوحه های مداح کاروان حاج آقا انسانی او را به حرف گرفت و او گفت من همیشه دلم برای دیدن تنگ می شد اما مدینه تنها شهری ست که نمی خواهم ببینمش ... این شهر مادر ... این شهر غریب مادر . مادری که دردش نا شناخته ماند ... گریه هایش را تا سطح عواطف یک دختر پایین آوردند ... نتوانستند بفهمند راز ناله هایش را ... در وصف جراحت سینه و پهلویش متوقف شدند و وااسفا که از عهده آن هم خوب برنیامدند ...

مادر! ما شیعیان مضطر را به حرمت دل دریایی حسین به روشنایی دل مهربان حسن ... ما را ببخش و پناه ده ...  

 

 

 

 

 

همیشه شوکران

دیر وقت بود که تلفنم زنگ زد .شب یک شنبه بود. می گفت یکی از جانبازان شیمیایی در بیمارستان امام رضا ست و پذیرش نمی شود چون تخت ندارند . اسمش حسن اصلانی بود. ما زنگ زدیم به یکی دو نفری که ارتباط داشتیم و ... نمی دانم چه شد . فقط همراهم شب از نیمه گذشته بود که زنگ زد به همان همیار بنیاد و گفت حالا پزشکان بنیاد کجان؟ حالا لازمه اونا همراه جانباز باشن ...همیار بنیاد می گفت نمیدانم کسی که همراه جانباز است میتواند روبراهش کند یا نه ...

بله من هم  می دانم که به دلیل مشکل بیمارستان امام خمینی الان از نظر تخت چه کمبودی داریم . اما...

* شب شنبه هم یک کتاب کوچک را خواندم. : اینک شوکران ۳. ایوب بلندی به روایت همسر شهید که روایت فتح چاپشان می کند. ... من هر سه کتاب اینک شوکران را که به زندگی جانبازانی که بعد از جنگ به شهادت رسیده اند را خوانده ام .با آنها گریسته ام ... و روزها فکرم و روحم مشغول بوده است با زندگی آنها که در بعضی فصل ها با آنها یگانه ایم ... اتفاقا شهید ایوب بلندی هم اهل تبریز بوده و به وصیت خودش در وادی رحمت به  خاک سپرده شده   جایی که برادر شهیدش حسن نیز آنجا آرام گرفته است. حالا اینها را بگذارید کنار خستگی و درد و دوای همراهی که این روزها عجیب از دست بعضی ها گرفته و کلافه است ... با خنده به یکی از دوستانش می گفت اینها که این طوری با بچه ها ( منظورش جانبازان بودند ) تا می کنند یک هویی سمی چیزی به خوردشان بدهند و از شر همه شان خلاص شوند ... 

نمی دانم شاید نشد و نتوانستم آنچه را که باید توی این صفحه بنشانم .  شاید بعد از مدتها ننوشتن این گونه تلخ نوشتن  کمی بی ا نصافی در حق عزیزانی باشد که اندکی از وقت عزیزشان را پای این صفحه می گذرانند.  من مدام از خودم می پرسم که چه بر سر این مردم آمده ؟ چه شده که توان آن نداریم در این سرزمین پهناور با جانبازانی که تعدادشان چنان  نیست که نتوان از عهده تامین حداقل آسایششان برآمد این چنین تا می کنیم. همه جانبازان نخاعی حدود دو هزار نفرند و در استان آذربایجان شرقی حدود ۵۰ نفر ! من شرمنده ام به خاطر این همه ندانم کاری و نمیدانم مگر کلمه ها چه قدر قدرت دارند و ...

آیا این کلمه ها کاری می توانند از پیش ببرند؟راستی که توی این کشور و شهر بعضی ها برایشان همیشه شوکران است ...

ما ... کیستیم ؟


خدایا ما به هم ریخته ایم حال آنکه تو ما رابه هم ریخته نیافریدی !

خدایا ما سرمان به آخور گرم است و گوشهامان سنگین شده انگار دیگر هیچ صیحه ای نخواهد توانست هوشیارمان کند!

خدایا ما دست به کمر گرفته و پای پر آبله و دل تنگ به "راه" خیره ایم. نجوای شبهامان را گم کرده ایم اما هنوز شوق دیدن "ماه" را داریم . ما کم زحمت  کشیدیم و هر چه کردیم کردیم تا دیگران بدانند و برای تشویق شان "انتظار" هم کشیدیم و از بی توجه آدمها و ناسپاسی شان گله مند هم شدیم !

خدایا ما معنی کلمه ها را خراب کردیم . احترام به گیاه را    توجه به طلوع را            نیاز همسایه را     دست های مادر را     اضطراب پدر را بهار را            بهشت را          از یاد بردیم!

 خدایا ما در نیمه را ه صفای خلقت و مروه آدمیت در "بی راهه" ها "بی چاره" شدیم!

خدایا ما  از این همه دوری از این همه عطش از این خوابهای نابهنگام و مغشوش ِ از این همه نشستن و مسخ شدن انسان ها را دیدن و دم نزدن خسته شده ایم .

خدایا ما اویس نیستیم. ما ابو ذر را درک نکرده ایم ... چه می گویم همین سربازان بی ادعای خمینی دارند برای ما افسانه می شوند. ما همت و باکری و توفیقی و نوری نیستیم ... ما ... کیستیم  ....؟....

خدایا به حق آب که این همه آگاهی دارد و زنده می کند و می رویاند ما را به "آب " برسان . هنوز غیرت جوانه شدن داریم . 

خدا چه قدر به بشر امیدوار است !

 به ما امید داشت ... به ناگهانی دست های عمل  

سپرده بود به انسان

که دقت کند در ظرائف هستی

سپرده بود بکوشیم ...

 اما همه سرفه می کردیم .. . دیر می کردیم .. بهانه ها همه کنارمان بودند

قرار بود به سعی مان جایزه بد هد 

اما  عجیب بود !

کسی نمی دانست همین نگاه تشکر به ساحت گنجشک ـ که آمده بود بهار را نشانمان بدهد ـ 

چه اتفاق بزرگی ست برای این خلوت 

*

هر بار که بهار پخش می شود لای شاخه ها. ترانه می خواند با گنجشک ها و باد ...می تکاند پرچم را ...

یادم می افتد که خدا چه قدر به بشر امیدوار است ! حسی که با دیدن یک نوزاد داشتم   دوباره سر می گشاید ... بهار چه اتفاق لطیفیست حتی اگر پای رفتن من و تو شکسته باشد و دیگر مجالی برای رویاهای بزرگ نما نده باشد. .. بهار چه انسجام قشنگی ست که باز همه به کار شوند ... ابر و خورشید ...  و طبیعت درس هایش را از سر خط بنویسد ...

خدا ! بهار جان ما را برسان که مشق های روح را گم کرده ایم و در بدر خیابان های حیرت و آه شده ایم ... خدا ! آن بهار واقعی را برسان که به امید تو امیدواریم ...

*  

راستی بهار همه عزیزان هم دل و در راه پر از نور و سرور باشد انشاا... امیدوارم از آن جان دارانی باشیم که می شود به حیاتشان دل بست و امید در امید ...  

آقا مهدی

سلام بر جان های تشنه به اقیانوس پیوسته

 

سلام آقا مهدی . سلام. خیلی وقتها  که خواسته ام  با شما حرف بزنم اول پرسیده ام :"کجایید ؟" شاید از فرط این که هی فکر کرده ام به حالتان ... به بودنتان و شدنتان ... به این که چطور آقا مهدی این شد که این قدر غبطه میبرم به او ... و در اوج گمنامی که دوستش داشت این قدر یادش در ذهن ها  جاریست.دور شدم از اصل ...

امروز بیست و سه سال از آن روز عجیب می گذرد از روزی که شما دریایی شدید و لشکر عاشورا بی مهدی شد. و من چه حالی داشتم که سالها بعد از پروازتان تازه شما را کشف می کردم به عبارت خودم و هی دنبالتان می گشتم و مدام فکر می کردم به شما و این چطور می شود این همه کس یک نفر را تا این حد دوست داشته باشند ... خودتان که می دانید یک روز بحرانی با وصیت نامه شما به آغوش خدا برگشتم ... یادتان هست ؟ آنجا که گفتید خدای من چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی هیهات که نفهمیدم ... و من آتش گرفته بودم از نفهمی خودم و این که چقدر نفهمیدن ها با هم فرق دارند ... یک بار مهدی باکری که همه چیزش را به مذبح آورده و بی سر و صدا و بی ادعا دارد سرمایه حیاتش را به پای اسلام و بسیجییان بی ریای خمینی می ریزد و جز خدا  ترسی و جز خدا  دوستی ندارد از نفهمیدن حرف می زند و یک بار منی با این همه ... 

 یک بار آقا مصطفی مولوی گفت موقع خواندن  کتاب لشکر خوبان دو بار گریه کردم یک بار در لحظات شناسایی کربلای ۴ و بار دیگر در لحظات شهادت آقا مهدی ... و من هی فکر می کنم و فقط یادم می آید که روزهایی که بدر را می نوشتم آن قدر در هوای آن روزها و با شما بودم که همه کارهای دیگر را تعطیل کردم حتی رفتن به کلاس زبان کانون را که چقدر سخت گیر بودند  و ... انگار در آن لحظه های پر مخاطره  می دیدمتان که چه تنها شده اید و چه می کنید ... یا نه !  خدا با شما چه می کند که  پرده را برایتان بالا زده که بیا ... بیا عبد من ... بیا رفیق خسته و پر تلاش من بیا که رسیده ای ...  و بعد صدای احمد کاظمی در گوشم زنگ می زد که شما به او گفته بودید بیا اینجا تا همیشه با هم باشیم و من چه قدر دوست داشتم این لحن کاظمی را و چقدر نگران بودم که نکند کاری بکند که ابهت او هم در نظر ما شکسته شود ... خوب می دانید که هر کسی که ربطی با شما داشته باشد مثل آن وزیر که دوست دانشگاهی و هم اطاقی شما بود و ما ما به او حساس تر و بعد خطایی و کاری کرد که  قابل دفاع نبود و ما از این که از اسم شما استفاده کرده و حالا ... بد جوری حالمان گرفته شد.صلا آقا مهدی!    ما به خاطر بعضی کارهای بعضی ها که روزگاری عاشورایی بوده اند و حالا خودشان را گم کرده اند خیلی سر افکنده می شویم و ... خوب شد که احمد کاظمی آنطور شهید شد ... برای خودش که بهترین اتفاق افتاد ...

     ببخشید در ملکوت آبی خدا شما را مخاطب این حدیث نفس ها قرار داده ام ... راستش امسال شهر کمتر به عکس محجوب بدریون آراسته شد ... نمی دانم شاید بنیاد شهید و بنیاد حفظ آثار و سپاه و ... در گیر کارهای تبلیغاتی و انتخاباتی بوده اند . کاش آنها می دانستند تصویر مهربان و آرام شما چه روحیه ها که نمی دهد و چه یادآوری ها که نمی کند... دیروز هم که روز انتخابات بود خیلی به یادتان بودم .. گفتم این جا هم بنویسم که هیچ اتفاقی یاد شما را در جان ما کمرنگ نخواهد ساخت . چند روز پیش یعنی ۱۵ اسفند هم سالروز تولد سید احمد خیاط نوری بود. تولد چهل سالگی اش ...شما که باید همدیگر را خوب بشناسید . سلام بر شما عبدهای صالح پروردگار ... سبقت گیرندگان در ایثار جان  ...سلام بر شمایان  روزی که زاده شدید و روزی که به یقین رسیدید و روزی که برانگیخته خواهید شد ....

... اشک ریز ما !

از مشهد برگشته بودم. یک پایم در آسمان بود . بعد از آن حج که هنوز سیر میکردم در لحظه هایش و خودم را جستجو می کردم .

تا رسیدم به تهران و یک همایش تخصصی که هر چه بود دیدن بزرگوارانی در آن  جمع و شنیدن نظرها و تجربه هاشان برایم ارزنده

 بود. گروه تاریخ دانشگاه اصفهان برای اولین بار در مقطع دکترا رشته تاریخ محلی را برقرار کرده و در مقطع کارشناسی ارشد

رشته تاریخ شفاهی ! و این چهارمین نشست تخصصی این گروه با همکاری دفتر ادبیات پایداری بود ...

 و بعد رسیدم به شهر خودمان. به تبریز اشک ریز! ... وااسفا که این همه حراف و اهل نظر در این شهر موج می زند . نوبت انتخابات

 که میرسد دهها استاد از هر طرف رخ می نمایند ...  جماعتی از بانوان با قدرت و صلابت هم وارد گود می شوند تا در عمل به

 تکلیف از برادران پیشرو عقب نمانند... یکی همه عنوان هایش را به رخ می کشد ... یکی از خون برادر و پسر خرج می کند ...

یکی تحت قبای حمایت سازمانی که روزگاری شریف ترین  آدم های این سرزمین آنجا نفس کشیدند پر و بالی گرفته است

و نمی داند شاید که  این جا هم مثل خیلی جاهای دیگر اعتبار خود را خیلی پیشتر از اینها از کف داده است ...یکی

 به سادگی عوام الناس دلخوش کرده ... یکی به پولی که از ماهها قبل برای تبلیغاتش هزینه کرده و میکند ... یکی به دکترایش که ...

افسوس که اگر فقط نصف این کاندیداها در حد ادعاهاشان دارای درایت و تدبیر و توانمندی بودند ... راستگو بودند و اهل عمل و

 دقیق در بیت المال و .... شهر اشک ریز ما این گونه نبود ...

بله یک گروه دانشگاهی در اصفهان دارد پیشرو می شود در  یکی از مهمترین رشته های علوم انسانی ... رهبر دانشمند و آگاه

هم فقط در مدح سرهنگی و بهبودی از شعر مدح سخن می گوید ...

آن وقت افسوس به حال ما که بدجوری گم شده ایم در این همه خیال بافی های کذایی و دلخوشی به گذشته های آن چنانی

که داشتیم . ...

کاش می شد این روزها در آن مشهد آسمانی گم شد ...

به خاطر یک" بله "

چشمهایش عجیب پرحرف بود. بلد نبود بنویسد . بلد نبود حرف های قلمبه بزند در عوض کارهایی میکرد که من فکرش را هم نمی کردم .از صبح از همان اولین صبحی که دل به دریا زده بود و گفته بود "با تو میآیم. " از همان ماهی که نذر کرده بود ردش نکند و بپذیردش. از همان لحظه لطیفی که به صد شوق بله را گرفته بود و آنوقت پای سفره ساده عقدشان برای حرف مردم و برای خاطر شرع خودش هم بله گفته بود ... از همان صبح سپید همراهی ... میآمد بلندش می مکرد و یک یک لباسهایش را مرتب و تمیز می پوشاندش ... شلوار اتو کرده را با چه زحمتی تنش می کرد .. دکمه هایش را با چه صبری می بست .. بلد شده بود  چطور بغلش کند که اذیت نشود ... خدایا چقدر مواظبش بود .. برای این زن همه چیز با ساعت همسفر زخمی اش تنظیم می شد ... آبش می داد ... بیشتر وقتها صورتش را هم می شست .. موهایش را هم خودش شانه می زد ... بند کفشهایش را همیشه مثل پروانه ها گره می زد... غذا را چه خوب می خوراند ... وقت خوابش را وقت خستگی اش را وقت نمازش را وقت ورزش و مطالعه اش را ... همه را باید از حرکات او می خواندی . رانندگی اش هم خیلی خوب بود. صبوری اش هم .. تواضعش هم ... و " من که کاری نمی کنمش "هنوز و همیشه شرمنده ام میکند. اینجا توی تبریز ما فامیلی ندارد .راستش وقتی هم برای مهمانبازی و این حرفها ندارد... داشتم می گفتم این زن کلمه ندارد اما من هم به او که فکر می کنم لال می شوم. بعضی شبها یادم می افتد که یک زنی که همراهی یک جان باز قطع نخاع گردنی را پذیرفته و راهی این سفر شده است هر شب چند بار از خواب بیدار می شود تا همسرش را از این پهلو به آن پهلو بغلطاند ؟ دو بار ... سه بار یا...آخر  نمی دانید این زخم فشاری که زخم بستر هم میگویندش چه سریع می آید و چه دیر میرود و آنوقت همین یک زخم کوچولو چند ماه سرت را گر م می کند و از زندگی میاندازدت ...

بله داشتم می گفتم .. یک روز همین بانوی بزرگ به من گفت که: "تو هم اگه حرف مارا  ننویسی پس کی می خواد بنویسه ...؟" آن وقت من ماندم که با  کدام کلمه ها بنویسم ... راستش بیشتر به این فکر می کردم که برای کی ها بنویسم ...  کسانی که بخوانند و  بفهمند چه می گویم ...  و آن قدر مرد باشند که بتوانند برای بردن باری که امثال این شیرزن به عشق آن دل به دریا زدند  یا علی بگویند و کم نیاورند... بله "اسلام" به معنای اصیلی که از اول تاریخ آدمهای بزرگ برایش قربانی شدند بیش از اینها ارزش دارد ... ارزش دارد که از خیر راحتی بگذری و در بلا ها ولایشان را بجویی ... اما قصه آن وقت تلخ میشود که همین آدم ها هم دیگر دیده نمی شوند . تلخ میشود وقتی آنجا که بایدباشند  نادیده گرفته می شوند ...  این همه برنامه به نام اینها برگزار می شود اما آنها هنوز در غربت و تنها یی استقامت میکنند به خاطر یک  "بله" که پیش از انکه به مردان مجاهد و زخم دیده شان بگویند به "رب" گفتند ...

والحمد لله رب العالمین

گذشته ها

چند شب است خوابت را می بینم . می بینم در تو می گردم و هدایت می شوم به مسعی . با چه حلاوتی قدم می زنم از صفا به سمت ... و هنوز هفت دور را کامل نکرده ام که می گویند باید از اینجا بروم . راهم را کج میکنم به راهرویی که تازه ساخته اند به موازات همین مسعای قبلی که شاید  در آن روزهای پرازدحام کمی از فشار جمع کاسته شود ... می روم و درک نمیکنم ... چه اتفاقی افتاده است؟ ما کجا هستیم ؟ خوابها در ما چه می کنند ... یادآوری؟ برانگیختگی؟ شیطنت ؟ یا هیچ ...

*

در بهترین لحظه ها ی حج یادشان بودم . یاد آقا مهدی که گم شد در جریانی که خودش انتخاب کرده بود . حمید که زنش هنوز هم دوستش دارد و چه عاشقانه !... علی و ... خیلی ها که گمانم کارشان در هستی بی عیب و نقص تمام شد . ...ش...ه... ا ...د...ت...و چقدر دلم برای جان بازها و آزاده ها میسوزد . چه معنایی روی دوششان است و بیشترشان گم کرده اند همه چیزشان را ....و چقدر متاسفم  برای آنها که به معرکه رفتند و حالا حافظه شان فقط در ایام معدودی کار  می کند ... یکروز دو نفر را دیدم که هر دو روزی رزمنده بودند و آن حال را درک کرده بودند . عجیب بود که حالا روبروی هم بودند و با چه عباراتی با هم مکالمه می کردند ...از حرفهاشان این برمی آمد که هم دیگر را متهم می کردند  ... چه قدر تلخ بود ... حیفم می آمد به این بازی و این توجیهات ... چه تلخ است کار مردمی که گذشته روشنشان از پس خاکستر اعمال و افکارشان دیگر دیده نمی شود . اگر این همه از انقلاب و جنگ می گویند اما چیزی در جان ما نمی روید برای این است که امروز دل و زبانشان از دو سرچشمه جدا آب می خورند ... در این شرایط آنهایی که میکوشند به اصل واقعیتها برسند و مثلا همین انقلاب و جنگ را خوب و درست بفهمند واقعا هنر میکنند .

محرم

مروز چندم محرم است ؟ خورشید چند بار بر تو نگریسته است ؟ آسمان چقدر عقده هایش را بر تو باریده است ؟ چند شب رازدار تنهایی و بی قراری تو بوده است ؟ کدام صبح نمازهایت را در شکفتن آبی آسمان به عهدی نو  تماشایی کرده ای ؟ ... بله بله با توام ... تو که در لحظه شگفت طواف می دیدمت که چقدر مثل منی ... آنجا که جغرافیا جز رنگی بر پوست و کلماتی که برای تو بی معنی می نمایند دیگر هیچ نیست ... آنجا که همه یکی هستیم و شیدایی و نیاز جانمان در حرکتی عاشقانه و جاندار  سر بر می آورد  و ما می مانیم که در کدام روز ازلی خوانده شدیم به هستی ...دعوت شدیم به سکونتی موقت در این مدار ( انا لله و انا الیه راجعون ) ... و حساب کن که چند ثانیه در روز به آن لحظه ناب لحظه کنده شدن از زمین و ماده و خاک .... فکر کرده ای . آی انسان! که با همه زشتی و پلشتی هنوز هم قابلیت داری  برای حُر شدن . برای حسینی شدن ...  

سلام بر حسین که در روزهای با او بودن گفتن از این همه آسان تر می شود . سلام بر معلم بزرگ عشق و عمل که در کنار نام او از خمودی و خستگی و تکرار گفتن و نشستن نهایت بی انصافیست ...چه شرا فتی ست که کل ارض کربلا و ...

خدایا در گیر و دار این همه نام و نان ما را  به خیمه ای که از سال ۶۱ هجری همچنان برگزیدگان امت را در خود پناه می دهد راهنمایی کن! ...  

آن روزها (1)

دیشب یادداشتهایم را پیدا کردم ...چه روزگار عجیبی ! کمی گشتم در هوای آن روزها . حالم تازه شد و فکر کردم چه بد کرده ام که دور مانده ام و ننوشته ام و ... از خاطرات سید نورالدین عافی که مصمم هستم تا آخر سال نوشتنش را به منزل برسانم یک بند تقدیم می کنم .

 این خاطرات مربوط به روزهای قبل از عملیات کربلای ۴ است . (دی ماه سال ۶۴)

*

آن روزها برای دومین بار دهان من قفل شده بود و خیلی اذیت می شدم. برای همین سری به اورژانس زدم که در نزدیکی گردان بود . پزشکی که آنجا بود محل رجوع همه نوع درد و بیماری بو د از سر درد گرفته تا عفونت  گوش و حلق و شکستگی و ... اتفاقا ترک هم بود . رفتم پیش او که : دهانم قفل شده ...

ـخب!دهنتو باز کن ببینم !

من فقط می توانستم  لبهایم را باز کنم چون دندانهایم با فشار شدیدی به هم چسبیده بودند . ... دکتر گفت :میگم دهنتو باز کن نه لباتو ..

ـاگه می تونستم دهنمو باز کنم که پیش شما نمی اومدم . !

برایش جالب شده بودم .می پرسید : پس تو این مدت تو چی می خوری ؟

ـ هیچی !چای شیرین درست میکنم توش نون خیس میکنم و اونو می خورم!

دکتر اعتقاد داشت باید مرا عقب بفرستند ... با هم صحبت کردیم . فهمید که عقب رفتنی نیستم . خواست تا لباسهایم رادربیاورم .من پیراهنم را در آوردم ...یکدفعه متوجه شدم ماتش زده و به پهنای صورت اشک میریزد. با دیدن زخمهای نو کهنه خیلی متاثر شده بود .لباسم را پوشیدم تا بیرون بیایم اما نگذاشت . نشست کنارم  . مقداری داروی تقویتی برایم نوشت اما همه اش می گفت : تو با این وضعت غواصی ؟ اگه وارد این آب سرد بشی  فکر نمی کنی فردا بدنت چرک می کنه می افتی ...

- ... نه ! این آب از اون آبا نیست .. ما به خاطر خدا تو آب می افتیم  ... باور نمیکنم خدا بخواد تن من تو این آب عفو نت کنه ...

*

و فکر کن که حالا چند تای ما از آن باورها داریم و عملمان گواه باورمان است ...یا حسین.

2

کربلا

سلام . ديروز بعد از حدود ده روز كه از رايانه دور بودم نشستم به نوشتن و گفتم كه اگر بنشينم به با قاعده نوشتن و جستن نظم  و ... تا مدتها بايد خاموش بنشينم . اين بود كه نوشتم از روزي كه بايد دل بگذاري در مدينه پيامبر و رو به ميقات كني . ... بماند كه اين بار هم پيله خالي ماند و آنچه نوشته بودم ثبت نشد ....

*

            بعد از ظهر شنبه بايد راه مي افتاديم. گفته بودند همه لباسهاي احرامشان را در هتل بپوشند . اين پوشيدن لباس احرام هم قصه اي دارد براي خودش . اين ماجرا هر چه براي من و تو نوش است براي جان بازان مخصوصا قطع نخاعي ها پر ماجراست . من اين فصل را براي صبوري كاغذ مي گذارم . و هر چه را كه در مواجهه با جان بازان معني ديگريافت به بعد موكول ميكنم كه  حكايتي ست كه نوشتن و خواندنش صبوري مي خواهد حتي ...

*

            اينجا مسجد شجره است و آفتاب گفتني هايش را گفته .  كاروان راه مي افتد . تو راه مي افتي و در خنكاي ديوارهاي مسجد شجره خودت را ميبيني كه روزها خواب اين روز را ديده است و حالا  در جيك جيك پيوسته گنجشكها كه لاي نخل هاي قدبلند نميدانم به چه كارند؛ بيداري ... بيداري ... چشمهايت را پاك كن ... نه حالا وقتش نيست ... وارد شو ... گريه نكن ... بله اينجا بوي حسين را هم ميدهد ... بوي پيامبر را هم ميدهد . ... نمي دانم ... حتما بوي نرگس را هم ميدهد . ... شلوغ نيست . مردم هستند از رنگها و زبانها و ... اما آنقدر شلوغ نيست كه گم شوي يا گم كني ... خوش به حال آنكه اينجا پيدا كند يا پيدايش كنند ... روي اين فرش هاي ساده كه بيشتر ياد گليم مي اندازندت ... وقت داري تا صداي اذان نماز بخواني ... اين جا در مسجد شجره نماز مي خواني ... باور كن ... گريه نكن ... مي خواهي بميري ... مي خواهي ناز كني براي خدا كه ترا به خانه اش خوانده و حالا مشتاق لبيك توست ... مي خواهي سكوت كني ... حرف بزني يا ... اينجا داري ياد ميگيري ؛ به چشمهايت گوشه اي از محشر را نشان بده ... اي انسان ....اي خسته ي سردر گم ... بيا كه رب در آغوش امنش جايت داده است ... بله صداي اذان در اين ديوارها مي پيچد ... زمزمه مي كني  ... اشهد ان علي ولي ا...  صف ها بسته مي شود ... چي شد ؟ ياد آن اذا نهاي آخر افتادي كه بسيار در موردشان نوشته بودي ... ياد بچه هاي صاف جبهه كه دائم در احرام بودند ...

 

اين زن چه لحن قشنگي دارد ... گويا معينه است ...كسي كه اينجاست تا آداب احرام را ياد آوري كند و ... اما قبل از نيت و ... حرفهاي ديگري هم رد و بدل ميشود ... همه زنهاي كاروان كيپ هم نشسته اند و او حرف مي زند ... از اين مي گويد كه اين كاروان گرامي كاروان جانبازان است و همسران جانبازان ... من اينها را نمي شناسم ... فقط ديده  ام كه يكي  هميشه از دست همسرش ميگيرد تا جاي چشمهايش را پر كرده باشد ... يكي ا زنوعروسي اش برايم گفته بود كه در بيمارستانها و پشت اتاق هاي عمل گذشته بود ... ...

گوش كن ... در اين غروب به دلت گوش كن كه بارانم چطور زلالش كرده است ... بيا لبهايت را بياموز به لبيك گفتن ... نترس ... پناه ببر به آن كه رب است و مهربانتر از مادر ... بيا پا جاي پاي حسين بگذار ... و بگو كه حج حسيني مي خواهي و به كمتر از آ‹ راضي نيستي ... و مگر مي شود در معيت مجاهدان زخم ديده و شهيدان زنده بود و به فكر حسين نبود ؟....

حیرت (1)

حالا حسین در کدام منزل است ؟ خدا... چقدر منتظر روایت دوباره آن حج کاملم ... حسین جان ...من کعبه رادیدم و حسرت جداشدن تو در آن روزهای غریبی را در مقام مویه کردم ... ابراهیم را شنیدم که بر ذبح عظیمی از نسل اسماعیلش اشک میریخت ...

خدایا چقدر این طواف حیرت آور است ...

ایا به این موج حیرانی می توان وارد شد ... خدایا چشم به خانه ات میدوزم تا همه انعکاس نگاه همه انبیا همه تشنگان تاریخ همه راستان و دوستانت را دریابم ... آیا ظرف کوچک من در این میهمانی تاب خواهد آورد ؟ 

از همه عزیزان همراه و همدل که یادم کرده اند سپاسگزارم و شاکرم بر نعمت دوستانی که دارم   و می خوانمشان ...  

انشاا... به یاری اش با این همه ناتوانی و در حد بضاعتم از قصه همراهی ام با کاروان عزیز حاجیان جان باز و آن روزهای کنده شدن خواهم گفت

 یا علی

آیا هر رفتنی را رسیدنی هست؟

این روزها در تب و تابم ... خدا قسمت همه بکند . این روزها نمی دانم  چه حالی دارم ... شاید وصف گنگ خوابدیده که گفته اند این است ... شاید ! ... این که بدانی عازم بزرگترین سفر زندگی ات هستی . راهی شهر گمشده آرمانهای پیام آور ... شهر اتفاقهای بزرگ ... شهر زیبایی انسانها ...جانها ... شهر یکی شدن آدم ها ...شهر گم شدن و پیدا شدن ...

شاید ده سال از آن روزی می گذرد که در یک جمع دوستانه از ته دل گفتم که دلم میخواهد قبل از تشرف  به مکه و مدینه اول به کربلا برسم. آن روزها راه بسته بود ... و بعد زیر باران مهربانی اش خیس شدم وقتی در اولین روزهای پاییز ۸۰ به عتبات عالیات مشرف شدم آ ن هم در اوج ناباوری کنار همراهی که ... شکرالله

این روزها باز هم آماده سفرم . گاهی کتابها را جستجو میکنم ... گاهی عکسها را میکاوم ... در پنجره تلویزیون ... در لحظه های لبیک ماتم می برد ... در ازدحام مردمی که همه رو به او کرده اند خودم را از یاد میبرم ... خدایا آیا به راستی منم که به دیدار این بهشت زمین خواهم آمد؟  

خوشا جانهایی که در نیت و احرام زایر روی نکویش می شوند ... خوشا اشکهایی که سعی ها را به ثمر می نشاند . خوشا زمزمه های دوست دوست در منا و عرفات ... خوشا لذت بالغ شعورمندی در شکوه مشعر ...

...آیا غبار غفلت و ناکامی از این جان متحیر و خسته در شکوهمندی یک لحظه آشنایی شسته خواهد شست ... آیا در یک صبح سپید بر بلندای حرا یک ذره از برانگیختگی روح سهم ما خواهد شد؟

آیا به آیینگی خواهیم رسید ؟ آیا شیطان را خوار خواهیم کرد ؟ آیا دوست را خواهیم ....

خدای نازنین من ! به زیبایی ات سوگند که خود را به تو می سپارم ... رفتنم را ...به لطف بیکران خودت به طراوت مدام رسیدن ضمانت کن ...

 

پسرم !کاسه نشو !

سلام پسرم .این روزها چه قدر دلم می خواهد با تو حرف بزنم . شاید برای این که میبینم این روزها بیشتر از قبل حرفها رامیفهمی. این روزها بازی هایت٬ نقاشی هایت ٬ تخیل هایت ٬ قصه هایت و ... مرا بیشتر به مرور اتفاقی برمیانگیزد که انگار در هر تولد و رشدی اتفاق می افتد . چه مسیری است این مسیر انا لله و انا الیه راجعون ! جدا میشوی با انبوه امکانات و وارد مسیری می شوی تا با انتخاب هایت با تقلاهایت و گاه با سکوت و شهودت راه بروی ٬ راه بروی و بزرگ شوی ...

پسرم ! فکر میکردم چه چیز خوبی میتوانم به تو بیا موزم . چیزی که بفهمی و اولویت زندگی ات باشد . فکر می کنم اول این است که بفهمی همه چیز را نباید جدی بینگاری . این دنیا یک جور بازی بزرگانه است ! یاد بگیر ساده باشی تا بتوانی با همه دوست باشی و لذت دوست داشتن و دوشت داشته شدن را بچشی. 

یاد بگیر به هیچ چیز بیش از ان چه ارزش دارد اهمیت ندهی و لابد پیش تر که بروی می فهمی چیزهایی معدودی هستند که واقعا آن همه ارزش دارند که بخواهی عمر عزیزت را صرفشان کنی. ...

یاد بگیر که کاسه نشوی ! این درس بزرگ زندگی ست . پسرم ! بگذار درون تو به بزرگی یک دریا باشد . من نوجوان بودم و اهل شعر که  کتاب زیبای حرفهای همسایه از نیما یوشیج را خواندم. او میگفت سعی کن درون تو مثل یک دریا باشد و نه یک کاسه که حتی یک سنگ کوچک می تواند آب کاسه را بیرون بریزد. در حالی که حتی یک کوه هم نمیتواند آب دریا را جابجا کند. این یک حماسه باشکوه است که ما آدم ها در همین دنیای پر رنگ و نیرنگ بتوانیم مثل دریا باشیم . من با همه بضاعتی که دارم می کوشم ترا با همه امکانات نهفته ای که در این مسیر داریم آشنا کنم . امیدوارم آن همه مهربان باشیم که حرف های هم را برای همیشه عزیز داریم .

 امیدوارم کاسه نشویم نه من و نه تو و نه همه بچه های بزرگ و کوچک این روزگار !

در بسته ...

همه روزه روزه بودن ٬همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن ٬سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن ٬ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز مناهی و ملاهی همه احتراز کردن

ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را ثمر ان قدر نباشد

که به روی نا امیدی در بسته باز کردن  

                                        شیخ بهایی  

واگویه ای با دریا (1 )

نامت جانم را تازه میکند ... چه حقیرند آرزوهای پژمرده و دارایی های دنیای کوچک ما در آستان ملکوتی نامت ... چه ژرف است ترس تو از قیامت ...و چه مرده ایم ما  که زمینگیر دنیا ی دون شده ایم ... علی جان ...علی جان .. نامت چونان نسیمی از حرارت و نور بر یخبندان اراده و ایمان جانم میوزد .. شرمنده ام از رخوت ام ...از جستن در برهوت شهر ... از نشستن و به کلمه های دل انگیز و زاویه های دنج خوش بودن ...   شرمنده ام از کشتن سوالهای جانم که اگر گوششان میدادم شاید اینک در پیشگاه نامت سربلند تر بودم ... شرمنده ام از قناعتم به خردی یک کتابت و تحسین این و آن ...  

آقا از جوشش ماورایی افق نگاهت در کام تشنه جانم بریز ...

آقا غریب نوازی ات را در حق ما فرزندان گمگشته عصر غفلت و غیبت سرریز کن ... آقا ما را به نگاهی لایق درک معارف کن ...

آقا ما به نان جانمان به شما رو آورده ایم ...

آقا به حرکت خسته و آهسته ما در این زندگی پر ازدحام به سوی مقصدی که آنرا چون جان میشناختی جهت بده ...

آقا ... در تیرگی فراموشی ، حیرت بیداری از برکت حیات جاودانی ات را ارزانی مان کن ...

 ما را بپذیر در کنار همان یهودی که به عشق تو در کنا ر گذر میایستاد تا به زیارت روی تو نایل شود ...

آقا ... آقا ... با بی انت و امی و نفسی  و ...

به تو می نازم

دور نیست. همین جا دارد درد می کشد. همین جا و من دارم تماشایش می کنم . تنها کار زجر آوری که تو شاید فرقش راندانی. بله ... فقط تماشا می کنم. شاید دارو هایش را هم بدهم . داروهای کم اثر یا بی اثر را . چقدر تلخ است که بخواهی خودت را گول بزنی . .. او دارد درد می شد و  من دارم می نویسم . این معامله چه قدر  فرق  د ارد . بله او دارد دردهایی را که  سو غات شلمچه است هر روز مرور میکند. من دارم به راههای رفته فکر میکنم .از خودم از خدا می پرسم آیا براستی این همه سختی به خاطر همان راهی ست که ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر برایش فرستادی و یک مادر که هستی داغدار همیشگی اوست .. و امامانی که چراغ راه شدند و ... ای خدا آیا این همه در این راه است ... اگر اری پس خوشا به حال همه لحظه هایت که میزبان درد هایی الهی بوده ای همراه خسته من ...

همراه زخمی من ... به خاطر همه آ ه های تلخت ...به خاطر لرزش شانه هایت...   به خاطر تنهایی بزرگت . به خاطر سکوت  لبهای به هم فشرده ات ... به خاطر شکوه صبرت ... به خاطر همه اشکهایی که یا حسین گویان از من و ما دزدیده ای ... به خاطر این که از من و ما نمی رنجی اگر ترا رها کرده ایم و مشغول عادات خویشیم ... به خاطر این که هنوز بلدی تنهایی درد هایت را مزمزه کنی و دم برنیاوری ... به خاطر این که هنوز مردانه ایستاده ای نه نشسته ای .. به خاطر مردی ات ... به تو می نازم ...

دعا

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

پروردگارا بر قلوب مرده ما نسیمی از رحمت بی مثالت بوزان

اللهم اکس کل عریان

الهی بر جان برهنه ما لباسی از تقوا مرحمت بفرما

اللهم رد کل غریب

خدایا هر غریبی را به وطنش باز رسان . مارا  نیز به وطن توحیدی خویش باز رسان ...

تشنه ام خدا

تشنه ام . نگو صبر كن ... من تشنه ام . نگو بالاخره تموم ميشه. ... حتي نگو خدا صبرت بده . من تازه فهميده ام كه خيلي وقت بود كه تشنه بودم. خيلي وقت بود دلم لك زده بود براي يك جريان تازه و زلال كه بدود توي رگهايم، زندگيم، سر كيفم بياورد... نگو صبر كنم تا غروب .  . من تازه يادم افتاده كه هر غروب چقدر فراموش كار ميشدم . چقدر بچه ميشدم كه فكر ميكردم خنكم ميكند يك جرعه آب... تازه يادم افتاده كه هر هلال ماه مبارك چقدر مرور كرده ام خودم را ، حالم را ، مقالم را ، تازه يادم افتاده آيه هاي نخوانده ،  تازه دردم تازه شده با اين همه بزرگي مدام خدا . تازه مانده ام در اين كه خليفه اللهي ام را كي و كجا گم كرده ام . نكند آنرا عوض كرده باشم با تحسين آدمهاي معمولي ، نكند آنرا فروخته باشم به فيش حقوقم ، نكند آنرا همراه با همه عهد هاي بزرگ از دست داده باشم. .. 

پشت باب رمضان چقدر تشنه ام خدا. اين عطش حالم را ابري ميكند. ميروم به روزهاي ده شصت ، به ان هشت سال فرصت ناب ، ميروم و لبهايم در ظهر داغ  شلمچه ترك ميخورد . خون در رگهايم به جوش مي آيد و همه اشكهاي بيچارگي ام بر شهداي مظلوم رمضان تبخير ميشود . هي زار ميزنم كه تشنه ام . هي اب طلب ميكنم ... از آنها كه حيات را نو ميكند ... ميروياند ... زلال ميكند روان را و جان را ... از ان اب كه در كربلا معنايش نو شد ... حسين حسين بر جانم خيمه ميزند .. ابو حمزه شاعرم ميكند ... سبك ميشوم دم غروب ... جوانه ميزند انگار چيزي از هرم عطش... نايم به ناله بلند ميشود: يا فالق الحب و النوي ...

خدا !دانه دل ما را در اين ميهماني كريمانه ...بگشا!  عطش ما را ...

كي مي آيي؟

چند روز ديگر مي رسي از راه... من به مرور تو مي نشينم. ..


تابستان بود. هوا گرم بود و روزها طولاني و تبدار... و  دختركي هم بود كه سخت از خدا مي ترسيد...از جان كندن .. از جهنم... از تنهايي قبر و سنگ و ... دنياي ساده اي هم داشت . در اين دنيا ميشد با چيزهاي خيلي كوچك خوشحال شد مثلا با واكس خوردن يك جفت كفش كه كفشهايت را تازه ميكرد ... يا گاز زدن به ميوه به روي درخت دور از چشم آبابا - پيرمردي كه هيچوقت قامت ايستاده اش را نديدم  و همه ئ عمر مرا در رختخواب بود تا ...مرد-.. بله تابستان بود و دخترك همه روزهاي بلند را مثل مادر مومنش روزه مي گرفت . از بلندي روزهاي گرم نمي ترسيد از اين مي ترسيد كه كاري كند كه از چشم خدا بيفتد . دم غروب با يك سكه يك توماني كه جايزه پدر بود براي روزه گرفتنش مي دويد سر كوچه . .. ربنا كه در خانه ميپيچيد به آبشار توي بلويزيون خيره ميشد و شيطنتهايش بالا ميگرفت كه چقدر ميشه از اين آب خورد...


تابستان است . تو مي آيي. اي ماه مهر و انس. مي خوانم كه پيام آور فرموده است ترا رمضان نگوييم . بل ماه رمضان بناميم چرا كه نمي دانيم در تو چه عظمتي نهفته است .. تو مي ايي و من از فرط جهالت و تهي دستي ام ايمان همان دخترك را آرزو ميكنم. 


خدايا پنجره هايي به رويمان ميگشايي كه دركي از منظره هاي آن سويش نداريم. دستهامان خالي ست. با جايزه ها هم دلمان وا نمي شود. از تب روزهاي شهريوري و تشنگي اش نمي ترسم . ترسم از گنگي و مردگي مدام است ... خدايا به خودت قسم در اين ماه كه ميرسد از راه بيدارم كن ...شنوايم كن ... بفهمم كي مي آيد ... كي مي آيد ؟؟؟..